قفقاز، صعود کازبک و افسانه‌ی آن

حرکت به سوی قله‌ی کازبک، و حال خرابِ من از روزی که از تفلیس به سوی جوتا راه افتاده بودیم (21 شهریور)، شاید به علت خودروسواری چند روزه در جاده‌های پر پیچ و خمف و شاید هم به علت خوردن خوراک‌های متفاوت، یا آلودگی و … حالت تهوع و اسهال داشتم. در شب نخستی که در جوتا بودیم، حالم بسیار خراب بود و این وضعیت با شدت کم و بیش تا بامداد 26 شهریور که در یک تیم شش نفره (جرج، سارا، کوین، ناز، ویکتوریا، و من) از پناهگاه بتلمی به سوی قله راه افتادیم، ادامه یافت. در این روز، حدود ساعت سه بامداد حرکت خود را آغاز کردیم، و حدود ساعت هفت به حوالی یال غربی قله رسیدیم. در این‌جا، قرار شد که کرامپون‌ها را ببندیم و هم‌طناب شویم؛ من که دو سه بار “بیرون‌رَوش” داشتم و احساس ضعف می‌کردم، تصمیم به بازگشت گرفتم. ناز هم گفت که مایل  ... “قفقاز، صعود کازبک و افسانه‌ی آن”

ادامه ←