سفر گاندو – 8 (پایان)

39.

شنبه 10 فروردین 92 / 9:20

هر چند وقت یک بار، یک‌هو یک صدای شالاپ شولوپی از وسط استخر بزرگ می‌آید که با این نی‌ها و گیاهان آبزی متراکم آدم اصلا نمی‌بیند که بفهمد دعوای دو تا گاندو سر جا بود یا سر یک تکه غذا یا چه چیز دیگری. آدم این بیرون از فضولی می‌میرد این طور!

40.

شنبه 10 فروردین 92 / 10:30

راه به راه نیروهای نظامی و سپاهی و بسیجی، از جاده که رد می‌شوند، سر ماشین را کج می‌کنند و می‌آیند اینجا بازدید. کلا هم نه سوالی دارند و نه به من راهنما توجهی می‌کنند. با اسلحه‌هایشان می‌آیند یک نگاهی می‌کنند و می‌روند. مدام می‌آیند و می‌روند و تمامی ندارند. فقط امروز یک گروهشان آمدند پای عکس‌های پوستر هم ایستادند و چند تایی سوال کردند و برای گفتگو و دانستن وقت گذاشتند.

41.

شنبه 10 فروردین 92 / 13:40

باز هم یک آشنای دیگر! حسن و شهره و پسرکشان احسان را بعد از مدت‌ها دیدم، آن هم اینجا. دیروز ظهر به بعد و امروز به نسبت روزهای هفته قبل ورودی مسافر واقعا کمتر بود. حسن و شهره و گروه همسفرهایشان، جز مسافران هفته دومی حساب می‌شوند و انگار که تراکم مسافرها در این استان، هفته دوم کمتر از هفته اول است. البته این قضاوت خام و عجولانه‌ای است. اگر چند روز دیگر هم می‌توانستم بمانم، آن وقت بهتر میشد مقایسه کرد. اما اگر این گزاره درست باشد، آن وقت این عذاب وجدانی که از رفتنم دارم کم می‌شود و خوشحال می‌شوم که خیلی اتفاقی، دقیقا در زمانی که به حضورم نیاز بوده اینجا بوده‌ام.

42.

شنبه 10 فروردین 92 / 16:25

با بار و بندیلم کنار جاده ایستاده‌ام و منتظر اتوبوس‌های گذری‌ام. رضیه خانم و نازیه هم کنارم هستند. با گاندوها خداحافظی کردم. با میزبانانم طول و تفصیل‌دارتر. آخرش گفتم رسم ما این است که موقع خداحافظی، غیر از دست دادن، هم را بغل هم می‌کنیم. برایشان معمول نبود، اما با خنده و ناشیگری انجامش دادند. تفاوت رسم‌های سلام و خداحافظی در این‌ور و آن‌ور ایران و دنیا هم خودش یک کتاب پر و پیمانی می‌شود. مثلا هنوز که هنوز است یک نکته‌ای در سفرها، هر روز صبح بعد از بیدار شدن، برایم جالب است. اینکه ما وقتی از خواب بیدار می‌شویم به هم سلام می‌کنیم و یک جاهایی این کار را نمی‌کنند. همین می‌شود که وقتی با سلام‌های صبحگاهی ما مواجه می‌شوند برایشان عجیب است و مثل یک موقعیت ناشناخته به آن لبخند ناآشنایی می‌زنند.

43.

شنبه 10 فروردین 92 / 16:45

همان اتوبوس رفتن، همان راننده و کمک راننده. از سفرم پرسیدند و از گاندوها. راننده تعریف کرد یک بار در همین مسیر، کنار جاده روی پل رودخانه، یک گاندو دیده و رد شده است و بعدش رفیقش که ماجرا را شنیده سرزنشش کرده که چرا گاندو را نگرفته بیاورد که پوست گرانش را بفروشند. غیر از حرف‌های معمول اکولوژیکی، کمی روی جریمه 36 میلیون تومانی آسیب زدن و شکار گاندو تاکید کردم، اما چه فایده دارد. با این وضع کم شدن گشت‌زنی‌ها و نظارت محیط‌زیست روی منطقه به هزار و یک دلیل، کی قرار است بفهمد یکی یک گاندو را شکار کرد و برد. پاکستانی‌ها نسل گاندوی مردابی‌شان را با همین طمعشان برای فروش پوستش به نزدیک انقراض کشاندند. گاندو در ایران به خاطر باورهای مردم که کشتنش بدبختی برای روستا می‌آورد و بودنش باعث پاکی آب است و از این حرف‌ها تا الان از این تجارت در امان مانده. اما به نظر می‌آید حرف‌های قدیمی به‌تدریج دیگر آن‌چنان برای نسل‌ جوان اهمیت ندارد. تا همین چند سال پیش اگر عوامل طبیعی مثل خشکسالی مهم‌ترین عامل تهدید گاندوها بود، به نظر می‌رسد که ورق دارد به سمت عوامل تهدید انسانی بر می‌گردد.

44.

شنبه 10 فروردین 92 / 22:00

در روستای آبادان، در نزدیکی‌های ایرانشهر هستم. امشب مهمان آقای عبدالواحد و خانواده‌اش هستم تا فردا صبح به اتوبوسم برسم. به فاصله 5-6 ساعت، پا در یک دنیای بسیار متفاوت گذاشته‌ام. این روستا و میزبانم را از طریق علی و سارا و خانم افتخاری می‌شناسم. مدت‌ها اسمشان را شنیده بودم و حالا بالاخره از نزدیک می‌بینمشان. این روستا سال‌هاست یک کتابخانه فعال پر و پیمان دارد که توسط شورای کتاب کودک راه افتاده است. آقای عبدالواحد نویسنده و شاعر و نمایشنامه نویس است. در و دیوار خانه‌شان پر جایزه و لوح تقدیر است. کلی حرف می‌زنیم، درباره کتاب‌‌ها، نویسنده‌ها، دولت آبادی، مشیری، معروفی، ابراهیمی، اینکه من به عنوان خواننده قصه و رمان دنبال چه چیزی در این کتاب‌ها می‌گردم و از این حرف‌ها. یک بخشی از گپ‌مان هم درباره بلوچستان و زبان بلوچی است. فرصتی پیدا کرده‌ام که سوالاتم را از کسی که سوادش را دارد بپرسم. مثلا اینکه این مدت به کلمات شبیه انگلیسی در زبان بلوچی زیاد برخورده‌ام و سوالم این است که این‌ها به ریشه مشترک‌ زبان‌ها بر می‌گردد یا بعدا وارد شده‌اند. مثلا بلوچ‌ها به ستاره اِستال می‌گویند که به دلیل ریشه مشترک زبان‌هاست، اما  مثلا پایپ گفتن به شلنگ وارداتی است. کمی هم درباره ویژگی‌های بلوچ‌ها  و سرگذشتشان حرف زدیم، که همیشه قومی ناسازگار با حکومت‌های مرکزی بوده‌اند و همین همیشه در انزوا و در حال فرار نگهشان داشته است و خب این ماجرا روی رفتارها، فرهنگ و حتی زبان تاثیرگذار است. کمی هم درباره روستا و منطقه دامن که اسمش از کجا آمده و تاریخ این منطقه چیست کپ زدیم و به حال بی در و پیکر آثار تاریخی این مملکت غصه خوردیم. آخرش هم درباره تنوع بلوچ‌ها حرف زدیم. اینکه در بین خود بلوچ‌ها هم تنوع گویش، موسیقی، پوشش  و … وجود دارد. یعنی اینقدر نکته برای فهمیدن و یاد گرفتن هست که آدم احساس عمیق نفهم بودن و بلد نبودن می‌کند!

یکی از دخترهای آقای عبدالواحد هم اسمش صفوراست. بلوچ‌ها هم مثل هندی‌ها اسم من را سِپورا تلفظ می‌کنند.  این طور شنیدن اسمم برایم خوش آوا و ذوق‌دار است. بارها شده این ور و آن ور، یک‌هو در یک جاهای دور و عجیب و غریبی به هم اسم‌های خودم بر خورده‌ام، مثلا در بافق یزد. همیشه دانستن قصه نامگذاری صفوراها برایم جالب بوده. معمولا یک قصه ویژه‌ای دارند. آقای عبدالواحد اسم دخترش را از معشوقه یک آهنگساز قدیمی محبوبش و زندگی پر سوز و گدازش گرفته است و از نوجوانی به این اسم حس خوبی داشته. اسم دوست بافقی‌ام را هم پدرش انتخاب کرده و آن را از روی نام یک مبارز زن الجزایری برداشته است.

45.

یکشنبه 11 فروردین 92 / 17:00

در مسیرمان به تهران از بم رد شدیم. این شهر به من گره خورده. خیابان‌ها، میدان‌ها، اکالیپتوس‌های شهر. یک ماه دیگر دوباره باید برگردم …

46.

دوشنبه 12 فروردین 92 / 00:30

مرصاد جاده بم – کرمان و بعدش‌اش که یادم نیست کجا بود به خیر گذشت، اما اینجا ‌یقه‌مان را گرفتند. به نظرم قبل از مهریز هستیم. هوا سرد است. همه مسافرها یک لنگه پا کنار جاده ایستاده‌اند تا اتوبوسمان را بازرسی کنند و اگر شانس بیاوریم چیزی پیدا نکنند بگذارند برویم. با همه اتوبوس‌هایی که از کرمان و سیستان بلوچستان می‌آیند همین کار را می‌کنند. دنبال مواد مخدر می‌گردند.

از برگشت به خانه حس خوبی دارم. برسم دوباره کوله می‌بندم و می‌روم یک سفر دیگر. به این یکی هم حس خوبی دارم.

دسته‌بندی شده در: م.م یک معلم محیط‌ زیست, مغز مشغولی‌ها در سفر, مغزمشغولی‌های سبز (محیط‌زیستی)

نوشته شده در: دسته‌بندی نشده