سفر گاندو – 7

33.

جمعه 9 فروردین 92 / 10:30

امروز با یک چند تا گروه بازدیدکننده علاقمند و پر انرژی شروع شد، یک گروهشان هم همین مهمان‌های دیشب آمده بودند. مهمان‌ها مرغ گرفتند تا گاندوها را از نزدیک‌تر ببینند. همه‌اش نگران بودم نکند مثل روز قبل بشود. گاندوها نور روز که در می‌آید از آب می‌آیند بیرون و آفتاب می‌گیرند تا دمای بدنشان برگردد سر جای مناسبش، انگار که باتری داشته باشند و بخواهند شارژ شود. کلا هم که وقت غذا خوردنشان عصر و غروب است. دیروز صبح تا نزدیک‌های ظهر ابر بود و این یعنی که باتری‌هایشان شارژ نشده بود. یک گروهی خواست که مرغ بدهد و کلی نشستیم تا آخرش دو تا گاندو به ما و غذا اهمیت دادند. اما امروز اوضاع خوب بود. آفتابی بودن امروز درست است که پوست جزغاله شده من را جزغاله‌تر می‌کند، اما به نفع مهمان‌ها کار کرد.

34.

جمعه 9 فروردین 92 / 11:00

بازدیدکننده‌ها که یک‌هو همه با هم آمده بودند، همه با هم رفتند. آن آخرش موقع خداحافظی، یک پسر جوان آمد و یک چک پول پنجاه تومانی داد به من. گفت برای کمک به تحقیقات. من هنوز هم چشم‌هایم گرد مانده و البته خوشحالم از اینکه یک آدمی فکر کرده که می‌تواند در این فرآیند نقش داشته باشد. این پول یعنی پول دو عدد مرغ برای غذای گاندوها.

اما غیر از بودجه که لازمه گرداندن یک همچین ایستگاه تحقیات و پرورشی است (که البته سه ماه است قطع است!)، اینجا یک فکر و برنامه‌ریزی پژوهشی هم لازم دارد. اینجا 33 گاندوی بالغ که از طبیعت گرفته شده‌اند زندگی می‌کنند. طبق آخرین سرشماری، جمعیت گاندو در بلوچستان ایران حدود 320 عدد است. این یعنی 10 درصد جمعیت، یعنی 10 درصد تنوع ژنتیکی گاندوهای ایران، الان در این حوضچه‌ها و داخل این فنس‌ها زندگی می‌کنند. کسی در سازمان محیط‌زیست متوجه هست که 10 درصد یعنی چی؟ دقیقا چه برنامه پژوهشی برای این ایستگاه در نظر گرفته شده است؟ چه کسانی مشغول پژوهش هستند؟ این پژوهش‌ها کجا دارد ثبت می‌شود؟ چه برنامه‌ای برای تشویق دانشجوها و پژوهشگرها برای پژوهش درباره این جانور وجود دارد؟ در کنار این‌ها، پرورش می‌دهیم که پژوهش کنیم و چرخه زندگی حیوان را بهتر بشناسیم یا پرورش می‌دهیم برای دلایل دیگر؟ چقدر روی این دلایل کار شده و مطمئن هستیم در مسیر علمی و درستی پیش می‌رویم؟ من یک شکی دارم که در کل بعد پژوهشی این ایستگاه یادشان رفته و تنها به پرورش فکر می‌کنند. آن هم پرورش با این دیدگاه که داریم یک حیوان در معرض خطر انقراض را در اسارت زیاد می‌کنیم و خیلی هم داریم کار خوبی می‌کنیم.

در کنار ماجراهای مربوط به این ایستگاه، درباره خود گاندوها در طبیعت هم خیلی عقب هستیم. این گونه بسیار ناشناخته است و پژوهش‌های کمی در موردش انجام شده. دوری به پایتخت و خاص بودن استان هم در ماجرا بی‌تاثیر نبوده است. تازگی‌ها بچه‌های انجمن خزنده شناسان پارس یک کار آموزشی در این منطقه شروع کرده‌اند. اما به دلیل ماجرای تعارض‌های بین گاندو و معیشت مردم، کارهای عمیق‌تری در این منطقه مورد نیاز است و جالب این است که گاندو یک فرصت استئنایی است. در مورد گونه‌هایی مثل گرگ یا پلنگ، رفع تعارض خیلی پیچیده‌تر است. چون سال‌هاست که این تعارض وجود دارد و کلی نگاه و باور مردم منفی شده است. اما ماجرای تعارض گاندو و انسان در این استان خیلی تازه است. توسعه نیافتگی این استان به نفع مردمش نبوده، اما به نفع گاندوها عمل کرده است و حالا ورق دارد بر می‌گردد. آدم از اینکه می‌بیند این فرصت‌ها همین‌طور با بی‌فکری از دست می‌رود حالش بد می‌شود.

35.

جمعه 9 فروردین 92 / 13:10

چند تایی پسرک‌ مدرسه‌ای این همه راه از درگس آمده بودند گاندو ببینند. می‌گفتند از کلاس‌های آموزشی گاندو که قبل عید در روستایشان برگزار شده هم خبر دارند. کلی درباره گاندوها با هم حرف زدیم. عزیزند این موجودات. سر و کله زدن باهاشان انگار زندگی را درون من به جریان می‌اندازد.

36.

جمعه 9 فروردین 92 / 15:00

امروز سوت و کور است. تنها صبح سرمان شلوغ بود. دخترها همه حمام رفته‌اند و نونوار شده‌اند. امشب عروسی دعوتیم. کلی هیجان دارم. اولش نگران بودم که نکند مهمان ناخوانده باشم، اما قانعم کردند که میزبان کلی هم خوشحال می‌شود بروم عروسی دخترشان. امشب عروسی خواهر ناتنی دوازده ساله ساجده است. دخترک‌ها مدام غر می‌زنند که اینجا خلوت است و کسی که نمی‌آید، بیا برویم. دلشان پیش عروسی است. قرار است فردا بروم سمت ایرانشهر. یکشنبه صبح بلیت تهران دارم و چون اینجا صبح‌ها وسیله‌ای پیدا نخواهم کرد که من را تا ایرانشهر برساند، پس باید فردا غروب بروم. همین است که دلم نمی‌آید از ساعت کارم در اینجا بزنم و بروم دنبال برنامه‌های هیجان‌انگیز دیگر. کسی که اینجا برایش مهم نیست من چه کار می‌کنم و کی می‌آیم و کی می‌روم، اما خودم برایم مهم است.

بیکاری به دخترک‌ها فشار آورده بود. همین شد که گوشی‌ام را گرفتند تا با دوربینش عکس و فیلم بگیرند. یعنی اگر خودم دوربین داشتم و التماس می‌کردم که بتوانم یک همچین سوژه‌هایی را درونش ثبت کنم عمرا موفق می‌شدم. دخترک‌ها جلوی دوربین حرف زده‌اند، شعر خوانده‌اند، رقصیده‌اند و کلا خود واقعی‌شان بوده‌اند. یک‌جور گنج داخل گوشی‌ام دارم.

37.

جمعه 9 فروردین 92 / 19:00

امروز به خاطر عروسی رفتن، یک نیم ساعتی زودتر آمدم خانه. پرسیدند دلم می‌خواهد لباس بلوچی بپوشم و بیایم عروسی یا نه. رضیه خانم برایم یک لباس آبی خوش رنگ که خودش گلدوزی کرده بود آورد. البته همه لباس‌هایشان را خودشان گلدوزی می‌کنند. بعضی‌ها هم منجوق دوزی دارد. رشیده یک لباس ارغوانی منجوق دوزی شده دارد که وقتی می‌پوشد آدم می‌خواهد زار بزند، از شدت زیبایی این لباس. با اینکه اینقدر نسبت به لباس‌های قومیت‌های مختلف ذوق‌زده‌ام، اما لزوما دلم نمی‌خواهد تنشان کنم. انگار دلنشینی این لباس‌ها  فقط به خاطر خودشان نیست، به خاطر آدم‌هایی است که می‌پوشندشان، به خاطر جغرافیای آنجا و طبیعت آنجاست. اصرار به پوشیدن لباس این آدم‌ها، آن حس توریست احمق بودن را در من تقویت می‌کند. اما همیشه این را دوست داشته‌ام که تکه‌هایی از لباس‌هایشان را قاطی سبک لباس پوشیدن خودم بکنم. مثل گلدوزی زنان کوچی (عشایر) قندهاری روی مانتوی به سبک خودم یا مانتوی سرخ بلند با پارچه ترکمنی، یا مانتویی با بالا تنه‌ای که گلدوزی بلوچی دارد و …

رضیه خانم گفت لباس آبی برای خودم باشد. گفت با خودت ببر. غافلگیر شده‌ام. زبانم هم بند آمده. الان دقیقا نمی‌دانم چه جور حالی دارم، خوشم یا متعجب یا شرمنده از مهربانی بی‌مرز این آدم‌ها یا چی.

38.

جمعه 9 فروردین 92 / 23:30

یک هایلوکسی آمد دنبالمان تا ما را ببرد عروسی در روستایی کمی آن طرف‌تر. گویا میزبان همیشه موظف است وسیله نقلیه مهمان‌ها را هماهنگ کند. ما مهمان خانواده عروس هستیم. خانواده عروس و داماد جدا از هم سور می‌دهند. در یک اتاق کوچک نشسته‌ایم. گوشه‌ای از اتاق پارچه‌ای کشیده‌اند که به آن جُل می‌گویند و عروس پشت آن ، با چادری روی سرش نشسته است. گویا دو روز و دو شب باید آن پشت بماند تا سور دادن‌ها تمام شود و خانواده داماد بیایند عروس را ببرند. دو سه تا قلیان بین خانم‌ها دست به دست می‌شود و اتاق کوچک بی‌پنجره پر دود است. چیزی نمانده بالا بیاورم. آزاردهنده‌ترین تجربه زندگی این چند روزم همین قلیان است. این موجود از دستشان نمی‌افتد. یک جور سرگرمی روزانه و انگار یک روشی برای پر کردن وقت است. حتی دخترک‌های کوچک هم می‌کشند. تنها کسی که این چند روز ندیده‌ام این‌قدر بکشد، رشیده است.

مجلس عروسی بی سر و صداست. پرس و جو که کردم گفتند قدیم‌ها کسی را می‌آورده‌اند برای ساز و آواز، اما دیگر رسم نیست. دوست دارم بدانم چه چیزی باعث حذف موسیقی از عروسی‌های اینجا شده است. چون عروسی‌های دیگری در همین منطقه رفته‌ام و این طور نبوده. به جای ساز و آواز بلوچی، در یک ضبط صوت قدیمی، یک نوار آهنگ‌های فارسی گذاشتند و کمی رقصیدند و بعد هم تمام. اما همه‌اش این طور نگذشت. وقتی می‌خواستند پای عروس را حنا بگذارند، خانم‌ها خودشان شروع کردند به خواندن و دست زدن. یک شعرهایی بود که یک نفر می‌خواند و ترجیع بندش را جمعیت تکرار می‌کردند. تجربه کیف‌داری بود.

همین طور که نشسته بودیم، خواهر عروس آمد و یک سری چمدان و بسته کنار دیوار چیده شده که خریدهای داماد برای عروس و خریدهای مادر عروس برای دخترش بودند را باز کرد تا مهمان‌ها ببینند. یک دنیا لباس، چندین مدل صندل، مدل به مدل لوازم آرایش، یک عالم صابون، شامپو، ادکلن، گل سر، کرم و … . این‌ها یک مدلی که نمایشی است بسته‌بندی شده و از مغازه به همین شکل خریده می‌شود. عروسی خیلی گران است این طرف‌ها. به‌خصوص با طلاهایی که باید برای عروس خریده شود. یک گوشواره‌های خاص بزرگی که از پاکستان می‌آورند را روی گوش اکثر زنان این مناطق می‌شود دید. گردنبندها و طلاهای دیگر هم موقع مهمانی‌ها بیرون آورده می‌شود و خب لابد هرکس طلای بیشتری داشته باشد، نشانه وضع بهتر شوهرش است. از دید یک توریست دیدن این‌ها و این رسم و رسوم‌ها جالب است، اما از دید یک هم جنس، اصلا یک آدم اهل این سرزمین، حال آدم بد می‌شود. کلا بیشتر اوقات عروسی رفتن به جای اینکه خوشحالم کند، حالم را بد می‌کند.

شام ناروشت خوردیم که یک جور خوراک مرغ است. طی چند روز گذشته، این اولین غذای گوشت‌داری بود که خوردم. امشب شب سور به فامیل‌های نزدیک است. گویا فردا شب به کل روستا شام می‌دهند و اینجا خیلی شلوغ پلوغ خواهد بود. البته نه به شلوغی عروسی صمد، دوست جازموریانی‌مان که 2000 نفر مهمان داشت یا اشرف دوست مزارشریفی‌مان که 1000 نفر مهمان داشت! مهمان‌های اینجا به 500 نفر هم نمی‌رسد. مدام اصرار می‌کردند فردا هم بیایم، حتی برای عروسی‌های بعدی‌شان هم دعوتم کردند. امشب خواهر رضیه خانم و بچه‌هایش، همسر و دخترهای لیاقت، نگهبان ایستگاه و کلی آدم دیگر را دیدم و شناختم و کمی بیشتر از رابطه‌های پیچ در پیچ خانوادگی سردر آوردم. با کلی آدم جدید هم حرف زدم و آشنایان جدیدی پیدا کردم.

دخترک‌ها با لباس‌های خوش رنگ و نویشان که برای عروسی پوشیده‌اند مثل ماه شده‌اند. از فائزه و پریسا که امشب اینجا می‌مانند و دیگر نمی‌بینمشان خداحافظی می‌کنم.

دسته‌بندی شده در: م.م یک معلم محیط‌ زیست, مغز مشغولی‌ها در سفر, مغزمشغولی‌های سبز (محیط‌زیستی)

نوشته شده در: دسته‌بندی نشده