سفر گاندو – 5

21.

چهارشنبه 7 فروردین 92 / 9:10

برنامه روزانه کم کم دارد جا می‌افتد. کمی تمیزکاری و برداشتن وسایل و نگاه کردن نان پختن خانم‌ها و بعد حرکت به سمت ایستگاه. امروز صبح با شیرچای شروع شد. صاحبخانه‌هایم فکر می‌کردند من اهل شیرچای نباشم و برایم جدا چای درست می‌کردند، اما امروز بهشان نشان دادم یک شیرچای خور قهار هستم! دخترها امروز از صبح همراهم آمدند. امروز یک نفر دیگر هم بهشان اضافه شده، پریسای کلاس پنجمی. همراهمان چند بطری آب و کیسه صبحانه آوردیم. صبحانه‌ تمر (با کسره روی ت و تشدید و کسره روی م)، که یک خوراک خوشمزه تند است، داریم با نان نازکی که خودشان می‌پزند و به آن لواش می‌گویند (با ضمه روی ل). تمر یعنی نخودفرنگی. یکی یکی اجزای غذا را می‌پرسم و می‌نویسم. کم کم دارم کلمات بلوچی یاد می‌گیرم و  از این گنگی کامل در می‌آیم.

کارهای صبحمان را کرده‌ایم، هنوز مسافری نیامده و دخترها مشغول بازی هستند. هفت سنگ بازی می‌کنند. توپ ندارند، پس به جایش از چپل (با کسره روی چ و تشدید و کسره روی پ) یا همان صندل‌ها و دم‌پایی‌هایشان استفاده می‌کنند. وقت‌های آزادشان را یا بازی می‌کنند، یا شعر می‌خوانند یا با هم جر و بحث می‌کنند! دخترها به اتفاق می‌گویند تا آخر دبستان می‌خوانند و بعد مدرسه را رها می‌کنند. نه اینکه خانواده‌شان نگذارند که بروند، خودشان نمی‌خواهند. معتقدند بیشتر درس بخوانند که چه بشود.

22.

چهارشنبه 7 فروردین 92 / 14:45

مادر دخترها آمده‌اند دیدنمان. انگار که مهمان داشته باشیم. دعوتشان می‌کنم داخل نگهبانی بنشینند. برای پذیرایی چند تایی میوه داریم و آب. زیاد زبان هم را نمی‌فهمیم، اما مهمانی خوش می‌گذرد.

23.

چهارشنبه 7 فروردین 92 / 15:00

چند تا از پسرک‌های روستای بغل از صبح پاشنه اینجا را کنده‌اند بس که آمده‌اند و گفته‌اند بچه گاندوها را از نزدیک نشانشان بدهم. گفتم این کار را می‌کنم، اما هر وقت خلوت باشد. بالاخره جور شد. پسرک‌ها ترسوتر از گردن کشی‌ها و هارت و پورت‌های اولشان بودند. کلی باهاشان سر و کله زدم تا حاضر شدند به بچه گاندو نزدیک بشوند و روی تنش دست بکشند! بدون اینکه به رویشان بیاورم، درونم دارم می‌خندم. پسرک‌ها عزیزند.

گرفتن بچه گاندوها کمی سخت است. باید پوزه‌شان را مهار کرد و از حوضچه کوچک‌شان بیرونشان کشید. واضح است که این کار را دوست ندارند و قیافه تهدید به خودشان می‌گیرند. گاهی به بعضی از مسافرها بچه‌ها را از نزدیک نشان می‌دهیم. اما من کم کم دارم پشیمان می‌شوم. تجربه شگفت انگیزی است، اما آزارش هم زیاد است. می‌شود فقط در را باز کنم و بگذارم بدون توری و فنس از نزدیک ببینند، نه اینکه بگیریمشان و اجازه بدهیم لمسشان کنند.

24.

چهارشنبه 7 فروردین 92 / 15:30

این عیدی دادن به دخترک‌ها همچنان ادامه دارد. همچنان خشمگینم و نمی‌دانم چه کار کنم.

25.

چهارشنبه 7 فروردین 92 / 18:20

امروز همه جور مسافری داشتیم. از تور آژانس مسافرتی معروف تهرانی با مسافرهای مسن گل منگلی‌اش تا یک خانواده اصفهانی که مهمان دوستانشان در شهری دیگر بودند و همه از مادربزرگ خانواده تا دختر کوچک شیطانشان، زن و مرد، لباس بلوچی پوشیده بودند و شلوغ و عزیز بودند تا جوانان و مردان بلوچی که موفق نشدم مجابشان کنم من را به عنوان راهنما بپذیرند تا خانواده‌های بلوچی که اجازه دادند همراهشان باشم و با من گرم گرفتند. امروز حالم بین خوشی و ناخوشی و خوشی مدام در نوسان بود.

26.

چهارشنبه 7 فروردین 92 / 20:00

بالاخره میزبانانم را شناخته‌‌ام و از رابطه‌های پیچ در پیچ سر در آورده‌ام. حالا میدانم که در خانه رشیده هستم. رشیده 25 سالش است و 4 فرزند دارد. پسر بزرگش که ده ساله است را تا امروز ندیده‌ام. دخترش هفت ساله است و دختر و پسر کوچکش زیر دو سال سن دارند. رشیده از محدود خانم‌های بزرگسال اینجاست که فارسی بلد است و معدود خانم‌هایی که تا دبیرستان درس خوانده. سال آخر که بوده، باردار شده و چون حالش بد بوده و باید استراحت می‌کرده، نتوانسته مدرسه را ادامه بدهد و دیپلمش را بگیرد. رشیده موجود عجیبی است. برخلاف بسیاری از زن‌هایی که تابحال در سفرهایم دیده‌ام، یک جور اعتماد به نفس خاصی دارد. انگار به جایی که هست و کاری که دارد می‌کند مطمئن است. اعتماد به نفسش یک جور آرامش ویژه‌ای درونش به وجود آورده که وقتی کنارش باشی به تو هم سرایت می‌کند.

رضیه خانم خواهر شوهر رشیده است و زن نورسعید، نگهبان ایستگاه. رضیه خانم سنش بیشتر از ماست و نمونه کامل یک مادر است. مهربانی‌اش حد ندارد. با اینکه فارسی بلد نیست و من هم بلوچی، اما با سر و دست با هم حرف می‌زنیم. رضیه و رشیده خیلی با هم ایاغند و رضیه بیشتر وقت‌ها پیش رشیده است، یعنی همین‌جا که من هم هستم. خانه رشیده بزرگ است، چهار اتاق و یک هال بزرگ دارد. این احتمالا یعنی که وضعشان خوب‌تر از بقیه است. آشپزخانه‌شان یک اتاق مربع با یک کف پوش عجیب است. یعنی نمی‌دانم چه ماده‌ای است. رشیده همه کارهای آشپزی‌اش را کف زمین انجام می‌دهد. یک هاون چوبی هیجان‌انگیز هم دارد که چاشنی‌های غذاهایش را آن تو می‌کوبد. امشب با دال نارنجی غذایی درست کرد، که اسمش همان دال است. من هم پا به پایش نشستم و نگاه کردم و نوشتم. خودشان همیشه در آشپزخانه غذا می‌خورند و غذای من را جداگانه داخل اتاق می‌آورند. هر شب کلی اصرار کرده‌ام که با هم غذا بخوریم. البته نمی‌خواهم که زیاد هم فشار بیاورم و احیانا معذبشان کنم. کلا اینجا زندگی دچار نهضت بدون قاشق است. خوش می‌گذرد! اما امشب که غذا دال است و این هم یک جور غذای مایع است، بدون قاشق چه‌طور باید خوردش؟ خوشبختانه رشیده آمد تا با من غذا بخورد و من را نجات داد. بالاخره یاد گرفتم که چه طور یک غذای مایع را هم می‌شود بدون قاشق خورد!

دسته‌بندی شده در: م.م یک معلم محیط‌ زیست, مغز مشغولی‌ها در سفر, مغزمشغولی‌های سبز (محیط‌زیستی)

نوشته شده در: دسته‌بندی نشده