سفر گاندو – 2

6.

یکشنبه 4 فروردین 92 / 15:45

بالاخره رسیدم. ایستگاه تحقیقات و پرورش تمساح پوزه کوتاه ایرانی. جایی در نزدیکی جاده، با زمین باز و کوه‌ها و رودخانه آن طرف جاده و با کمی فاصله از روستاهای اطراف. اینجا از دو سال پیش آبادتر و در و پیکردارتر شده است. برایش ورودی ساخته‌اند و دو محوطه فنس کشی شده دارد. یکی بزرگ و یکی کوچک‌تر. این دو محوطه، بخصوص محوطه بزرگ‌تر چقدر خوب ساخته شده‌اند. دقیقا همان چیزهایی درشان رعایت شده است که آرزوی رعایتشان در باغ وحش‌های ایران سال‌هاست به دلمان مانده. ساحل خاکی، یک تپه خاکی در وسط و بین این دو یک حلقه عمیق پر از آب، با پوشش گیاهی متراکم از نی و گیاهان آبزی. این طرف و آن طرف هم می‌شود گز و گیاهان بومی دیگر را دید. بسیار شبیه به زیستگاه اصلی گاندوها. اولین جایی است در ایران که آدم از محل نگهداری جانوران در اسارت دلش ریش نمی‌شود. به نظر می‌آید گاندوهای اسیر، اینجا را به عنوان محل زندگی پذیرفته‌اند، چون در سال گذشته یکی از ماده‌ها لانه کنده و تخم گذاری کرده است. حالا هفت تا از این بچه‌ گاندوها ده ماهه هستند و در یک فضای کوچک جداگانه نگهداری می‌شوند.

ایستگاه دو نگهبان بومی به اسم نورسعید و لیاقت دارد. آقای نورکی، سر محیط‌بان منطقه آنجا دست تنهاست و گاهی در ایستگاه می‌ماند و گاهی به اداره که در درگس است بر می‌گردد. کمی سر و گوش آب دادم تا آنجا را بهتر بشناسم و کمی آقای نورکی را سوال پیچ کردم تا بفهمم چه چیزهایی را باید برای گردشگران توضیح داد. متاسفانه امسال بودجه‌ای برای چاپ بروشور و پوستر برای مسافران نوروزی نداشته‌اند (از آن بدتر سه ماه است که بودجه خود ایستگاه هم قطع شده است و هزینه غذای گاندوها و مخارج دیگر را از جیب می‌دهند). این کار را کمی سخت می‌کند. با خودم از تهران تعدادی عکس پرینت شده از لانه، تخم، زیستگاه، عوامل تهدید و … گاندو آورده‌ام تا اینجا بتوانم پوستری چیزی از آن‌ها درست کنم. در آن یکی دو روز تعطیل اول سال این بهترین کاری بود که توانستم بکنم. طبق پیشنهاد رییس اداره چابهار یک چیزهایی از پوسترها و کارت پستال‌های انجمن یوزپلنگ ایرانی هم آورده‌ام. لابد انتظار داشته‌اند نداشتن بروشور خودشان به این شکل جبران شود. کمی خنده‌دار و نچسب است. برای کم کردن نچسبی‌اش بیشتر محصولات پلنگی با خودم آوردم که یکی دیگر از گونه‌های مورد توجه این استان است. مقادیری کتاب هم با خودم آورده‌ام، که شاید در گپ و گفت با آن مخاطب‌هایی که علاقمندتر باشند و بخواهند وقت بیشتری اینجا بگذرانند به کار بیاید.

یکی دو گروه برای بازدید آمدند و من یک تمرینکی کردم. اصل کارم را از فردا صبح شروع می‌کنم. امروز باید بروم دنبال ساختن پوستر، دیدن محل اقامتم و کمی خرید.

7.

یکشنبه 4 فروردین 92 / 18:20

مرتضی هم مثل من هیجان زده  و راضی است که بالاخره این کار انجام شده است. اگر اسم انجمن نبود، و اعتمادی که به ما دارند، باید خیلی بیشتر از این‌ها می‌دویدم تا درخواستم را قبول کنند. مرتضی امیدوارانه درخواست می‌کند زیاد عکس بگیر و این‌هایی که تعریف میکنی را بیاور نشانمان بده! می‌خندم! من که دوربین ندارم. مدت‌هاست دوربین عکاسی را طلاق داده‌ام. همین طوری‌اش که این قدر سفر می‌روم و این‌قدر در زندگی این و آن سرک می‌کشم و ذوق می‌کنم، احساس توریست احمق بودن دست از سرم بر نمی‌دارد، چه برسد به اینکه دوربین هم داشته باشم. آن وقت دلیل محکم پیدا می‌کنم برای داشتن این حس! هزار و یک دلیل خوب برای همراه داشتن دوربین و عکاسی وجود دارد. مثلا اگر این سفر من یک سفر کاری بود، من حتما باید دوربین می‌آوردم تا بتوانم کارم را مستند کنم و به این و آن گزارشش را بدهم. اما وقتی به دل خودم باشد دوربین داشتن را دوست ندارم. به نظرم فضای تجربه کردن من را عوض می‌کند. این آدم‌ها زندگی واقعی و هر روزه‌شان این است، من فقط چند روزی اینجا هستم. من واقعا یک توریستم که فقط خوشی‌ها را تجربه می‌کنم و از کنار سختی‌ها سطحی می‌گذرم. حس خوبی ندارم از این نقش. برای همین به تدریج دنبال تجربه متفاوتی از خودم هستم. یک نوع نگاه دیگر به آدم‌هایی که می‌بینم، یک نوع نگاه دیگر به نقش خودم، یک چیزی که احساس سطحی و احمق بودنم را کم کند.

8.

یکشنبه 4 فروردین 92 / 18:50

از محل اقامتم تا محل کارم پیاده کمتر از پنج دقیقه راه است. خانه‌ام یک کَمبیلوگ است. یک کَپَر ساخته شده با پیش (برگ‌های بزرگ درخت خرما) که دیواره‌اش را گل اندود کرده‌اند. اینجا محل اقامت موقت خانواده لیاقت است، در فصل‌هایی که می‌خواهند کنار دام و زمین کشاورزی‌شان باشند. اینجا دور از روستاست. تنها منم و من. برق و آب دارد و یک دستشویی سنگ چین خوش تیپ و بدون سقف که به جای آفتابه کاسه فلزی دارد. البته کاسه فلزی این طرف‌ها معمول‌تر از آفتابه است. از خوشی نمی‌دانم چه کار کنم! ترس از شب و تنهایی که ندارم، حتی به روز و شلوغی ترجیحش می‌دهم و کلی هم کار و بار عقب مانده دارم که در تنهایی شب می‌توانم بهشان برسم. فقط می‌ماند اینکه ممکن است بعد از این یک هفته و ده روز که اینجا خواهم ماند، از اینجا خارج شوم، تنها با تجربه زندگی به سبک خودم، تنها در یک جغرافیا و اتاق متفاوت، بدون آنکه چیزی یاد گرفته باشم، دوستی پیدا کرده باشم و شاید کمی ریشه دوانده باشم. تنها همین است که از دلپذیری محل اقامتم کم می‌کند.

فردا قرار است نه صبح ایستگاه باشم و کارم را شروع کنم. بی‌قرار و هیجان زده‌ام.

دسته‌بندی شده در: م.م یک معلم محیط‌ زیست, مغز مشغولی‌ها در سفر, مغزمشغولی‌های سبز (محیط‌زیستی)

نوشته شده در: دسته‌بندی نشده