دستفروشان جاده زیارت:بگذارند زندگیمان را بکنیم/ الهام بنی کریمی

به جای ویلاسازها و متخلفان بزرگ با افراد بی پناه برخورد می شود/
——————————————————————-

درست صد متر بالاتر از «هتل جهانگردی ناهارخوران»، چادرهای پلاستیکی به چشمت می ‏خورد که در وسط شان یک بخاری هیزمی بوی دود ماندگاری را بر جانت باقی می گذارد. همه جا ‏بوی آش و باقالی و لبو پیچیده و چشم های منتظر مرد و زن صاحب چادر، به جاده دوخته شده تا ‏مشتری ها بیایند و نان آن روز آنها دربیاید. قسط وانت باری که برای حمل ابزار کار و غذای ‏فروشی، آنسوتر پارک کرده اند و خرج پسرشان که یک زن باردار در خانه دارد: اما کار ندارد تا ‏او و بچه توی شکمش را سیر کند. ‏
اما حالاچند روز است که چادرهایشان را کوچک کرده اند. چوب هایی که قبلاتیرک های چادرشان ‏بود به آهن مبدل شده و حال و حوصله همیشگی را ندارند. می پرسم: «چرا چادر را کوچک کرده ‏اید؟» ‏
مرد پاسخ می دهد. «اداره منابع طبیعی مانع کار ما شده اند. می گویند چادرهایتان باید سیار باشند ‏که چند ماه یا سال دیگر، ادعای مالکیت این مکان را نکنید. مجبوریم برای تیرک چادرها، فلزهایی ‏داشته باشیم تا هر شب موقع رفتن به خانه، آنها را جمع و جور کنیم و با خود ببریم. من هم توان و ‏وسع خرید بیشتر را نداشتم. پول همین چند تکه فلز نزدیک به ۶۰۰ هزار تومان شده. من چقدر باید ‏آش بفروشم تا این پول را در بیاورم؟!»‏
می پرسم: «شاید مسوولان منابع طبیعی حق دارند نگران باشند. به هر حال اینجا جنگل است و جزو ‏منابع ملی است. نمی شود هر کی هر کاری دلش خواست بکند.»‏
می گوید: «نه خانم. اینجا سال های سال است که خیلی ها هر کاری دل شان خواست در داخل جنگل و ‏روی کوه دارند، می کنند. ویلاهایی توی روستای زیارت ساخته اند که اصلاباورت نمی شود. من ‏همه اش فکر می کنم که این همه مصالح را چه طور به آن بالای کوه برده اند؟ جنگل بان ها کجا ‏بوده اند؟ مسوولان چه طور خبردار نشدند؟ چرا هیچکس جلوی این خلاف ها را نمی گیرد؟ فقط ما ‏که می خواهیم چند کاسه آش بفروشیم تا چرخ زندگیمان بچرخد باید مدام اذیت و آزار ببینیم و تن مان ‏بلرزد؟»‏
نارحت است، عصبی شده. طی یکی دوسالی که مشتری محلی شان هستم هیچ وقت این همه ‏پریشان ندیدمش. باز می گوید: «همین الان عصرها بیایید اینجا ببینید چند تا وانت بار هیزم از اینجا ‏به زیارت می برند. بیشترشان هم برای فروش است نه مصرف خود محلی ها. هر بار هیزم وانت را ‏در حدود ۲۰۰ هزار تومان به ویلاداران می فروشند و هیچکس هم با اینها کار ندارد. بیشترشان هم ‏یا دوست و آشنا دارند یا پول. من چون نمی توانم رشوه های بزرگ بدهم باید این همه اذیت بشوم؟ ‏این عدالت است واقعا؟»‏
‏«مجوز ندارند؟» در واکنش به سوالم نگاه متعجبانه یی می اندازد. انگار می خواهد بگوید تو که ‏اینقدر اطلاعاتت کم است غلط کرده یی خبرنگار شده ای. می گوید: « مجوز؟ نه خیر ندارند. ‏بیشترشان با نفوذی که از طریق فامیل و آشنایان شان دارند بی مجوز این کارها را می کنند و مشکلی ‏هم برایشان پیش نمی آید. »‏
‏« چرا با این همه ویلادار و ویلاساز در زیارت برخورد نمی شود؟ یعنی ضربه یی که آنها با ساختن ‏ویلاهای ۶-۷ طبقه توی دل جنگل و روی کوه و کنار رودخانه به منابع طبیعی می زنند کمتر از ‏فروختن چند کاسه آش و لبو و چای است؟» این بار او این سوال را می پرسد. با چشمانی سرخ شده که ‏یا از سرماست یا بی خوابی و شاید هم از غروری که هر روز برای درآوردن یک لقمه نان شکسته ‏می شود. غروری که یک مرد از کارافتاده را که چاره یی جز انجام این کار ندارد می تواند بیش از ‏هر کسی از پای در آورد. ‏
می پرسم: « اجاره هم می دهید؟» می گوید: « نه: اما حاضریم بدهیم. فقط این همه آزارمان ندهند. ما ‏هم انسانیم. اهل همین شهریم. من ۴۰ سال دارم و در همین جا به دنیا آمده ام. گچکار بودم. در حین ‏انجام کار از ارتفاع افتادم و دستم شکست و ۶۰ تا بخیه خورد، حالانمی توانم کار سنگین انجام بدهم. ‏اینجا هم به خاطر سرما گاهی درد دارم. با این حال حاضرم این چند متر جا را به من اجاره بدهند. ‏نمی توانم بگذارم که زن و بچه ام از گرسنگی بمیرند!» ‏
سردم شده، به طرف بخاری می روم تا دست هایم را گرم کنم. می گوید: « شما فقط چند دقیقه است ‏که اینجا ایستاده اید. سردتان شده و تحمل سرما را ندارید. حالاما مجبوریم در این سرما بایستیم و ‏کار کنیم و تازه مواخذه هم بشویم. همین پارسال بود که باقلاو آش هایمان را به رودخانه ریختند. اگر ‏دو تا چوب پوسیده از کنار رودخانه – که سیل با خودش می آورد- برای هیزم بیاوریم با ما بدترین ‏برخورد را می کنند. تازه من بیشتر چوب های باغی را می خرم برای هیزم. پس ما باید چه کار ‏کنیم؟» ‏
می پرسم: «به شورای شهر مراجعه نکرده اید؟ بالاخره شما شهروند این شهرید. شاید برایتان کاری ‏بکنند.» می گوید: «خانمم مراجعه کرد، هیچ نتیجه یی نداشت. به ما گفتند که ۶۷۰ نفر در نوبت ‏هستند.»‏
به یاد مسافرانی می افتم که همین تابستان گذشته گروه، گروه کنار بساط اینها می ایستادند تا چیزی ‏بخورند. یک بار از گروهی از همان مسافرها پرسیدم: «اینجا چند رستوران نسبتا شیک با خدمات دهی ‏مناسب دارد: چرا باقالی و آش خوردن کنار خیابان را ترجیح می دهید؟» که جواب شنیدم: «اگر می خواستیم برویم در یک چاردیواری شیک و مدرن غذا بخوریم که می نشستیم در تهران، آمده ایم ‏شمال و دوست داریم در هوای آزاد و کنار جنگل، غذای سنتی و سرپایی بخوریم.» و خانمی که ‏گفت: «با این قیمت ها که نمی شود همه اش به این رستوران ها رفت.»‏ به یاد شعارهای منابع طبیعی می افتم: زمین هایی که در جای جای کشور تصرف می شود: ویلاها و ‏جاده هایی که در دل جنگل ها ساخته می شود: درخت هایی که تراشیده می شود تا شرکت های چوب ‏و نئوپان و کاغذ بهره برداری پرسودتری داشته باشند و آنوقت همه منابع طبیعی خلاصه شده در ‏برخورد با موارد جزئی اینچنینی با شهروندانی که دست شان به هیچ جایی بند نیست. ‏ چشمانش را به آتش دوخته: هنوز هم سرخ هستند. ‏
می گویم: «دیگر حرفی نداری؟» این بار سرش را بلند نمی کند: از غضب اش هم خبری نیست: ‏فروکش کرده انگار: تنها به آرامی می گوید: «از کسی کمک نمی خواهیم. فقط بگذارند زندگی مان ‏را بکنیم!»

روزنامه اعتماد، شماره ۲۵۹۲ به تاریخ ۲۵/۱۰/۹۱، صفحه ۹ (نگاه دوم)
لینک:http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2658590
پی.دی.اف:http://www.magiran.com/ppdf/nppdf/3291/p0329125920081.pdf

نوشته شده در: دسته‌بندی نشده