استاد بهرام سلطانی مردی که شرف و انسانیت اش را با پول معامله نکرد

دیشب با شنیدن پرواز استاد کامبیز بهرام سلطانی انگار غم یاسر دوباره برایم زنده شد . باورم نمی شد اینقدر زود برود . و افسوس و هزاران افسوس که چه عزیزانی دیگر در کنار ما نیستند . اشک هنوز هم مجالم نمی دهد . تمام صحنه های پرواز ناگهانی همسرم یاسر دوباره پیش چشمم مجسم شده . فراموش نمی کنم روزهای سختی را که بعد از فوت یاسر داشتم و استاد چه پدرانه و چه دوستانه برایم مرتب ایمیل می فرستاد و باهام صحبت می کرد تا با این درد کنار بیایم .


استاد ارجمندم آقای کامبیز بهرام سلطانی درست در روزهای سیاهی که برخی می پنداشتند مژگان جمشیدی شاید دیگر کمر راست نکند و دیگر دست به قلم نبرد مرا به زندگی و به ادامه راه تشویق می کرد . نامه زیر تنها یکی از نامه هایی است که استاد بهرام سلطانی با سعه صدر فراوان برایم می فرستاد تا مرا به برخاستن از بستر غم وادارد .


و من امشب می خواهم همانگونه که به یاسر همسر عزیزم قول دادم تا هرگز کمر خم نکنم به استاد کامبیز بهرام سلطانی هم بگویم که من ایستاده ام و زانو نخواهم زد.


درود بر روح پاک استاد بهرام سلطانی که مرد و مردانه زیست و امروز دعای خیر تک تک زیستمندان ایران بدرقه راهش است . درود بر روح پاک این بزرگ مرد که هرگز شرف و انسانیت و علم اش را فدای منافع شخصی و پول نکرد . اگرچه جایش همیشه پیش ما خالی ما خواهد بود و طبیعت ایران مدافعی سرسخت و دانشمندی توانا را از دست داده است.


 


“همكار بسيار ارجمندم، سركار خانم مهندس جمشيدي


 هيچ چيزي براي گفتن ندارم؛ يعني جايي براي صحبت نيست و از تكرار جملات كليشه اي هم بيزارم، چراكه در چنين شرايطي بيش از حد سطحي و رنگ پريده جلوه مي كنند. از ديد من آنچه رخ داده، تنها به يك فاجعه مي ماند. من احساس شما را بيش و كم درك مي كنم، چون خود در روزگاري كه بسيار جوان بودم، تجربه تلخ مشابهي را پشت سر گذارده ام. زخمي است عميق كه به مرور التيام مي يابد، ولي جاي آن هميشه باقي خواهد ماند. پس همكار عزيز خود را آماده كن، چون زندگي براي شما همچنان ادامه خواهد داشت.


متأسفاته من هرگز افتخار آشنايي با همسر شما را نداشتم، ولي مي توانم تصور كنم كه، همسر مژگان جمشيدي، شخصيتي از تبار مژگان جمشيدي است؛ تباري كه صداقت در پندار، گفتار و رفتار را يكجا دارد، تباري كه هرگز سر خم نمي كند و هر افتادني را، آغازي براي برخاستن و حركت مجدد ادراك مي كند، تباري كه مسير زندگي خود را نه در جاده هاي آسفالته، كه در پستي و بلندي هاي دِنا، دماوند، شيركوه، زردكوه، بيابان هاي گرم و خشك يزد و كرمان، پهنه هاي باتلاقي ميانكاله و انزلي انتخاب مي كند. و اين تبار، تباري است كه كمر خم نمي كند؛ گاه خسته مي شود، گاه رنجيده خاطر مي گردد و گاه غمي سنگين سراپاي او را مي گيرد، ولي هرگز كمر خم نمي كند.


به قول خيام ، چه كسي از آن طرف خبر دارد؟ چه بسا همسر شما هم اكنون در كنار شما نشسته باشد و از شما درخواست كند، مژگان بلند شو، الان هنگام نشستن نيست! مژگان استوار باش، مانند بلوط هاي زاگرس و به سختي انجيلي! شايد هم در جنگل هاي كجور كه آن همه مورد علاقه او بود، در حال قدم زدن است؟ شايد زير يكي از همان درختاني كه به آنها عشق
مي ورزيد، نشسته و به دنياي جديدي كه به آن وارد شده است مي انديشد؟ شايد هم منتظر است و مايل است ببيند، آيا شما علاوه بر وظايف اجتماعي سنگيني كه خود براي خود تعريف نموده ايد، آنچه را كه او در ذهن خود پروانده بوده و قصد انجام آن را داشته است، توسط شما به سر انجام مي رسد؟


البته من يك طبيعت گرا هستم و با فلسفه اديان رسمي آشنايي چنداني ندارم. به همين سبب هم نه در مراسم سوگواري شركت مي كنم و نه بر سر مزار عزيزاني كه از دست داده ام مي روم. معتقدم آرامگاه تنها يك نماد است و نه چيز ديگر، ولي اميدوارم آن گونه كه مرا شناخته ايد، دريافته باشيد كه به هيچ وجه قصد ردِ ديگر باورها را ندارم و به باور و ايمان هرشخص احترام مي گذارم.


اما درباره عشق كه بزرگ ترين و زيبا ترين احساسي است كه در ميان موجودات زنده و از جمله ما انسان ها وجود دارد. به گفته خليل جبران خليل، كه او را سخت باور دارم، عشق چيزي را، جز آنچه خود به انسان داده است، از او نمي گيرد؛ نه كمتر و نه بيشتر. تجربه آن لذت بخش است و از دست دادن آن درد آور. ولي بايد عشق را تجربه كرد، زيرا بدون اين تجربه انسان قادر نخواهد بود، به جهان هستي عشق بورزد. شما همسر عزيز خود را يك همسر، هم فكر، هم راه، هم كار و هم سفر خوب و بي همتا مي دانيد و اين خوب است و خيلي هم خوب است.


درست است كه جسم او ديگر شما را همراهي نمي كند، ولي در ساير موارد او همچنان با شماست. شما فكر او را مي شناسيد، راه او را مي شناسد، چه بسا برخي ناگفته هاي او را نيز بشنايد و اين همه تشكيل دهنده بخش مشترك وجود هردوي شماست، بخشي است كه در طول اين چند سال كوتاه با يكديگر پيوند خورده به وجه مشترك شما تبديل شده است . از اين به بعد شما هستيد كه اين راه مشترك را ادامه مي دهيد؛ چراكه مژگان جمشيدي هرگز كمر خم نكرده، از پا نيفتاده و مانند ديگر قلم به دستان اهداف والاي خود را فداي منافع مادي و پيش پا افتاده نكرده و همواره مثل راش سرفراز، مثل انجيلي محكم و مثل شمشاد هميشه سبز بوده و خواهد بود.


نه شما و نه همسر شما، هيچ يك متعلق به خود نيستيد؛ شما به جامعه تعلق داريد و اين جامعه به شما نيازمند است. خانم جمشيدي عزيز بيش و كم مي دانم كه سخت است، ولي الان و هم اكنون زمان زانو خم كردن يا سست شدن زانوها نيست. جامعه به شما و نوشته هاي شما نياز دارد؛ به قول خودتان يا علي اي بگوييد و بلند شويد. هر چه زودتر، بهتر!


شما بهتر از من مي دانيد كه طبيعت سرزمين مان به چه حال و روزي افتاده است. مگر در اين كشور چند مژگان جمشيدي وجود دارد كه قلم خود را به فروش نمي گذارد؟ مژگان خانم، اينها كه مي نويسم، تعارف نيست و تنها حرف من هم نيست. در سال 2012 كنفرانس جهاني محيط زيست مجددا” در شهر ريو برگزار مي شود؛ چه كسي را جز مژگان جمشيدي سراغ داريد كه به دست اندركاران هشدارهاي لازم و مهم تر از همه بي پروا دهد؟ قلم به مزد ها از هم اكنون نوك مدادهاي خود را تراشيده اند و آماده اند، از حضور افتخار آميز هيئت ايراني در كنفرانس مقاله تهيه كنند!


خانم مهندس جمشيدي عزيز، اميدوارم هرچه زودتر اين زخم عميق بهبود يابد و با پذيرش تحقق افكار، ايده ها و آرمان هاي همسر گرامي تان، مجددا” به عرصه مطبوعات بازگرديد و با نوشته هاي پر بار و آگاهي بخشنده خود، جامعه نيازمند به آگاهي را شادمان سازيد.


قصد مزاحمت ، آن هم در چنين شرايطي را نداشتم. اما چه كنم؛ درد دوستانم، درد من هم هست. و جز نوشتن آنچه به عقل ناقصم مي رسد، كار ديگري از عهده ام بر نمي آيد.


ارادتمند، كامبيز بهرام سلطاني”

نوشته شده در: دسته‌بندی نشده