نگاهی به کارنامه ی فدراسیون کوه نوردی

مقاله ی زیر را در سال 1379 نوشتم، اما به مدت چند سال جایی برای انتشار آن نیافتم و فقط مضمون بخش هایی از آن را این جا و آن جا بیان کردم. فکرمی کنم که درتیرماه 83 فرشید فاریابی آن را درتارنگار خودش منتشرکرد. اکنون که این مقاله را بازخوانی می کنم، می بینم که بسیاری از انتقادهایی که به فدراسیون وارد کرده ام، متاسفانه هنوز وارد است! گو این که چند تایی از موارد انتقاد، تا اندازه ای اصلاح شده اند؛ برای مثال، شیوه ی گزینش برای صعودهای خارج از کشور بسیار بهتر شده و یا درفدراسیون، کارگروه محیط زیست راه اندازی شده است (همین چند هفته پیش).

این متن اگرچه به نوعی، ادامه ی بحث هایی است که در تیرماه گذشته با عنوان “کیفیت، عنصر فراموش شده در کوه نوردی ایران” و در مرداد ماه با عنوان “در نقد فدراسیون کوه نوردی” داشته ام، اما درعین حال می تواند نگاهی تاریخچه نویسانه باشد به جریان کوه نوردی ایران.

با سپاس فراوان از احسان بشیر گنجی که زحمت تایپ دوباره ی این متن طولانی را کشیده است.

نگاهی به کارنامه ی فدراسیون کوه نوردی

نقد بر فعالیت های فدراسیون کوه نوردی، تا حد زیادی نقد جامعه ی کوه نوردی است. نه فقط به این دلیل که فرضا از دیدگاه یک ناظر خارجی، هر فدراسیون نماینده ی رسمی آن رشته ی ورزشی در یک کشور است، و یا به این دلیل که می گویند هر دستگاه حاکم بیان گر لیاقت ها و توانایی های جامعه ی زیر حکم است، بلکه همچنین به این دلیل مهم تر که آحاد کوه نوردان کشور در بیشتر سال های این دوران، یا فدراسیون را با احکام و مدارک اعطایی اش بالاترین مقام کوه نوردی دانسته و با فهرست کردن دوره هایی که در فدراسیون گذرانده اند در سیاهه ی افتخارات خود، بر این فرض صحه گذارده اند و یا با مطرح کردن هرگونه خواسته ی کوه نوردی (مانند تهیه ی وسایل و کمک به اجرای برنامه) در پیشگاه فدراسیون و مطالبه ی تحقق آن ها از این دستگاه، خود جنبه ی اشراف و حتی تقدس به آن داده اند. در نتیجه، هرگز نمی توان مسوولیت آن چه را فدراسیون انجام داده یا نداده صرفا متوجه آن اداره دانست. چرا که جامعه ی کوه نوردی، خود بار بسیاری از مسوولیت هایش را بر شانه های نه چندان توانای آن تشکیلات انداخته  و از این رو در این گناه که دستگاهی ساخته شده ظاهرا قدر قدرت اما بی اسطقس، بری الذمه نیست. و تازه، کدام انتقاد منسجم و مکتوبی به فدراسیون شده که پاسخ دریافت نکرده؟ کدام منتقدی پی گیر ضعف های فدراسیون شده که اکنون توقع بی ضعف بودن آن را داشته باشد؟

این چند کلام گفته شد برای آن که دست اندرکاران فدراسیون بدانند انتقاداتی که در این نوشته ذکر می شود، از موضع عیب جویی نیست و

هدف هم این نیست که اثبات شود فدراسیون در برابر کوه نوردان و گروه های کوه نوردی ایستاده، بلکه روشن ساختن ضعف هایی است که در صورت رفع آنها هماهنگی بهتری در میان کوه نوردان و دستگاه رسمی این ورزش برقرار می شود و در نتیجه به کوه نوردی فنی تر و پربارتری دست نخواهیم یافت. خواننده در خواهد یافت که انتقاد ما از نوع “سازنده” (نوع مورد علاقه ی سروران ما!) است، یعنی به بسیاری از خدمات ارزشمند این فدراسیون در چند سال اخیر مانند کوشش در جلب کوهنوردان برتر کشور، کمک به گروه های کوه نوردی در تامین وسایل، فعال تر کردن ارتباطات بین المللی و جلب مربیان خارجی، آگاهیم و نمی خواهیم آن ها را انکار کنیم. اما تمجید از این کارها هم هدف ما در این جا نیست و فدراسیون خود به خوبی از عهده ی آن بر می آید؛ هدف ما تذکر چند نکته به قصد اصلاح است. دیگر این که منظور از یادآوری یکی دو مورد خاطره ی نه چندان خوش، کینه جویی نیست بلکه همان گونه که از عنوان مقاله پیدا است، می خواهیم مروری بر کارنامه ی فدراسیون داشته باشیم – ضمن آن که به این ترتیب می توان پیش زمینه ی پاره ای از نارسایی های کنونی این دستگاه را هم دریافت. بدیهی است که مطرح کردن کتبی و علنی چند انتقادی که سال ها است در محافل کوه نوردی “نق گونه” مطرح می شود و بعضا در سینه هایی عقده شده، و نهایتا دریافت پاسخی احتمالی، می تواند گشایشی در فضای کوه نوردی کشور و نشاطی در میان دوستداران این ورزش فراهم کند.

***

 

نخستین انتقادی که بر فدراسیون کوه نوردی وارد است و همچون سایه ای بر تمامی کارنامه ی آن سنگینی می کند، رابطه ی آمرانه ی آن با گروه های کوه نوردی و کوه نوردان مستقل است. در سال های پیش از انقلاب، بیشتر کوه نوردان شرط حفظ آبروی خود را حفظ فاصله ای هرچه دورتر از فدراسیون می دانستند و فقط در چند مورد استثنایی مانند استفاده از کلاس مربیان خارجی یا شرکت در برنامه های فنی خارج از کشور بود که چند نفری از کوه نوردان خوش نام هم (غالبا با اکراه) به خود جرات نزدیک شدن به این اداره را می دادند. در فضای پس از انقلاب، انتظار این بود که حال و هوای نظامی حاکم بر این ورزش زدوده شود و افراد شایسته و بلند نظر از میان کوه نوردان یا علاقمندان به کوه نوردی اداره ی فدراسیون را به دست گیرند. اما سیاسی کاری افراطی چه در میان کوه نوردان (یا آنان که خود را کوه نورد می دانستند) و چه در میان کسانی که برای کار در دستگاه های ورزشی منصوب می شدند، سبب شد که مرزبندی ها و معیارهای غیر ورزشی، ناظر بر روابط میان مقام های فدراسیون کوهنوردی و خیل کوه نوردان شود.

حاصل کشمکش میان کوه نوردان و فدراسیون کوه نوردی، استهلاک زودرس انبوه گروه ها و شوراهای کوه نوردی پا گرفته در دوران پس از انقلاب، در سال 1360 بود که بعد هم با صدور بخشنامه ی سازمان تربیت بدنی مبنی بر انحلال تمامی گروه های کوه نوردی رسمیت این امر مسجل شد و حتی دامنه ی آن به گروه هایی که تاسیس آن ها به سال ها پیش از انقلاب بر می گشت، نیز تسری داده شد. از همین جا خط فارقی که میان فدراسیون و سازمان های غیر دولتی کوه نوردی وجود داشت، مشخص تر و شکاف میان آن دو عمیق تر شد. رابطه ی آمرانه ای هم که در یک سوی آن مدیریتی صرفا دستور دهنده قرار داشت و در سوی دیگر جماعتی که لابد می بایست فقط دستور پذیر و حرف شنو باشند، از این زمان شکل گرفت. در سال 1363 “آیین نامه ی سازمان تربیت بدنی برای تشکیل گروه های کوه نوردی” از طریق فدراسیون ابلاغ شد، اما در این زمان گروه های بسیاری از عالم وجود رخت بر بسته بودند و این ابلاغ نمی توانست حیات را به آنان بازگرداند. مدیریتی که از همین سال بر فدراسیون منصوب شد گرچه نسبت به یکی دو مدیر پیشین، دیدی مساعد تر و واقع بینانه تر به خود کوه نوردی داشت (سخن یکی از مدیران پیش از او که گفته بود «پا برهنه هم می توان به کوه رفت» حتی در آن سال های بی اعتنایی به مال و تجهیزات دنیا، تا مدت ها مایه ی نقل و شوخی بود) اما باز هم در هر برخورد با کوه نوردانی که برای شان خود این ورزش اهمیتی درجه اول یا برجسته داشت، وظیفه های دیگری را به ایشان گوشزد می کرد یا بر نقطه ضعف هایی از ایشان انگشت می گذارد که در واقع رابطه ی آمر و مامور را تداعی و خط جدایی را پر رنگ تر می کرد. به عنوان نمونه سخن رانی ایشان در باشگاه استقلال به مناسبت تاسیس «گروه کوه نوردی تهران» را به یاد دارم که در آن به چیزی که اشاره نشد ورزش کوهنوردی بود، و هرچه بود در مذمت بعضی حرکت های سنگ نوردان در بند یخچال یا کوه نوردان در روستاها بود و ذکر اثر نامناسبی که این حرکات بر روحیه ی روستاییان دارد (چیزی که ما و هیچ کوه پیمای دیگر نشانی از آن ندیده بود). از مساله ی کوه نوردی خانم ها نیز می توان به عنوان نمونه ای دیگر یاد کرد؛ گروه های کوه نوردی می کوشیدند با تشکیل کمیته های بانوان و با رعایت ضوابط قانونی و شرعی حاکم بر کشور از آن حمایت کنند، اما فدراسیون در آن سال ها به این بهانه که عضویت در گروه های کوه نوردی مختص آقایان است، این موضوع را شمشیر داموکلسی کرده بود که هرچند گاه یک بار به تهدید آن را تکانی می داد.

در کشوری که هیچ اثری از کوه نوردی حرفه ای نبود (و تقریبا نیست) و هر کسی از روی عشق و علاقه ی صِرف و با هزینه ی شخصی به کوه می رفت و هیچ نهاد دولتی پول و امکاناتی به کوه نوردان نمی داد و حداکثر حمایت (!) آنان از گروه های کوه نوردی دادن اجازه ی فعالیت بود، امر و نهی به آنان کاملا بی معنی می نمود. بگذریم که در هر صورت و در هر نوع ارتباطات ، احترام به نظر دیگران و در نظر داشتن میانگین آرا و عقاید، و پیش گرفتن شیوه ای متناسب با این میانگین ، ضروری و مفید است. ” ضروری”به این دلیل که از تنش و بدگویی جلوگیری می کند؛ “مفید”از آن رو که به جلوه گری استعداد ها کمک می کند ولو این که این استعداد ها فرضا در افرادی باشد که زبانی بی پروا دارند و با تملق گویی و ظاهر سازی بیگانه اند. از قضا در ورزش – آن هم ورزش های مخاطره آمیز مانند کوه نوردی–  به علت آن که بازی کنان، جوان و کم و بیش مغرور هستند، مدیر باید فردی بردبار و گشاده رو باشد و لغزش های کوچک آنان را نادیده بگیرد و با خطاهای آنان با مدارا برخورد کند تا استعداد ها فراری نشوند. به طریق اولی یک فدراسیون باید حامی گروه ها و باشگاه ها و جماعت بازی کنان، و مرتبا در پی جلب استعدادهای ورزشی باشد. از این شیوه تا سال 1368 هیچ نشانی در فدراسیون کوه نوردی نبود. نتیجه ی این امر جدایی خیل کوه نوردان از فدراسیون و تشکیل یک قشر فدراسیون نشین بود که بعضا اگر چه وجهه ی بدی در جامعه ی کوه نوردی نداشتند، اما محبوب القلوب هم نبودند.

می توان این نکته، یعنی بسته بودن فضای فدراسیون را دومین انتقادوارد بر آن دانست. این امر نهایتا کار را به آنجا رساند که فدراسیون تقریبا تبدیل به یک باشگاه خصوصی شد که به هیچ کس (حداقل به جامعه ی کوه نوردی) پاسخ گو نبود و برنامه هایی برای خودش طراحی و اجرا می کرد که شرکت کنندگان در آن نه شایستگان کشور که از میان آن قشر فدراسیون نشین بودند. این برنامه ها با هزینه ی زیاد و امکانات بسیار خوب اجرا می شد، اما به دلیل کمبود افراد شایسته در آن، به نتیجه نمی رسید یا نتیجه ی جالب توجهی نداشت. نمونه ی برجسته از این ردیف ، برنامه های زمستانی علم کوه (گرده 1363 ، دیواره 1366 و 1368 ) بود که حتی با ایجاد موانعی به منظور جلوگیری از حضور تیم های غیر فدراسیونی در منطقه (!) و ملزم کردن آنان به کسب مجوز و ورود به منطقه پس از تیم فدراسیون، و نیز با وجود استفاده از وسایل مدرن وارداتی، نتیجه ی چشم گیری نداشت (در مورد گرده ی آلمانی ها، توانستند هم زمان با یک تیم غیر فدراسیونی که از نظر مالی به خودش متکی بود و هزینه ی بسیار کمی هم صرف کرده بود، صعود را به شیوه ی محاصره ای به انجام برسانند – و در مورد دیواره با وجود صرف هزینه و امکاناتی باز هم بیشتر، به نتیجه نرسیدند.)

در تیرماه 1368 “کنگره ی کوه نوردی کشور” به مدت 3 روز در تهران تشکیل شد. پس از سال ها، فدراسیون گوشه ی چشمی به نمایندگان مستقل کوه نوردی نشان داد و با دعوت از چند چهره ی شناخته شده ی کوه نوردی که پیش از آن به بازی گرفته نمی شدند – و شاید این امر به علت مواضع انتقادی آنان نسبت به فدراسیون بود-  سیاستی دیگر در پیش گرفت. کمسیون های این کنگره، محل بحث های کم و بیش داغ و موجب آشنا شدن کوه نوردان تهرانی و شهرستانی با یکدیگر و دست اندرکاران فدراسیون شد که نتیجه ی آن مطرح شدن معیارها و شیوه های نو در این ورزش، و یا پخته شدن مباحث تازه طرح شده بود. از جمله می توان به موضوع حفاظت محیط کوهستان، درجه بندی صعودها، مسابقه، مساله ی سبک های صعود، انتشارات و … اشاره کرد که هر کدام در کمسیون هایی به بحث گذاشته شد و می توان گفت نتایج تقریبا منسجمی از این بحث ها به دست آمد و دستمایه ای شد برای بحث های بعدی. فکر می کنم بیش از هرکس و هر چیز خود فدراسیون از این سیاست نو بهره مند شد، چرا که دریافت می تواند به رایگان و فقط با کمی گشاده رویی از نیرو و استعداد کوه نوردان کشور که فقط به صِرف علاقه ی خود برای چنین نشست ها وقت می گذارند، سود ببرد. از این بابت فدراسیون باید قدردان غلام عباس جعفری مسوول وقت کمیته ی روابط عمومی فدراسیون باشد که طراح آن کنگره بود (وشگفت آن که چند سال بعد او خود مغضوب فدراسیون شد و به کلی از آن برید!).

به تدریج در پوسته ی بسته ی فدراسیون شکافی باز شد و کمیته های مختلف آن پذیرای چهره های متفاوت شد. همه گیر شدن بحث صعود های نو، سریع، سبکبار، زمستانی و بطور کلی کوه نوردی فنی سبب شد که فدراسیون تا حدودی به دنبال شایستگان کشور برود و برای آنان “کارت دعوت” بفرستد. در این میان، موضوع صعودهای ورزشی (که مورد علاقه ی خاص زنده یاد محمد داودی دبیر وقت فدراسیون بود) و مسابقه های سنگ نوردی به تدریج در فدراسیون جا افتاد و همین امر از یک جبهه ی دیگر منجر به فروریختن سنگر بعضی فدراسیون نشینان قدیمی و به گود آمدن نیرو های جوان شد. دست کم در این زمینه دیگر نمی شد با بهانه های واهی یا استدلال های بی پایه، فقط از میان خودی ها گزینش کرد. برگزاری نخستین مسابقه ی سنگنوردی کشور در تاریخ 30/9/69 در بندیخچال فصل نویی را در کوه نوردی ایران گشود. و البته انتقادهایی هم به این پدیده نو وارد شد که بعدها با رفتن مسابقه ها به داخل سالن دامنه ی آنها فروکش کرد. جا دارد از حسین رضادوست مسئول “کمیته ی رقابت ها” (بعدا: “کمیته ی مسابقات”) در آن زمان یاد کنیم که نقش اساسی در پا گرفتن این شاخه از سنگ نوردی در کشور داشت.

مسابقه فقط تا حدودی توانست شایسته سالاری را (چیزی که کمبود مزمن آن را می توان سومین انتقاد وارد بر فدراسیوندانست) به دستگاه رسمی کوه نوردی تحمیل کند. در بیشتر زمینه های کاری فدراسیون این ضعف همچنان ادامه داشت: در زمینه ی آموزش، مربیان ناکارآمد با اطلاعاتی که روزآمد نبود به تکرار مشغول بودند و دوره های آموزشی آن قدر محدود بود که شخص علاقمند یا می بایست “کارآموز” باشد یا “مربی” و هیچ آموزش دیگری در میانه ی این دو عنوان نبود (واین داستان هنوز ادامه دارد). از آنجا که فدراسیون صلاحیت کسانی را که در عمل (وحتی در خارج از کشور ) کوه نوردی را فراگرفته بودند به رسمیت نمی شناخت، عرصه ای برای جلوه گری شایستگانی از این قشر فراهم نبود و نوآموزان هم از تجربه های این مردان عمل محروم می ماندند. زمینه ی دیگری که در آن کمبود حضور شایستگان به چشم می خورد، برنامه های اعزام به خارج بود. از تابستان 68 به بعد، گاه گاهی خبر می رسید فردی یا گروهی از طرف فدراسیون به منظور شرکت در یک برنامه ی کوه نوردی یا همایش به خارج رفته و برگشته است. هیچ کس نمی دانست که انتخاب افراد برای این اعزام ها بر چه مبنایی صورت گرفته و به ویژه در مورد صعودها سوال می شد که آیا آماده ترین و لایق ترین کوه نوردان گزینش شده اند یا اطرافیان دستگاه فدراسیون دست چین و روانه شده اند؟ طبیعی است دستگاهی که با بودجه ی عمومی اداره می شود و وظیفه اش خدمت به آحاد کوه نوردان کشور و مطرح کردن نام کشور در محافل بین المللی کوه نوردی است، باید پاسخ گوی این سوال و مشابه آن باشد. در عین حال باید از هر برنامه و نشست گزارشی مناسب تهیه کند و در اختیار علاقمندان بگذارد و به این ترتیب به انتقال تجربه ها یاری رساند. متاسفانه با وجود آن که از تابستان 1374 گروه های صعود اعزامی به خارج با عنوان “تیم ملی” و پس از برگزاری برنامه های تمرینی گزینش می شوند (که این خود پیشرفت مهمی نسبت به گذشته است) باز هم معیارهای این گزینش ها روشن نیست و گله های زیادی از شرکت کنندگان در اردوهای تمرینی به گوش می رسد که حاکی از برخوردهای خشک و خشن مربیان و توقع آنان به سر به زیر بودن محض شرکت کنندگان است. در نهایت هم هیچ توضیحی به افرادی که بی هیچ چشم داشت و غالبا با هزینه ی شخصی خود در برنامه های تمرینی شرکت کرده اند، داده نمی شود که انتخاب بر چه اساسی صورت گرفته است. از خود برنامه ها نیز یا اصلا گزارشی منتشر نمی شود یا گزارش جامع و مفیدی ارائه نمی شود، که این امر گذشته از آن که با سنت کوه نوردی مغایر است و مانع استفاده ی دیگران از تجربه های “ملی” و مانع رشد فراگیر کوه نوردی می شود، به ابهاماتی که در زمینه ی شیوه ی گزینش افراد، بودجه ی برنامه و منبع تامین و چگونگی هزینه کردن آن، و دیگر جزئیات وجود دارد، دامن می زند.

فدراسیون ادعا می کند (و این ادعا بی پایه نیست) که با اجرای منظم برنامه های خارج از کشور، طلسم صعودهای بلند توسط ایرانیان را شکسته است، و ما و هر آدم منصفی که دوتایی قله صعود کرده باشد می فهمد که برنامه ریزی برای صعودهای چند ماهه، تامین هزینه، جور کردن پای برنامه، کنار آمدن با مشکلات شغلی و خانوادگی، و دیگر مشکلات این صعودها چقدر دشوار است. به این دلیل به ارزش کار فدراسیون در این زمینه آگاهیم و قدر آن را می دانیم، اما فدراسیون یک جمع دوستانه یا یک باشگاه خصوصی نیست که ردیف کردن برنامه ها را در کارنامه ی خود برای تکمیل افتخارات یا ارضای شخصی کافی بداند؛ فدراسیون باید توضیح دهد که برای افراد دیگری که بخواهند برنامه های مشابه اجرا کنند، چه دستمایه ی قابل استفاده ای دارد، و در عصر انفجار اطلاعات چه پشتوانه ی اطلاعاتی برای کوه نورد ایرانی که در کارنامه ی فدراسیون اش برنامه های زیر ثبت شده وجود دارد :

قله های وایت نیدل و کن (از برنامه های UIAA، تابستان 68)، آرارات (اسفند 69)، شاه داغ (شهریور 70)، لیلا پیک و هیدن پیک و … (از برنامه های UIAA ، شهریور 72)، خان تنگری، پلیدا، کاچکار، ورجینسک (تابستان 72)، کمونیسم و دمیرکازیک (تابستان74)، خان تنگری (مرداد 75)، گاشربروم و راکاپوشی (تابستان 76)، اورست (بهار 77)، پوبدا (تابستان 78)، آیا قرار است این برنامه ها در سینه ی تاریخ ضبط (و دفن) شوند یا پایه ای باشند برای جهش دیگر کوه نوردان کشور؟ و اگر حالت دوم مورد نظر است، آیا فرد یا گروه علاقمند باید بگردد و یکی از افرادِ برنامه ی مورد نظر خود را بیابد و به شیوه ی سینه به سینه کسب آگاهی کند؟ و آیا در این صورت می تواند به نقشه های منطقه، چگونگی گرفتن اجازه ی ورود، امکانات منطقه، دشواری های فنی مسیر و دیگر جزییات کار آشنا شود؟ جالب توجه این که شنیده ایم فدراسیون افراد را از دادن گزارش برنامه “بدون هماهنگی” منع کرده است! اگر این کار تا چند ماهی پس از صعود قابل توجیه باشد (مثلا به دلیل لزوم انتشار گزارش توسط فدراسیون)، اما پس از گذشت سال ها به هیچ وجه پذیرفتنی نیست. در همین جا اشاره به این نکته لازم است که فدراسیون کوه نوردی با این همه هزینه هایی که در این سال ها صرف کرده، هنوز یک کتابخانه ی قابل استفاده و فعال ندارد و حتی بایگانی منظمی از فعالیت های گذشته ی خود (چه دفتری و چه کوهی) هم ندارد.

چهارمین مورد انتقاد ما بر عملکرد فدراسیون، این است که برنامه های فدراسیون چقدر ارزش کیفی داشته اند؟ امروزه صعود تقریبا تمامی قله های جهان برای فردی که پول و وقت و آمادگی متوسط را داشته باشد، با یک تلفن به شرکت های گردشگری میسر می شود. برای تشکیلاتی هم که بخواهد هر سال فقط به فهرست قله هایش موردی اضافه کند، کار به همین سادگی است. اما سازمان ملی یک ورزش در کشور طبعا گرایش فنی دارد،  و باید به فکر انجام کارهایی باشد که نوعی رکورد گذاری تلقی شود. از میان صعودهای برون مرزی فدراسیون (در مورد صعودهای داخلی مانند برنامه های دوهزار نفری دماوند و صعودهای “سراسری” دیگر که فقط به درد تبلیغات و جذب و صرف بودجه می خورد حرفی نمی زنیم) فقط می توان بازکردن مسیر روی دیواره ی دمیر کازیک ترکیه و تا اندازه ای صعود قله ی راکاپوشی (به علت دشواری نسبی قله و خلوت بودن منطقه و به کار نگرفتن راهنما در ارتفاع)  را کارهایی در خور اعتنا برای یک تشکیلات ملی دانست. در این زمینه بد نیست نگاهی اجمالی به برنامه ی اورست که پر سر و صدا ترین کار فدراسیون در تمامی سال های گذشته بوده است بیاندازیم :

نخست این که در این برنامه هیچ طرح یا فکر نویی به چشم نمی خورد؛ قرار است قله از قدیمی ترین و پر تردد ترین راه، با استفاده از خدمات یک شرکت حرفه ای محلی صعود شود. این خدمات شامل بردن افراد از فرودگاه تا هتل، هواپیما از کاتماندو تا لوکلا، باربر، تعیین اقامتگاه با غذا تا بارگاه اصلی، برقراری بارگاه ها، غذای بارگاه ها، تعیین مسیر، ثابت گذاری، شرپا تا قله، اکسیژن، بازگشت تا هتل و فرودگاه است. مدت ها است که صعود قله ها “به هر قیمت و با هر وسیله” ارزش فنی خود را از دست داده است: در آلپ ها پس از عصر طلایی یعنی از 1865، و در هیمالیا حداقل پس از دهه ی 1950 یعنی پس از آن که تمامی هشت هزار متری ها صعود شد. تازه در همان دهه، کوه نورد پیشتازی مانند هرمان بول نخستین صعود یک هشت هزار متری دشوار (نانگاپاربات ، 1953) را تکی و نخستین صعود هشت هزارمتری دیگر (برودپیک، 1957) را به شیوه ی سبکبار یعنی بدون اکسیژن و طناب ثابت و باربران ارتفاع، به انجام رسانده بود. ما نمی خواهیم خیال پردازی کنیم و جایگاه خودمان را در کوه نوردی جهان فراموش کنیم، اما دل مان می خواهد که حرف راست و درست بشنویم و بدانیم که کجا ایستاده ایم. رقم و عدد که در این مملکت ارزشی ندارد (!) بنابراین بهتر است از قیمت برنامه – ولو به منظور کسب آگاهی جهت برنامه ریزی – نپرسیم که بی فایده است(1). اما می توان در مورد چند نکته ای که مسوولان برنامه ی اورست در رسانه ها به عنوان “ارزش” های برنامه ذکر کرده اند، پرسش کرد: نخست آن که اظهار کردند ایرانیان نخستین مسلمانان یا “نمایندگان یک میلیارد مسلمان” بودند که پا بر قله ی اورست گذاشتند. گو این که با توجه به معیارهای کوه نوردی، اصلا مرسوم نیست که صعود کنندگان را بر اساس دین و مذهب مشخص کنند، اما اگر صعود کازبک ولی اف (1982) را چون از شوروی اعزام شده بود، و یا صعود هومن آپرین (1990) را به علت آن که از کشور آمریکا رفته بود، به حساب نیاوریم، از متن گزارش ناقصی که خود فدراسیون منتشر کرده (مجله ی کوه ، شماره های 12 و 13) مشخص می شود که یک کوه نورد اهل ترکیه در سال 1997 اورست را صعود کرده و نیز در همان سالِ صعود ایرانیان (1998) سنگاپوری ها هم قله را صعود کرده اند. دیگر آن که گفتند ایران بیستمین کشور صعود کننده ی اورست بود، در حالی که این حرف هم (تازه اگر ارزش محسوب شود) درست نیست، چرا که مطابق آمار مندرج در مجله ی Climbing شماره ی 188 که در گاهنامه ی اورست (انتشارات فدراسیون) هم درج شده تا مارس 1999 ، کوهنوردانی از 52 کشور به اورست دست یافته اند ، که مطمئنا 32 کشور در فاصله ی ده ماهه ی می 98 (تاریخ صعود ایرانیان) تا مارس 99 موفق به این کار نشده اند.

اما این ها نکته های مهمی نیست، مهم این است که چرا نباید اطلاعات درست و کامل به علاقمندان داده شود، به گونه ای که حتی ذهن مدیران ارشد ورزش کشور از واقعیت ها منحرف گردد: در جلسه ای که در روز 15/12/78 در محل آمفی تئاتر دفتر مشترک فدراسیون ها به منظور تقدیر از دست اندر کاران “صعود بین المللی دماوند” (3تا 6 بهمن 78) برگزار شد، آقای فائقی معاون فنی سازمان تربیت بدنی گفت که ورزش کوه نوردی ایران در مقایسه با کوه نوردی جهان عقب افتادگی کمی نشان می دهد، در حالی که در پاره ای ورزش های دیگر – مثلا تنیس– فاصله  ی ما با استانداردهای جهانی بسیار زیاد است (نقل به مضمون). ایشان به عنوان دلیلی در تائید این گفته، به برنامه ی صعود اورست اشاره کردند.

آقای فائقی پست مهمی را در ورزش کشور، و علاقه ی ویژه ای به کوه نوردی دارند، در ضمن تحصیلات دانشگاهی هم دارند. با این همه، در این مورد خاص بی اطلاعی شگفت آوری از خود بروز دادند (که البته حاکی از اطلاعات ناقص یا نادرستی است که مدیران پایین تر به ایشان می دهند). از قضا کوه نوردی ایران فاصله ای تصور ناکردنی با کوه نوردی جهان دارد که در سال های اخیر این فاصله بیشتر هم شده است. البته اگر کوه نوردی را به کوه زدن ده ها هزار نفر در روزهای تعطیل بدانیم، یا رسیدن به یک قله را – حتی با استفاده از هر امکان و به هر قیمت – “فتح” بدانیم، درک این فاصله دشوار خواهد بود. اما اگر فقط یکی دو مجله ی کوه نوردی را ورق بزنیم یا در مورد خاص اورست، به صعودهای برجسته که پس از فتح اولیه ی قله (1953) انجام شده اندکی توجه کنیم، به این شکاف ژرف و فاصله ی باور نکردنی پی خواهیم برد. فقط به عنوان چند مثال، نخستین صعودهای چند کشور را به اورست ذکر می کنیم که هر کدام رکورد نویی به جا گذارده اند:

سوییسی ها در نخستین صعود خود به اورست، این قله و لوتس را در یک برنامه صعود کردند (1956) که لوتس برای نخستین بار صعود می شد. چینی ها نخستین صعود خود را از یال صعود نشده ی شمالی انجام دادند (1960). آمریکایی ها نخستین برنامه ی اورست خود را با دوکارِ نو به انجام رساندند: نخستین صعود یال غربی و نخستین گذر اورست (صعود از یال غربی، فرود از یال جنوب شرقی) (1963). در نخستین صعود اتریشی ها به اورست دو نفر (مسنر و هابلر) توانستند برای نخستین بار اورست را بدون اکسیژن صعود کنند (1978- مسنر از ایتالیا در این برنامه شرکت داشت). نخستین صعود ژاپنی ها در فصل پس موسم انجام شد. (1978- نخستین صعود در این فصل). یوگوسلاوها در نخستین برنامه ی اورست خود، از مسیری نو (مسیر مستقیم یال غربی) به قله رسیدند (1979). لهستانی ها در نخستین برنامه ی اورست خود، قله را در زمستان صعود کردند (1980-نخستین صعود زمستانی اورست). و چند ماه بعد، مسیری نو روی جبهه ی جنوبی اورست گشودند. شوروی ها در نخستین برنامه ی رسمی خود در هیمالیا، از مسیری نو و دشوار (جبهه ی جنوب غربی 1982) به قله ی اورست رسیدند و … . این چند نمونه که مربوط به حدود چهل تا بیست سال پیش است، نشان می دهد که بلافاصله پس از فتح اولیه ی اورست، صعودهای ملی به سوی کارهای نو جهت گیری داشته است. نخستین برنامه ی ملی ایرانیان برای شناسایی اورست در سال 1352 به سرپرستی علی اصغر امین نیا اجرا شد؛ کاروان ایرانی توانست از سمت نپال منطقه را شناسایی کند و ضمنا قله ی کالاپاتار را نیز صعود کند. در بهار 1357 ایرانیان به عنوان نخستین خارجیان که پس از تصرف تبت به دست چینی ها (1949) رسما عازم اورست می شدند، توانستند در برنامه ی مشترک خود با چینی ها تا حدود 7500 متر صعود کنند (سرپرست کاروان ایران: محمد خاکبیز). حال پس از 25 سال از نخستین برنامه ی شناسایی اورست توسط ایرانیان، صعودی به شیوه ی تجاری، در ردیف بهترین کارهای کوه نوردی جهان قلمداد می شود.!

دوباره یادآور می شود که این انتقاد ها برای بی ارزش جلوه دادن کوشش های فدراسیون و به ویژه کوه نوردان ایرانی که به تائید ناظران خارجی حاضر در منطقه ی اورست “قوی” بوده اند، نیست- هدف اعلام این نکته است که با همین بودجه ها و امکانات و افراد موجود می توان کارهای با ارزش تری ارائه داد، اگر در فدراسیون راه بر ابراز عقیده ها و جسارت ها بسته نبود (پنجمین مورد انتقاد) و نوعی نگرش انحصارطلبانه در مدیریت برنامه های خارج از کشور حاکم نبود، مطمئنا می شد صعودهای بهتری را به عنوان صعودهای ملی معرفی کرد. در مورد اورست یکی از کوه نوردان با سابقه ی کشور می گفت که ما در همان سال 77-76 قصد صعود از جبهه ی شمالی را داشتیم، اما از طرف فدراسیون به ما اعلام شد که پیش از برنامه ی فدراسیون نمی توانید اقدام به این کار کنید. من در مورد جزییات این برنامه و صحبت های رد و بدل شده اطلاع دقیقی ندارم، اما اگر این مطلب صحت داشته باشد، وای بر ما که هنوز در حال و هوای سال های 68-63 به سر می بریم که فدراسیون می گفت هیچ تیمی پیش از تیم ما نباید در زمستان به علم کوه برود. باید توجه داشت که تنگ نظری سبب گریز استعدادها می شود و حتما یکی از دلایل کار نکردن منظم و طولانی بسیاری از افراد مستعد با فدراسیون همین امر بوده است.

مورد ششم انتقاد این که فدراسیون در ده – دوازده سال گذشته (پس از شروع برنامه های خارج از کشور) فعالیت در جهت ارتقای سطح کوه نوردی در داخل کشور و ارایه ی طرح های نو در این زمینه را فراموش کرده و جز اجرای کلاس های تکراری کارآموزی و مربی گری چیزی به جامعه ی کوه نوردی ارائه نکرده است. (در این مدت شاید دعوت از مربی فرانسوی صعودهای دیواره ای در سال 78 که متاسفانه بر اثر سقوط از دیواره ای در خرم آباد کشته شد، یک استثنا باشد). همچنان که فدراسیون در این سال ها هیچ طرح و برنامه ای برای حفاظت از محیط های کوهستانی و برخورد با متجاوزین به حریم کوهستان نداشته است، و حتی خود با اجرای برنامه های چند صد نفره و چند هزار نفره و بی مبالاتی در جمع آوری زباله ی برنامه ها، سهمی در تخریب محیط کوهستان داشته است.

هفتمین و آخرین مورد انتقادی که مایلم در این مقال به آن بپردازم، روشن نبودن شیوه ی انتخاب و مشخص نبودن دوره ی کاری مسوولان و اعضای کمیته های فدراسیون و بی ثباتی ترکیب آنها است. هر چندگاه یک بار کمیته ای در فدراسیون تشکیل می شود، چند نفری از تهران وشهرستان ها برای همکاری دعوت می شوند، چند جلسه منظم برگزار می شود و بعد کم کم بی نظمی ها، تداخل جلسه ها، پیش نرفتن کار همه را خسته می کند و مرگ تدریجی کمیته فرا می رسد یا کمیته محدود به یک نفر می شود. چه بسیار آیین نامه ها و طرح ها که حاصل کار دل سوزانه ی افراد دعوت شده بود و کوتاه زمانی پس از تهیه یا حتی پس از تصویب، به بایگانی خاطره ها سپرده شده و هیچ نمود خارجی از آن مشاهده نمی شود. چند سال پیش به عناون یک نمونه از تاثیر نامطلوب تغییر پی در پی در مدیریت کمیته ها به سرنوشت “طرح نوین آموزش” اشاره کرده بودم «که آخرین کمیته ی فنی فدراسیون در دوره ی ریاست آقای فیاض با توصیه و تاکید شخص ایشان، و پس از بررسی ها و نظرخواهی ها و صرف وقت بسیار تدوین کرده بود. این کمیته (به سرپرستی محمد تقی بهره ور) ظرف چندین ماه ، عمده ی وقت جلسه های هفتگی خود را به تدوین طرح آموزشی اختصاص داده بود، اما اندک زمانی پس از ارائه متن تکمیل شده ی طرح به ریاست فدراسیون، از کار برکنار شد و مدت زمانی بعد خود آقای فیاض هم رفتند و معلوم نشد که چه بر سر طرحی که آن همه وقت صرف آن شده بود و می توانست پاسخ گوی بسیاری از نیازهای امروز جامعه ی کوه نوردی کشور باشد آمد؟»(2).  به عنوان نمونه ای دیگر می توان به “کمسیون صعودهای برگزیده” و آیین نامه ی آن کمسیون اشاره کرد که یک بار در سال 74 ظاهر شد و در یک “جشنواره” (7/11/74) صعودهای برتر سال 73 را معرفی کرد و بعد ناپدید شد، تا سال 78 که دوباره جلسه هایی داشت. در مجموع می توان گفت که فضای حاکم بر کمیته های فدراسیون هنوز هم همان گونه که در یادداشت چند سال پیش گفته بودم، فضای گذران لاقیدانه و روز به روز است و از برنامه های منسجم و دراز مدت در آنها خبری نیست. مایل ام پیشنهادی را که در همان یادداشت داده بودم، باز هم مطرح کنم:

«کسانی که برای کار و خدمت وارد فدراسیون می شوند، باید یک اطمینان نسبی از موقعیت خود، و یک آگاهی و تقید به مدت زمانی که در خدمت خواهند بود، داشته باشند. در این صورت فرد می تواند امیدوار باشد که یک فکر را از مرحله ی طرح خام تا اجرای کامل پیش ببرد و در عین حال نمی تواند خود را پاسخ گوی عیب و ایرادهای دستگاهی که در آن کار می کند، نداند.»

و نیز:

«یکی از راه های پیش گیرانه می تواند انتخابی بودن مسوولان و اعضای کمیته های فدراسیون باشد. اگر از طرف فدراسیون اعلام شود که داوطلبان تصدی این مسوولیت ها می توانند در یک دوره ی معین خود را معرفی نمایند و بعد از میان داوطلبان، انتخابی توسط نمایندگان فدراسیون، هیات ها و جامعه ی کوه نوردی انجام شود، طبیعتا اشخاصی مسوولیت ها را به عهده می گیرند که خودشان خواهان انجام کار هستند و به این دلیل به راحتی از بار مسوولیت شانه خالی نمی کنند. در عین حال کنار گذاشتن این افراد هم تابع شرایطی خواهد بود که خارج از اراده ی یک نفر است».

ای کاش فدراسیون اجازه می داد یک مورد تجربه ی کار انتخاباتی اش (انتخاب های هیات مدیره ی “انجمن هیمالیا نوردی ایران” در تاریخ 6/10/75) در عمل محک می خورد و حاصل آن همه نشست و برخاست و اساسنامه ی تدوین شده را مانند حاصل کار بسیاری دیگر از کمیته ها به بایگانی راکد نمی سپرد تا امروز می توانستیم ارزیابی واقع بینانه ای از یک کار مدیریتیِ سپرده شده به خود کوه نوردان داشته باشیم.

یک نمونه ی قابل توجه در زمینه ی اقدام به کار انتخاباتی در دستگاه رسمی کوه نوردی، کار هیات کوهنوردی استان تهران بود که در تاریخ 15/9/78 (به دنبال دعوت قبلی) از نمایندگان گروه های کوه نوردی استان خواست تا داوطلب تشکیل کمیته های هیات شوند و با رای حاضران مسوولیت را به عهده گیرند. اما این تجربه هم کوتاه زمانی بعد رها شد و دنباله ی آن گرفته نشد.

سرانجام (گویا بنا به الزام کمیته ی جهانی المپیک) در ایران هم تصمیم گرفتند که رییسان فدراسیون ها با انتخابات برگزیده شوند. و در این راستا، اساسنامه ی جدید فدراسیون های ورزشی در تاریخ 9/3/78 به تصویب هیات وزیران رسید. اما مکانیزم پیش بینی شده در برگزاری “مجمع عمومی” فدراسیون ها و ترکیب تقریبا تمام دولتی اعضای این مجمع، فقط نامی و شبحی از یک انتخابات به جا گذاشته است. نتیجه ی این گونه “آزادسازی” و “انتخابات” این بود که باز هم از میان همان چند چهره ی انتصابی شناخته شده در دو دهه ی گذشته، افرادی به سرکار آمدند؛ در انتخابات فدراسیون کوه نوردی هم یک نامزد قدیمی و بسیار شناخته شده (و تنها همین یک نامزد) در رقابت (؟) حاضر بود که با رای قاطع حاضران، کار را به دست گرفت (که البته در دست داشت).

***

پی نوشت

 * این مقاله در سال 1379 نوشته شده و طبعا مطلبی در مورد کارنامه ی فدراسیون پس از این سال و تغییراتی که در شیوه ی مدیریتی آن بوجود آمده ندارد.

1-     مسوول روابط عمومی فدراسیون چند هفته پیش از حرکت تیم اورست، در آمفی تئاتر دفتر مشترک فدراسیون ها گفت که هزینه ی این برنامه، دویست سیصد میلیون تومان و سیصد چهارصد هزار دلار است(چیزی نزدیک به این مضمون و با همین دقت!). این گنگ بودن آمار مالی را که لابد حکمتی در آن است، مقایسه کنید با مثلا کار یک گروه کوه نورد تبریزی که در ابتدای گزارش خود از صعود به سه قله ی بالای 7000 متر در پامیر ، صاف و پوست کنده هزینه ی برنامه را ذکر کرده است (مجله ی کوه شماره 17 ، صفحه ی 54).

2-     خبرنامه ی آرش، شماره ی 7، فروردین 1374