کبک ها …

794kouk1

داریم از مسیر آبشار برمیگردیم. از یک کوهنوردی خیلی سخت و هیجان انگیر. دم غروب است و ما تنها هستیم. تنها؛ در دره ی بی نهایت زیبایی که با کوههای صخره ای بلند پوشیده از ارس احاطه شده است؛ توی تنهایی و سکوتی که حسابی اطرافمان جا خوش کرده- یک دسته کبک از مقابلمان می گذرند. آرام و پر از طمانینه. 20 تا موجود خاکستری قل میخورند و هیکل های کوچولویشان را از این سمت کوه می کشانند به سمت دامنه های مهربان کوه مقابل. شاید فقط دو سه متر با آنها فاصله داریم. چه اعتمادی به ما دارند…کیف می کنیم. نه…اصلا زنده می شویم از ذوق دیدن یک موجود زنده ی در حال حرکت در این سرزمین.

سوار ماشین می شویم و غروب پشت سرمان فرش طلایی خودش را یواش یواش روی زمین پهن می کند. شجریان می خواند. ده دقیقه ای که  توی جاده خاکی پیش می رویم، سر و کله موتورسوارها پیدا میشود. صورت هایشان معلوم نیست، هر کدام یک اسلحه شکاری را توی پارچه ای با نقش و نگار لباس های ارتشی پوشانده اند و به سرعت می رانند؛ به سمت کوه ها و دامنه هایی که ما ده دقیقه پیش باهاشان خاحافظی کرده ایم. می روند سر وقت کبک ها…

 

802kabk

نوشته شده در: دسته‌بندی نشده