گونه سالاری

همه ی موجوداتی که درد را حس می کنند، استحقاق حقوق بشر را دارند.

برابری گونه ها نتیجه ی منطقی اخلاقیات پسا داروینی ست.

نویسنده: ریچارد رایدر
برگردان به فارسی: حجت صوفی

نخستین بار نزدیک به 35 سال قبل در آکسفورد و حین نظافت در حمام، به صرافت گونه سالاری افتادم. چیزی شبیه سکسیزم یا نژادپرستی می نمود- نوعی تبعیض براساس ویژگی های فیزیکی نامربوط به لحاظ اخلاقی. با داروین بود که دریافتیم، حیواناتی هستیم که از طریق تکامل با همه ی دیگر حیوانات خویشاوندی داریم؛ با این وجود پس چگونه می توان برای ستم نسبتا بی حدومرزی که بر دیگر حیوانات وارد می کنیم توجیهی بیابیم؟. همه اعضای گونه های حیوانی توانایی درد کشیدن دارند. مانند ما فریاد می کشند و از درد به خود می پیچند؛ سامانه ی عصبی شان واجد شباهت و ویژگی های بیوشیمیایی یکسان با روندهای مرتبط با تجربه درد در خودمان می باشند.
نگرانی مان برای درد و محنت دیگران بایستی آنقدر گسترش یابد که شامل هر موجودی که توانایی درد کشیدن دارد و صرف نظر از جنسیت، طبقه، نژاد، مذهب، ملیت و گونه اش شود. در واقع حتی اگر معلوم شود که موجوداتی در سیاره های دیگر یا ماشین های ساخته ی دست بشری نیز توانایی درد کشیدن دارند، باید دایره شمول دغدغه اخلاقی را تا شامل شدن آنها بسط داد.
ویژگی های دیگری مانند ارزش ذاتی پیشنهاد شده اند. اما ارزش نمی تواند در عدم حضور آگاهی یا آگاهی بالقوه وجود داشته باشد. از این رو، رودخانه ها، صخره ها یا منازل مسکونی علاقه ای یا حقی از خودشان ندارند. این به این معنا نیست که البته آنها هیچ ارزشی برای ما و بسیاری موجودات دیگرِ واجد توانایی دردکشیدن ندارند برای نمونه از آنها به عنوان مکان زندگی استفاده می کنند یا در صورت نبودنشان به مشقت می افتند.
اصول و ایده آل های اخلاقی فراوانی در طول قرون متمادی مطرح شده اند- عدالت، آزادی، برابری، برادری و مانند آن. اما اینها صرفا نقاط عزیمتی اند برای خیر نهایی که خوشوقتی- happiness – است. و خوشوقتی با رهاشدن از همه ی اشکال درد و مشقت آسان تر به دست می آید. در حقیقت اگر به دقت بیاندیشید، می توانید ببینید که دلیل اینکه چرا دیگر ایده آل های یادشده مهم در نظر گرفته می شوند این است که مردم اعتقاد دارند تحقق شان برای منتفی شدن امکان دردکشیدن ضروری است. در واقع آنها گاهی چنین نتیجه ای را در پی دارند اما در همه ی اوقات اینگونه نیست.
چرا تاکید بر درد و سایر اشکال مشقت به جای لذت و خوشوقتی؟ یک پاسخ این است که درد قدرت بیشتری از لذت دارد. درد یکتا ست و تنها شرِ حقیقی ست. بسیار خوب اما تکلیف مازوخیست چه می شود؟ پاسخ این است که درد چنان لذتی به او می دهد که دردش در برابر آن به حساب نمی آید!
یکی از مهم ترین انگاره هایی که در دردگرایی( نامی که به رویکرد اخلاقی خودم می دهم) این است که ما باید بر روی افراد تمرکز کنیم نه نژاد، ملیت یا گونه زیرا این افراد هستند که عملا درد می کشند. به این دلیل، دردها و لذتهای افراد مختلف نمی تواند به طرز معناداری با هم جمع شوند آنگونه که در سودگرایی و بیشتر تئوری های اخلاقی رایج است. یکی از مشکلات نقطه نظر سودگرا این است که برای نمونه درد یک قربانی تجاوز می تواند موجه در نظر گرفته شود اگر نهایتا عمل تجاوز لذت بیشتری برای متجاوز به همراه داشته باشد. اما آگاهی از دیگران، قطعا به واسطه ی مرز تفرد ویژه هرکس محدود می شود. از این رو درد من و درد دیگران در دو جایگاه مختلف قرار دارند، نمی توانید جمع و تفریقشان کنید؛ آنها دو دنیای متمایزند.
بدون تجربه ی مستقیم درد و لذت بر آنها آگاهی نداریم، تنها بر روی جلوه ی بیرونی شان حساب و کتاب می کنیم. به این منوال، برای مثال بر این باورم که اعمال100 واحد درد بر یک نفر از اعمال یک واحد درد بر هزاران یا ملیونها نفر بدتر است گرچه سرجمع نهایی درد در مورد دومی بیشتر است. از این جهت در هر وضعیتی بایستی در وهله نخست درد فردی را در نظر گیریم که بیشترین درد را تجربه می کند. از حیث اخلاقی اهمیتی ندارد که چه کسی یا چه چیزی بیشترین درد را تحمل می کند- خواه انسان باشد، خواه غیر انسان یا ماشین. درد صرف نظر از پذیرنده اش درد است.
البته هر گونه ای از جهت نیازها و عکس العمل هایش با گونه های دیگر متفاوت است. آنچه برای پاره ای گونه ها دردآور است لزوما برای دیگر گونه ها دردآور نیست. پس می توانیم با گونه های مختلف رفتارهای مختلفی در پیش گیریم اما همواره باید با درد یکسان به طور برابر رفتار نمود. در مورد حیوانات غیر انسان شاهد بهره کشی بیرحمانه از آنها در دامداری های صنعتی، آزمایشگاه ها و حیات وحش هستیم. وال ها حدود 20 دقیقه پس از صید به وسیله نیزه مخصوص صید وال زنده می مانند. یک سیاه گوش ممکن است تا یک هفته پس از گرفتار آمدن پایش در تله ی پولادین درد بکشد. مرغ ها در شرایط دامداری صنعتی تمام عمر در قفسهایی زندگی می کنند که حتی قادر به کشیدن بالهایشان نمی شوند. حیوانی در آزمایش سمیت یک محصول مورد استفاده در خانه ممکن است از چند ساعت تا چند روز قبل از مرگ از درد به خود بپیچد.
مواردی که ذکر شد، مهم ترین بدرفتاری هایی ست که به بیشترین درد ختم می شوند. اما همچنان برایشان توجیهاتی بر این مبنا آورده می شود که این موجودات عضو گونه ی ما نیستند. گویا کسانی که اینگونه حرف می زنند نام داروین به گوششان نخورده است! ما با دیگر حیوانات نه مانند خویشاوندانمان بلکه مثل اشیاء بی احساس رفتار می کنیم. ما هرگز به ذهن متبادر نمی سازیم که به همان نحو با نوزادانمان یا انسانهای معلول ذهنی رفتار کنیم. با اینکه این انسانها گاهی هوش کمتر و توانایی کمتری در برقرار کردن ارتباط با ما از حیوانات استثمار شده دارند.
حقیقت سرراست این است که ما از این رو حیوانات دیگر را به استثمار در می آوریم و موجب رنج کشیدنشان می شویم که از آنها قوی تریم. آیا این به این معناست که اگر موجودات فضایی ای که از آنها یاد کردیم بر روی زمین فرود آیند و معلوم گردد از ما قویترند، بلافاصله اجازه دارند که دنبالمان کنند و با قتلمان اسباب سرگرمی شان را فراهم سازند، بر رویمان آزمایش کنند یا در دامداری های صنعتی پرورشمان دهند و ما را به صورت همبرگرهای لذیذ نوش جان کنند؟ آیا ما توضیحاتشان را مبنی بر اینکه از این جهت با ما چنان برخورد می کنند و آنرا اخلاقی می دانند که از یک گونه نیستیم، خواهیم پذیرفت؟
خلاصه می گویم که همه چیز به این قضیه منطقی ختم می شود که اگر قرار باشد اهمیتی به رنج کشیدن انسانهای دیگر بدهیم پس منطقا بایستی نگران رنج بردن حیوانات غیر انسان هم باشیم. ناعاقلانه بودن و سانتی مانتالیزم بیشتر به کار وصف حال یک استثمارگر حیوانات -و نه یک حامی حیوانات- می آید چرا که گونه ی خودش را بنیان امور عالم می داند. جای خوشوقتی است که همه ی ما بارقه ای طبیعی در درونمان برای همدردی با رنج دیگران داریم. لازم است آن بارقه را جدی بگیریم و به آتشی فروزان برای تحقق مهر ورزی عاقلانه و عالم گیر بدل سازیم.
البته که آنچه به ان اشاره شد، استلزاماتی دارد. اگر به تدریج جایی برای حیوانات غیر انسان در دایره اخلاقی و حقوقی پیش از این محدود به خودمان باز کنیم، دیگر نمی توانیم به بهره جویی از آنها ادامه بدهیم. پیشرفت های قابل توجهی در زمینه قانونگذاری در اروپا در دهه های اخیر اتفاق افتاده است، اما هنوز راه درازی در پیش داریم. هنوز وجهه ای جهانی برای به رسمیت شناختن جایگاه اخلاقی حیوانات فراهم نیامده است. رساله ای آکادمیک زیادی موجودند که به مسئله حفاظت از حیوانات می پردازند اما برای نمونه هنوز در سطح سازمان ملل متحد، روندی که، به رسمیت شناختن حقوق، منافع و رفاه حیوانات را تسهیل کند، سامان نپذیرفته است. این چیزی است که باید تغییر بدهد و من بر این باورم که تغییر خواهد داد.

منبع: گاردین آگوست 2006

نوشته شده در: دسته‌بندی نشده