زمین و انسان

زمین و انسان

تو زمینی؛ 4.6 میلیارد سال است که زمینی. همان گستره ی سبز- آبی مهربانی که در پس زمینه ی بی انتهای فضا این همه آشنا و خودمانی به نظر می رسی.

من انسانم؛ و بزرگترین دارایی ام غده ی نخاعی درون جمجمه ام هست.

تو زمینی؛ بزرگی. هر پدیده ات رازیست. از آن هلال رنگین مسحورکننده ای که پس از باران گوشه ی آسمانت می نشانی تا جشن ستارگان روی دامن شبت. از گردهمایی شاد گل های ماهور در پهنه ی دشت های کهربائی رنگ تا حرکت مواجِ پر از ناز عروس های دریایی در بستر آرام و خاموش اقیانوس هایت.

من انسانم؛ همه ی وجودم در مقایسه با آن چه تو داری هیچ است؛ من در برابر حجم بزرگ تو بی اندازه بی مقدارم... من در برابر نعره ی مستانه شیرها، در برابر آرامش ترسناک تمساح ها، معاشقه ی آلباتروس ها، رقص شورانگیز نهنگ های قاتل، در برابر رویش درختان هزاران ساله از دل سنگ های سختت حرفی برای گفتن ندارم. من در برابر کویرِ بی نهایتِ تو سرگردانم، زیر سقف بزرگ و رمزآلود آسمانت بهت زده ام، در دل جنگل های سبز انبوه ات خاموش و ترسوام، در عمق تاریک غارهایت خوارم... با این حال هزاران سال است که فکر می کنم فرمانروای مطلق هستی هستم...

تو زمینی؛ همه چیز تو خوب و زیباست؛ از درختستان ها قدیمی کشف نشدنی ات که گاهی هزار سال ریشه در خاک تو می دوانند و در هوای تو نفس می کشند تا حشره ی کوچکی که تمام زندگی اش خلاصه می شود فقط در 1 ساعت. از پرنده ی تنها و مغروری که بزرگترین خوشبختی اش همراه شدن با جریان هوای جاریِ حول و حوش تو و حرکت دوار در آسمان توست تا سنجاب زمینی شاد و بازیگوشی که سه ماه در قلب تو ، زیر خاک، می خوابد در انتظار بهار. از گنجشک ها که دیدنشان آن قدر عادیست که به چشم نمی آیند تا آن پروانه های عجیب و زیبایی که فقط سه بار در طول تاریخ دیده شده اند.

من انسانم؛ و سرخوشانه می اندیشم شاخه ها خم می شوند تا سیب ها را به من تقدیم کنند، سبزینه ها نفس می کشند تا من بی اکسیژن نمانم، رودها جاری اند تا من سیراب شوم، قلب قوچ  و میش ها می تپد تا من بی غذا نمانم، پریوش های قرمز زنده اند تا من از سرطان نمیرم، ماه می درخشد تا...

 من بی نهایت مغرور و جاه طلب بر قله ی جهلم ایستاده ام و به خیال خودم بر تو- با همه ی کوه ها، دره ها، جنگل ها، بیابان ها و تنوع زیستی بی مانندت- حکمروایی می کنم.

  

 

تو زمینی؛ بی نهایت بخشایشگر و بزرگوار. در بستر اقیانوس، در خاک، در هوا، در هر زاویه از تن تو حیات جریان دارد. در پهنه های بی درخت بیابانی ات؛ جایی که سنجاقک های غول پیکر در هوا شنا می کنند، در جنگل های انبوه استوایی ات همانجا که در هر هزار متر تنوع زیستی جلوه ای دیگرگونه دارد، در یک مشت خاک، در پاهای عقب مورچه های سرباز که کنه های انگلی زیست می کنند، در ساوان های پرشکوه که متعلق به پستانداران غول پیکر و آرام است، آری... در هر آشیانه، تو جایی برای آغاز زیستن داری.

 من انسانم و با مشعل تفکرات ساده لوحانه ام در دست، می کشم، ویران می کنم، می سوزانم، منفجر می کنم، قطع می کنم، می خشکانم، تصاحب می کنم، دخالت می کنم به این دلیل که نامم سرور کائنات است.

با این حال از فراز تمام خودخواهی ها و گناهان نابخشودنی ام، گاهی عمیقا احساس می کنم جلبک سبز رنگ فروتنی، تمام شکوه انسانیم را می برد زیر سوال:" تمام هستی حاصل تنفس من است" یا صدای کلروپلاست ها را می شنوم:" ما بودیم که زندگی را آغاز کردیم" لبخند باکتری های تجزیه کننده را می فهمم و گاهی در صادق ترین نقطه ی قلبم حس می کنم جوانه ی تازه سربرآورده ای از دل آسفالت های پیر خیابان دارد به من و همه ی حماقت های ساده لوحانه ی انسانیم می خندد.

 

 پی نوشت:

این سایت امروز یک ساله شد.

 

نوشته شده در: دسته‌بندی نشده