آخرین سلحشور …

در تاریکی و سکوت شب از ساختمان های دور و بر کوچه صدای زندگی آدما بگوش می رسید… آهسته قدم می زدم…با رفتن سانی و درگذشت گربه سیاه کم حوصله شده بودم . در تصویر زندگی یک جا کودکی به دنیا آمد …یک جا پدر بزرگی در گذشت …یک جا بچه ها به مدرسه می رفتند …یک جا دو نفر عاشق شده بودند …یک جا جمعی کارگر داشتند عرق ریزان کار می کردند…یک جا چند نفر غرق در عیاشی و پر خوری و فرومایگی بودند…ویک جا سلحشوری از پا در آمد…  ... “آخرین سلحشور …”

ادامه ←