یکی از روزهای زندگی

دیشب سر ساعت ۱۰ ناغافل کولر متوقف شد .. بعلت مبتلا بودن به کلاسترو فوبیا (وحشت از جای تنگ و تاریک) قادر به استفاده از آسانسور نیستم و مجبور شدم ۵ طبقه را از راه پله با شتاب برم روی پشت بام. به سختی در کولر را باز کردم دیدم بعله تسمه پاره شده افتاده. خدایا تو این گرما !!! من زن تنها چه غلطی باید بکنم.. برگشتم پائین و زنگ زدم به یکی از مدیر های ساختمان و ازش کمک خواستم با اینکه ازش زیاد هم خوشم نمیاد چون کمی تا قسمتی هیز تشریف دارند …  ... “یکی از روزهای زندگی”

ادامه ←