گرین بلاگ – تازه‌ترین مطالب وبلاگستان محیط زیست

برودپیک، و عقل و احساسات در کوه‌نوردی (2)

برودپیک، و عقل و احساسات در کوه‌نوردی (2)

یک کوه‌نوردی خوب، از جهاتی شبیه به یک قطعه موسیقی دل‌نشین رمانتیک است؛ گونه‌ای زیبایی و لذت تجریدی در آن است که فقط با احساسات می‌توان آن را دریافت و نه با خرد و منطق. این موسیقی و فعالیت را نمی‌توان معنی کرد، و بیشتر اوقات نمی‌توان برای آن، توجیهی اجتماعی یا تاریخی ساز کرد، مگر آن که خود سازنده‌ی موسیقی یا صعود کننده نامی بر کار خود گذاشته و یا مناسبتی برایش تعریف کرده باشد. موسیقی را فقط باید شنید، و کوه‌نوردی خوب را فقط باید اجرا کرد (یا شاهدش بود و گزارش‌اش را خواند) و در جذبه‌ی آن‌ها غرقه گشت. اگر در جهان موسیقی، صدها چهره‌ی درخشان بوده‌اند که در قالب‌های کلیسایی، داستان‌سرایانه، آوازی، و… به شیوه‌ای درک‌شدنی، موضوع‌هایی را بیان کرده‌اند، در مقابل بسیاری از موسیقی‌دان‌ها – از جمله بزرگ‌ترین چهره‌ی تمام دوران‌ها: بتهوون- هم بوده‌اند که آزادانه، شورش‌گرانه، و خیال‌پردازانه، یعنی در سبک رمانتیسم، به تصنیف موسیقی پرداخته‌ و ستایش دیگران را برانگیخته‌اند.

کوه‌نوردی هر قدر که نوجویانه‌تر باشد، رمانتیک‌تر هم هست، چرا که رمانتیسم یک شیوه‌ی «… فرار به رویا، فرار به گذشته، به سرزمین‌های دوردست، به تخیل… [و گریز از] چهارچوبه‌ی خشک قواعد کلاسیک،… از آزادی دروغین و رشد [جامعه‌ی] سرمایه‌داری [بوده است]… نسل رمانتیک، نسل “آرزوهای بر باد رفته” است و مکتب آن‌ها، مکتب سرخوردگی»(6). همان گونه که رمانتیسم، شورشی بود بر ضد عقل‌گرایی “دوران روشنگری” که می‌خواست هر رفتار و موضوع انسانی را با زبان خشک استدلال و خرد تفسیر کند، کوه‌نوردی نوجویانه هم واکنشی است به کوه‌نوردی “منطقی” و حساب‌گرانه‌ی رسمی یا همگانی.

در این‌جا، منظور امتیاز دادن به نوجویی یا رد کردن کوه‌نوردی متداول نیست، بلکه منظور این است که نباید همه‌ی مولفه‌های کوه‌نوردی ماجراجویانه و مرزشکن را با معیارهای کوه‌نوردی کلاسیک ارزیابی کرد. در کوه‌نوردی نوآورانه باید اصالت را، در برابر عقل، به احساس داد. در این صورت است که می‌توانیم نامه‌ی آیدین بزرگی را که پیش از رفتن به برودپیک نوشته بود و خواسته بود که پس از رفتن‌اش منتشر شود، تفسیر کرد. من، این نامه را سند شورش نوجویان در برابر وضعیت موجود ارزیابی می‌کنم.

ماجرای عقل و احساس، دستمایه‌ی قرن‌ها گفتمان‌ فلسفی بوده است(7)؛

از سقراط و افلاطون تا دکارت (1650- 1596) و پس از او، متفکرانی بوده‌اند که می پنداشتند عقل تنها راه کسب شناخت است. دکارت حتی در صدد برآمد که حقایق فلسفی را همچون معادله‌های ریاضی به اثبات برساند، زیرا همچون افلاطون معتقد بود که به حواس نمی‌توان اعتماد کرد. برعکس، دیوید هیوم (1776- 1711) معتقد بود آن‌چه که بنا به عادت، درست و ثابت به نظر می‌رسد، لزوما بجا و همیشگی نیست؛ او حتی می‌گفت که اندیشه‌ی یک کودک بازتر است زیرا او برده‌ی عادت‌ها نشده و هیچ‌گونه پیشداوری ندارد. هیوم معتقد بود که عقل نیست که گفتار و کردار ما را تعیین می‌کند، بلکه عواطف است که چنین می‌کند. برای مثال، ما از روی احساسات به نیازمندان کمک می‌کنیم و اصولا “رفتارهای بامسوولیت” ربطی به استحکام عقل ندارد. هیوم می‌گفت «اگر من ترجیح دادم که تمام جهان ویران گردد تا انگشت من خراشی نیابد، این مغایر عقل نیست». به بیان دیگر، اگر قرار باشد که جهان فقط بر پایه‌ی عقل و منطق باشد، حفظ خود و موقعیت خود اولویت خواهد داشت. فیلسوفانی هم بوده‌اند، مانند کانت (1804- 1726) که معتقد بوده‌اند در ادراک ما از جهان، هم حس دخالت دارد و هم عقل، زیرا ما با حواس خود “ماده‌ی شناخت” را به دست می‌آوریم و با ادراک درونی خود “صورت شناخت” را فراچنگ می‌آوریم.

اگر همیشه عقل روزمره و عادت شده را راهنمای خویش قرار دهیم، چه لزومی دارد که برای مثال در این جهان پرجمعیت، نگران از گرسنگی مردن مردم افریقا یا قربانی سیل شدن پاکستانی‌ها باشیم؟! چرا باید نگران تخریب طبیعت و ضایع شدن “حقوق آیندگان” باشیم؟! چرا باید وقت خود را تلف کنیم و آسیب‌دیده‌ای را از میان جاده به بیمارستان برسانیم؟! چرا نباید از یک منبع عام مانند جنگل و مرتع ملی یا خزانه‌ی کشور، حداکثر استفاده و سوء استفاده‌ی ممکن را به نفع خود بکنیم؟! و بر پایه‌ی همین عقلی که از احساسات دور است، چرا باید پا را از مرزهای امن روزانه –شامل کسب و کار مطمئن خویش-  که ضامن پیشرفت مادی خودمان است، فراتر بگذاریم و در جستجوی عشق یا رکوردزنی به کوهستان‌های پرخطر برویم؟ در تمام این موردها، و صدها مثال دیگر که می‌توان آورد، نیروی موثر بر رفتار درست یا مطلوب، همانا احساسات است. با تکیه بر مثالی دیگر (که یوستین گُردر می‌آورد) می‌توان گفت نقش احساسات در روند زندگی چنان بااهمیت است که ممکن است فردی جنایتکار را به خاطر کم‌عقل بودن از مجازات مستثنی کرد، اما هیچ‌گاه او را به خاطر بی احساس بودن معاف نمی‌کنند.

اگر بخواهیم در سبک و سنگین کردن سود وزیان یا خیر و شر کارهایی که به آن‌ها دست می‌زنیم، برآوردی داشته باشیم، پر بی‌راه نیست که به بحث “وظیفه‌ی اخلاقی” کانت نظر کنیم؛ برابر این نظر، مهم این است که کاری را بکنی که می‌دانی درست است، یعنی نیت خیر داشته باشی (شبیه به بحث الاعمال بالنیات در مباحثه‌های اخلاقی خودمان) و مهم نیست که به نتیجه برسی یا نه. مثلا این مهم است که پولی را برای کمک به فقیران گردآوری کنی، و مهم نیست اگر آن پول را گم کنی. در گفتمان زیست‌محیطی، من معتقدم که مهم این است که تو همانند یک سرباز شرافتمند، از میهن‌ات (محیط زیست‌ات) دفاع کنی، مهم نیست که سنگر به سنگر مجبور به عقب‌نشینی شوی. هم چنین است در کوه‌نوردی؛ مهم این است که تو به راه عشق و به راه کشف بروی، مهم نیست که به چه نتیجه‌ای برسی یا چقدر هزینه بپردازی.

با این رویکرد (توجه به شیوه، نه التفات به نتیجه) بود که در سال 1375، به یاد همایون محبوب، آن جوان عاشق که در بلندای دوبرار جان باخته بود، نوشتم: آنان که می‌پرسند “چرا کوه‌نوردی؟!” نمی‌دانند که «چرایی در کار نیست… این ورزش و تفریح نیست… بازی عشق و مرگ است، به مبارزه طلبیدن خود است، و ممزوج شدن با عناصر سهمگین طبیعت است. کسانی که دل به این راه نداده‌اند به چون و چرا بر می‌خیزند، اما آنان با زبان دیگری سخن می‌گویند و با الفبای دیگری مشق زندگی را کتابت می‌کنند. راه‌پویانی که سر به عقل معاش و تدبیر روز نسپرده‌اند، دریادل‌اند و پای به کوه می‌گذارند تا از دریا و کوه فراتر روند. در این مسیر، سلامت جسم که هیچ، تمامی جان هم ملاحظه‌ای است که در مرتبه‌های پایین قرار دارد»(8).

در ماجرای برودپیک، دوستان کوه‌نورد بیست- سی عامل را در شکل‌گیری فاجعه برشمرده‌اند؛ درست است که آسیب‌شناسی آن برنامه (و هر رویداد دیگر) می‌تواند برای آیندگان درس‌آموز باشد و سبب ارتقای کار شود، اما پرسش این است که آیا می‌توان این همه عامل را به خوبی و به کمال مدیریت کرد و از تمام آن‌ها دوری جست؟! آیا نه این است که در هر برنامه‌ی دیگر نیز چند تایی از این عامل‌ها در کار بوده‌اند، اما عامل تصادف و بخت یاری کرده و فاجعه رخ نداده است؟! و آیا می‌توان همیشه با رعایت دقیق تمام اصول پذیرفته شده، کاری بزرگ و خیال‌انگیز ارایه داد؟!

نباید با اتکا بر عادت‌های خود و بنا بر عقل متعارف، کار به یاد ماندنی آیدین بزرگی، پویا کیوان و مجتبی جراهی را ارزیابی کنیم؛ آنان عاشقانی بودند که مصداق سخن پر اعجاز و گویای خواجه‌ی شیراز اند: بحری است بحر عشق که هیچش کناره نیست/ آن‌جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست/ ما را ز منع عقل مترسان و می بیار/ کان شحنه در   ولایت ما هیچ کاره نیست. همچنین می‌توانیم از آنان با زبان احساسی شاعر بلندپایه‌ی معاصر، احمد شاملو، سخن بگوییم: تنها توفان کودکان ناهمگون می‌زاید/ همساز/ سایه‌سانان‌اند/ محتاط/ در مرزهای آفتاب/ در هیات زنده‌گان مرده‌گان‌اند./ وینان/ دل به دریا افکنان‌اند/ به پای دارنده‌ی آتش‌ها/ زنده‌گانی/ دوشادوش مرگ/ پیشاپیش مرگ… .

عباس محمدی، مدیر گروه دیده‌بان کوهستان انجمن کوه‌نوردان ایران

 پی‌نوشت

1) نجاریان، حسن. رویای صعود، برودپیک 8047 متر، انتشارات بامداد کتاب، 1389

2) سبز پرس، 18/3/1392

3) در مورد فروکاستن مدرنیته به مدرنیزاسیون در ایران، نگاه کنید به: میرسپاسی، علی. دموکراسی یا حقیقت، انتشارات طرح نو، 1381، فصل ششم

4) نگاه کنید به: باتامور، تام. منتقدان جامعه، ترجمه‌ی محمد جواهر کلام، انتشارات مهر ویستا، 1390، فصل هشتم

5) میرسپاسی، همان، فصل دوم

6) سید حسینی، رضا. مکتب‌های ادبی، انتشارات نگاه، 1384، جلد اول، ص 162

7) در این بخش، از این منبع سود جسته‌ام: گُردر، یوستین. دنیای سوفی، داستانی درباره‌ی تاریخ فلسفه. انتشارات نیلوفر، چاپ یازدهم، 1387. به علاقمندان بحث “عقل و احساس” توصیه می‌کنم که به‌ویژه بخش‌های دکارت، هیوم، لاک، و کانت را بخوانند.

8) گاهنامه‌ی آرش، شماره‌ی 11، خرداد 1375

Read More →

گرامیداشت گشایشگران مسیر ایران

گرامیداشت گشایشگران مسیر ایران

انجمن کوهنوردان ایران، دفترهای مازندران، به همراه هیات کوهنوردی و صعودهای ورزشی آمل قصد دارند در تاریخ 16 آبان در شهرستان آمل گرامیداشتی برای جانباختگان برودپیک، مجتبی جراحی، آیدین بزرگی و پویا کیوان، برگزار نمایند.

  

از همۀ عزیزانی که به این مناسبت برنامه ای را به اجرا گذاشتند درخواست می شود عکس های خود را به ایمیل زیر برای ما بفرستند تا از آن ها کلیپ تهیه شده و در روز گرامیداشت به نمایش گذاشته شود.

نشانی  دبیرخانه: مازندران، آمل، کد پستی 4615797765

تلفکس  01212150360

damavand.ngo@gmail.com

Read More →

برودپیک، و عقل و احساسات در کوه‌نوردی

بخش اول

برنامه‌ی گشایش مسیر ایران روی قله‌ی برودپیک که نخستین نوآوری کوه‌نوردان ایرانی در هیمالیا بوده است، و جان باختن سه گشاینده‌ی جوان و پرشور مسیر، یک بار دیگر بحث میزان عقلانی بودن کوه‌نوردی، و موضوع “چیره شدن احساس بر عقل” در این گونه برنامه را بر سر زبان‌ها انداخت. در فصل‌نامه‌ی “کوه” 72، از بیست کوه‌نوردی که درباره‌ی حادثه‌ی برودپیک نظر داده‌اند، هشت- نه نفر آشکارا اشاره داشته‌اند که سه صعود کننده‌، احساساتی شده (که گویا نباید می‌شده‌اند) و «به این دلیل» جان خود را از دست داده‌اند.

به نظر من، عقلی که در این گونه مباحثه‌ها به آن اشاره می‌کنند، شعوری متمایل به حساب‌گری روزمره و خالی از جوهر شورانگیز زندگی است. با چنین شعوری می‌توان زندگی شخصی را به خوبی پیش برد و آسایشی برای خویشتن و خانواده (که معمولا محدود به همسر و فرزند می‌شود) فراهم ساخت، ولی نمی‌توان چیزی را در جامعه دگرگون ساخت، یا منشا خیری برای دیگران شد، یا به زبان همگان چیزی برای پس از مرگ خود به جا نهاد.

در برنامه‌ی برودپیک، شاید کاربست کمی تعقل بیشتر و عافیت‌جویی می‌توانست از بروز فاجعه پیشگیری کند و سبب شود که کار به خوبی به پایان رسد (و البته ممکن هم بود که برنامه اجرا نمی‌شد، یا کار به انجام نمی‌رسید) اما این بیان “عالمانه‌” که «آن بچه‌ها نمی‌بایست احساساتی می‌شدند» انکار روح کوه‌نوردی و نادیده گرفتن انگیزه‌های اصلی که پیشرانه‌ی هر کوه‌نورد بلندپرواز است، هم هست. از آن دوستان گرامی که چنین گفته‌اند می‌پرسم که آیا انگیزه‌ی خودشان در نوردش کوه‌های بلند هیمالیا و جز آن، با وجود آگاهی از خطرهای زیاد در آن‌جا که غالبا به شکلی کاملا تصادفی بر صعودکننده آوار می‌شوند، حساب و کتاب‌های “عاقلانه” بوده است؟! کافی است به یاد آورید نصیحت‌های پدر و مادر یا همسر و همکاران را که بیشتر آن‌ها با معیار زندگی روزانه درست هم بوده‌اند. این بی‌عقلی کردن‌ها فقط درجات دارد و گرنه کدام کوه‌نوردی است که دیوانگی نکرده باشد؟! تاریخ کوه‌نوردی (و سفرهای ماجراجویانه‌ و اکتشاف‌های بزرگ) لبریز از احساسات شور انگیز، هیجان‌خواهی، و میل دیوانه‌وار به گذر از مرزهای موجود و پا گذاشتن به پهنه‌های ناشناخته است.  

در این‌جا فقط به یک نمونه اشاره می‌کنم: حسن نجاریان، کوه‌نوردی است با کارنامه‌ای غنی شامل چند دهه کوه‌پیمایی، سنگ‌نوردی، و کوه‌نوردی های بزرگ. او همچنین یک مربی و استاد کارآزموده است که در فدراسیون کوه‌نوردی و در میان همه‌ی کوه‌نوردان ایرانی از احترام شایسته‌ای برخوردار است. در کتاب برودپیک او(1)، احساسات (و اجازه می‌خواهم که بگویم: شوق مجنونانه) در جای جای نوشته‌ها موج می‌زند؛ نوشتار او با شعری از متفکر بزرک، اقبال لاهوری آغاز می‌شود که اشارت دارد به ضرورت “رفتن”، حتی اگر مانند حرکت موج از خود بیخود شده‌ی دریا، معطوف به هدفی (عاقلانه)  نباشد: ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم/ هیچ نه معلوم شد، آه که من کیستم/ موج زخود رفته‌ای تیز خرامید و گفت/ هستم اگر می‌روم، گر نروم نیستم. کتاب، با جمله‌ی قصاری از هنرپیشه‌ی نامدار، تالولا بنکهد، به پایان می‌رسد: اگر می‌توانستم به جوانی بازگردم، باز هم تمام همان اشتباهات را می‌کردم، اما قدری زودتر(!). این دو اشاره، نشان دهنده‌ی شیوه‌ی برخورد یک گروه از اندیشمندان با موضوع عشق و احساس و نقش آن‌ها در زندگی انسان است؛ آن‌ دو نقل قول و بسیار گفته‌ها و اشاره‌های دیگر در متن کتاب نجاریان، همچنین نشان‌گر دریافت یک کوه‌‌‌‌نورد عاشق از موضوع کوه‌نوردی است.

من در جایی دیگر، در پاسخ به کسانی که طرفداران محیط زیست را بابت احساساتی بودن سرزنش می‌کنند، یادداشتی نوشته‌ام(2) که در این‌جا سه بند از آن را نقل می‌کنم و سپس چند مثال دیگر را که به نظرم موید نارسا بودن گزاره‌ی “ارجحیت عقل بر احساس” است، خواهم آورد:

گویا، اصالت قائل شدن به “عقل” در میان فن‌سالاران و شماری از مدیران و دانش آموختگان امروزین ما، یکی از دستاوردهای مدرنیزاسیوندر ایران است؛ مدرنیسمی که فن‌سالاری، ریاضیات، فیزیک، علم توپخانه، و ماشین را در فرهنگ غرب دید، اما مدرنیته را که سبب‌ساز توسعه‌ی فنی و در واقع بن‌مایه‌ی پیشرفت مادی غرب بود، ندید(3). مدرنیته، شیوه‌ی نگریستن منتقدانه، چالش‌برانگیز، شکاکانه، و نوجویانه به جامعه و محیط اطراف بوده است. این صفت‌ها، بیشتر با دنیای حسی انسان – و نه عقل “دو دو تا چهار تا” – سر و کار دارد، چرا که مرزشکن است و در خود جوهر ماجراجویی، شور، و عشق را دارد.

در فرهنگ کهن ایران، به‌ویژه در عرفان ایرانی، عقل در برابر عشق ارجی ندارد و فرهنگ ما سرشار از مضمون‌هایی مانند این است که عطار می گوید: خرد گنجشگ دام ناتوانی است/ ولیکن عشق سیمرغ معانی است، یا مانند این که حافظ می‌سراید: قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق/ چو شبنمی است که بر موج می‌کشد رقمی، و نیز این که: خصلت از عشق جوی، نی ز عقل/ تا که خالص شوی چو زر خِلاص. در غرب هم چنین نبوده که عقل یا واقعیت‌های عینی همیشه راهنمای جامعه به سوی سعادت فرض شود. در دوران مدرن، مثلا در اواخر سده‌ی نوزدهم، نظریات فراوانی در کشورهای اروپایی پدید آمدند که سیاست عقل را، در مقابل احساس، در زندگی انسانی به مبارزه خواندند. حتی جامعه شناسی چون ماکس وبر که عقلانیت را نیروی عمده‌ در زندگی اجتماعی می‌دید، از نتایج آن در گسترش بی‌رحمانه‌ی بوروکراسی و «افسون زدایی» از جهان نگران بود. متفکر معاصر او، پاره‌تو، معتقد بود که عقل در جامعه نقش کوچکی بازی می‌کند و جامعه به طور عمده از سوی احساس‌های درونی هدایت می‌شود(4). متفکرانی مانند ریچارد رورتی نیز  دو سنت عقل‌گرایی و احساس‌گرایی در فلسفه‌ی غرب را متضاد ندانسته و آشتی این دو را در اجتماعی دموکراتیک و انسانی ممکن دانسته‌اند(5).

نه‌تنها در طول تاریخ گذشته‌ی بشر، احساساتی همچون غریزه‌ی بقا، حرص، و لذت برتری جویی، بخش عمده‌ی رویدادهای بزرگ مانند تشکیل طبقه‌های اجتماعی، قانون‌گزاری، شکل‌گیری خاندان‌های حکومتگر، و جنگ‌ها را پدید آورده، بلکه حتی در امروزی‌ترین جامعه‌ها، بیشتر جلوه‌های فرهنگ جاری، ریشه در احساس دارند. در مبارزه‌های انتخاباتی که جایگزین نبردهای خونین گذشته شده، در مسابقه‌های ورزشی، در تفریح‌ها، در کارهای خیریه، در هنر، در کامجویی جنسی، و بسیاری از دیگر جنبه‌های زندگی روزانه، موتور محرک انسان همانا شور و حسی درونی است که با عقل و عدد و رقم قابل ارزیابی نیست. خواندن سرودهای میهنی، برافراشتن و تکان دادن پرچم، هلهله کردن‌ها، فریادهای شادمانه، غرق شدن در جذبه‌ی سخن‌رانی سخنوران زبردست، و بیخود شدن به گاه شنیدن موسیقی دریا و جنگل و سالن کنسرت، یا سرمستی در خلوت شبانه که در این رویدادها و رفتارها به چشم می‌خورد و کلیت زندگی را شکل می‌دهد، همانا با عالم حس سر و کار دارد. تا جایی که می‌توان گفت در واقع، هر آن‌چه که محاسباتی است، در خدمت ارضای احساسات است!

(ادامه دارد)

Read More →

از رنجی که به جان می‌خریم

این یادداشت را در پی مرگ غم‌انگیز همایون محبوب، کوه‌نورد جوانی که در تلاش برای گذر زمستانه از ستیغ دوبرار، در ساعت 3 بامداد 21 بهمن 1374 به علت رانش برف جان باخت، نوشتم*.

درد جوانمرگی را گاه می‌شود تا اعماق وجود حس کرد، و تلخ‌ترین شکل آن را به چشم دید؛ همایون محبوب جوان بود، با استعداد بود، و پرکار بود. چشمان گیرای او حکایت از روحی جاذب داشت، و رفتار آرام و متین‌اش نوید آن می‌داد که کوه‌نوردی باحوصله و همنوردی قابل اتکا در شرف شکل گرفتن است. از سبک‌سری جوانی چیزی نداشت، و از ادعا و تظاهر دور بود. جثه‌ی پُر او قالب خوبی بود برای یک بنیه‌ی قوی، و حسن سلوک‌اش نشان جوهره‌ای اصیل بود… و دریغا که این جان پر آرزو در زیر توده‌ای از برف بی‌اعتنا به سردی گرایید. اما این مرگ بی سر و صدا هم با همه‌ی زودرسی‌اش بی‌تناسب با آن روح پر شور نبود؛ همایون از کوه پایین نیامد- با همه‌ی تلاش‌هایی که صورت گرفت- تا در آخرین برنامه ی خود، زمانی هرچه درازتر را در جولانگاه محبوب‌اش بگذراند. بگذار باز هم برف بر برف بنشیند و باد دیوانه زوزه سر دهد، دیگر او را باکی نیست که در عنفوان جوانی به آرامش کهن‌سالان دست یافته است.

و باز این پرسش کهنه که: چرا؟!

چرایی در کار نیست… این ورزش و تفریح نیست… بازی عشق و مرگ است، به مبارزه طلبیدن خود است، و ممزوج شدن با عناصر سهمگین طبیعت است. کسانی که دل به این راه نداده‌اند به چون و چرا بر می‌خیزند، اما آنان با زبان دیگری سخن می‌گویند و با الفبای دیگری مشق زندگی را کتابت می‌کنند. راه‌پویانی که سر به عقل معاش و تدبیر روز نسپرده‌اند، دریادل‌اند و پای به کوه می‌گذارند تا از دریا و کوه فراتر روند. در این مسیر، سلامت جسم که هیچ، تمامی جان هم ملاحظه‌ای است که در مرتبه‌های پایین قرار دارد.

***

در میان کسانی که کم و بیش زبان ما را می‌فهمند- یعنی در طیف گسترده‌ی کوه‌نوردان- نیز هستند افرادی که فراتر نرفتن از حدود مطمئن را شرط اول کار می‌دانند. اما، واقعیت این است که کار جدی و نوی کوه‌نوردی یعنی فراتر رفتن از مرزهای امن. در واقع اجرا کنندگان هر کار کوه‌نوردی که ارزش گفتگو داشته باشد، حداکثر در لبه‌ی “حاشیه‌ی اطمینان” یا به عبارت دیگر در مرز میان امن و خطر حرکت می‌کنند. و کسانی که بهترین کارهای کوه‌نوردی جهان را به انجام می‌رسانند، با گذشتن از دل خطر به این هدف دست می‌یابند. چنین اشخاصی از حداکثر توان خود استفاده می کنند و در حین اجرای برنامه ذخیره‌ی احتیاط کمی برای خود در نظر می‌گیرند، چرا که باید از هر ذره‌ی انرژی در جهت اجرای کار بهره برند. در عین حال هر کسی هم که در یک برنامه‌ی باارزش و دشوار شرکت می‌کند، تقریبا به طور کامل باید متکی به خود باشد. یعنی بداند که دست به چه کاری می‌زند و مسوولیت همه چیز را بپذیرد، چرا که در برنامه‌های سریع و کم‌نفر امروزین، مشکل که کسی بتواند در شرایط مخاطره‌آمیز کمک زیادی به همراه خود بکند.

یک برنامه‌ی باارزش، برنامه‌ای است که سریع، سبک‌بار، با تعداد کم و در دشوارترین شرایط محیطی انجام شود (نگاه کنید به آیین‌نامه‌ی “کمیته‌ی صعودهای برگزیده”‌ی فدراسیون کوه‌نوردی) و چنین کاری – کم بردن وسایل و آذوقه، کم داشتن همراه، درگیر شدن با یک منطقه‌ی پرخطر در شرایط جوی نامناسب- یعنی به پشت کشیدن کوله‌باری از خطر. کسی که مداوما کوه‌نوردی می‌کند، با هر برنامه بر این کوله‌بار می‌افزاید و به روز حادثه نزدیک‌تر می‌شود. بررسی‌های آماری زیادی در تایید این نکته وجود دارد که ارایه‌ی آن‌ها را به بعد موکول می‌کنیم.

اما، داشتن تمرین کافی، کسب حس تشخیص درست و دید مناسب، فراگیری شیوه‌های حفاظت خود، و آشنایی با کمک های اولیه، می‌تواند حادثه را بسیار به تعویق اندازد یا درجه‌ی خطر آن را پایین آورد. اکنون که روی دیواره‌های خارج از کشور مسیر نو باز می‌شود (دیواره‌ی دمیرکازیک ترکیه- مرداد 74)، صعود قله‌های بالای هفت هزار متر در دستور کار قرار می‌گیرد (کمونیسم- شهریور 74) و به صعودهای تکی بدون طناب «به خاطر جسارت در کار» جایزه می‌دهند (نخستین جشنواره‌ی صعودهای برگزیده‌ی سال- 7 بهمن 74) لزوم فراگیری اصول کوه‌نوردی جدید بیشتر احساس می‌شود.

در هر صورت باید خط روشنی میان کوه‌نوردی جدی (alpinism)  از یک سو و گلگشت و دیگر اشکال مفرح کوه‌پیمایی از سوی دیگر کشید. مسلما مخاطب پیام فدراسیون کوه‌نوردی که در بهمن 74 چندین بار از رسانه‌های گروهی پخش شد و مردم را از رفتن به ارتفاعات منع می‌کرد، نمی‌تواند کوه‌نوردان باشد. کسانی که قصد انجام یک ورزش سبک و هواخوری ساده را دارند، می‌توانند به پیاده‌روی در مسیرهای شناخته شده بسنده کنند و مطمئن باشند که به شرط رعایت اصول گردش در خارج از شهر، خطری برایشان پیش نخواهد آمد. اما آن کس که مثلا مجله‌های Alpine Journal ، High و Climbing را می‌خواند و کوه‌نوردان مطرح در آن نشریه‌ها را الگو قرار می‌دهد، بی‌تعارف باید بداند که برای دستیابی به هدف‌های خود، حدی از خطر را پذیرفته و بخت خود را به داو گذاشته است.

و هنر و لذت کوه‌نوردی در همین پذیرش خطر و گذشتن از ورطه‌های آن است. با آگاهی به این نکته است که می‌توانیم آمادگی بیشتر برای تحمل درد و رنج روزهایی که با پای خود از کوه پایین نمی‌آییم، و یا همنوردمان را پایین می‌آوریم، داشته باشیم.

 *  گاهنامه‌ی آرش، شماره‌ی 11، خرداد 1375

 

Read More →

شبی با دکا

شبی با دکا

یادداشت زیر را سعید رضایی، یکی از دوستان که برای نخستین بار در یک نشست دکا (دیده بان کوهستان انجمن کوه نوردان ایران) و در کارگاه گفتگو درباره ی “آشپزی و محیط زیست” حضور یافته بود، نوشته است:

 در غروبی دود آلود و ‌‌سنگین‌‌‌‌‌، از خیابان لاله زار‌نو، با قدم های ‌‌‌‌تند از روی خاطرات و خیابان، هردو ، به سرعت رد شدیم و در کنار ساختمانی قدیمی ایستادیم. شماره درست بود محل را پیدا کرده بودیم؛ اما احساس گرسنگی!

 می شد با وقت باقیمانده کمی آن را برطرف کرد به دنبال چیزی برای خوردن بودیم که صدای آرامی گفت سلام! چهره ای  آشنا و مهربان با تکه نانی در دست .

 

پسر شاد ومسرور سفر به یاد ماندنی، ما را به سمت  ساختمانی که لحظاتی قبل در کنارش ایستاده بودیم هدایت کرد.

 رسیدیم. چهره های آرام ، صمیمی، عمیق و اما پر درد، سرشار از احساس و عشق با تبسمی تاثیر گذار به استقبال آمدند.

 

گره های دوستی نه در هیرکانی و پیش پای آن درخت هشت صد ساله که در لایه های زمینی گسترده تر و عمیق تر بسته شده بود.

 در دور دست های تاریخ  شاید در زمانی که زمین به عنوان گهواره ای  برای بو‌‌‌سه ی حیات بر گزیده شده بود، همه چیز خوب پیش می رفت و زمین فعالانه در زادوری و نگه داشت پرورده های خویش کوتاهی نمی کرد. میلیاردها سال بگذشت و فرگشت این بازی زیبا و اعجاب آور آفرینش، دست آورد عجیبی را شعبده کرد.

بناگه آشفتگی و پریشانی، و آن روح موزون و آهنگ دل انگیز طبیعت،  در لحظه ای به صدای گوشخراشی تبدیل شده که نواختش را یکی از همین میلیاردها میلیارد گو نه های دست پرود ه اش بر عهده گرفته بود، گوئی این موجود کوچک سفره خود را جدا کرده .

زمین، این ماوای کهن با چند میلیارد سال سن دچار دردی مهلک و زخمی خراشان ، بیاد میآورد چگونه از میان دهشتناک ترین  و هول انگیزترین حوادث آسمانی جان سالم بدر برده  ودر مداری مطمئن آرامش یافته و اما  اینک  زخم خورده  از درون!

 آیا امیدی هست؟!

اتاق کوچک آپارتمان شماره ۵۹۰  خیابان انقلاب، آن شب میزبان معدود آدم هایی بود که سودای روزگاران پیشین را داشتند و از هراسی می گفتند که بر دل و جانشان رخنه کرده بود و دلهره ی جدا افتادگی و گفتن از آوار اعداد و ارقام فاجعه … .

آرزوهای کوچک، آرزوهای بزرگ، قدم های کوچک، قدم های بزرگ و گفتن از بایدها، شایدها و احساسات خام و پخته.

 و آن شب کمی آموختیم؛ در خوردن ما چیزی است که به آن نغمه ناساز، پیوند می زند. و خوردن  تنها یک  کرده نیست بلکه یک کردار است و نه دریک رفتار بلکه در رفتارهای آموخته ، ردش را بایدجستجوکرد.

و همچنانکه به این نواهای تازه گوش میدادیم، شوق همراهی در ما شعله می گرفت ودر انتها  گویا زمین  در آن شب دود آلود سنگین با نگاهی متبسم به دنبال قدم های ما به بدرقه آمده بود.

              30  مهرماه 92

Read More →

شهرک زیتون و درماندگی مسوولان

شهرک زیتون و درماندگی مسوولان

در گزارشی که از منطقه‌ی سرخه حصار و شهرک پرمساله‌ی زیتون در سبزپرس درج شده، مژگان عبدی (عضو دیده بان کوهستان) به یک موضوع کم‌تر شناخته شده در مباحث محیط زیستی ایران، یعنی موضوع درماندگی دولت ها در رویارویی با چالش‌های زیست محیطی اشاره کرده است.

 موضوع “دولت های بی اقتدار و وامانده” را لستر براون ابتدا در مجله‌ی فارین پالیسی و سپس در کتاب ارزنده‌ی “طرح امید” (انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد، 1387، صص 130 و 242) مطرح کرده است. او می نویسد: “شاید مشوب کننده‌ترین تحولی که اخیرا ایجاد شده افزایش دولت‌های بی اقتدار و وامانده است… شصت کشور هستند که در حال ورشکستگی‌اند یا در خطر ورشکستگی قرار دارند… این دولت ها پیوسته در برابر فشارهای جمعیتی و زیست محیطی درمانده‌تر می‌شوند… و رهبران آنها دیگر قادر نیستند جواب جمعیت فزاینده‌ی کشور را بدهند… و خدمات اجتماعی روز به روز بیشتر سقوط می کنند”. شهرک زیتون در پارک ملی سرخه‌حصار

 

در یک فهرست شصت تایی از کشورهای درمانده، نه تنها به نام هایی مانند کنگو، سودان، چاد، هائیتی… برمی خوریم، بلکه کشورهایی مانند روسیه و عربستان و پاکستان را هم می بینیم. به نظر من، در ایران هم نشانه های برجسته ای از درماندگی دولت در زمینه ی مدیریت منابع طبیعی و محیط زیست به چشم می خورد… .

دوستان را به خواندن گزارش یادشده دعوت می کنم.

Read More →

پنجمین جشنواره‌ی دو سالانه‌ی فیلم و گزارش‌های کوه‌نوردی

پنجمین جشنواره‌ی دو سالانه‌ی فیلم و گزارش‌های کوه‌نوردی

پنجمین جشنواره‌ی فیلم وگزارش‌های در آذز ماه ۱۳۹۲ برگزار خواهد شد.

انجمن ‌کوه‌نوردان ایران از همه‌ی کوه‌نوردان و مستند سازان درخواست دارد که فیلم و گزارش‌های خود را تا آخر آبان ماه ۹۲ به نشانی دفتر انجمن (دبیرخانه ی جشنواره- تهران، خ انقلاب، جنب لاله زار، شماره ی 590، واحد 12، تلفن 66712243) بفرستند.

   در مورد جشنواره‌ی پنجم به چند ویژگی باید اشاره کرد.

 ۱بخش فیلم جشنواره‌ی پنجم برای نخستین بار به صورت بین‌المللی برگزار می‌شود، در این دوره فیلم‌سازانی از کشور فرانسه و آلمان قرار است فیلم‌های خود را برای ما بفرستند و بنابراین رقابت سنگین‌تر و کیفیت جشنواره بالاتر از پیش خواهد بود.

۲یکی از هدف‌های شکل‌کیری این جشنواره، تشویق کوه‌نوردان و طبیعت دوستان و ایجاد انگیزه برای آنان بوده است تا بنوبسند، عکس و فیلم بگیرند و سفر خود را ماندگار سازند، نگاهی به آنچه که از ما و دیگران در طول دست کم ۷۶ سالی که از تشکیل فدراسیون کوه‌نوردی در ایران می‌گذرد و مقایسه‌ی آن با کارهای پرشماری که در غرب منتشر می‌شود (کتاب، مجله، فیلم و عکس)، ما را از فقر بزرگ‌مان در این عرصه آگاه می‌سازد.

۳ضرورت دیگری که پرداختن به آن هدف مهم جشنواره بوده است، ایجاد انگیزه کافی برای آموختن و دانستن است، آموختن درست و پاکیزه نوشتن، فارسی نویسی، خوب و باهدف عکاسی کردن و فیلم گرفتن و چگونه ویرایش کردن و تدوین آن. انجمن تاکنون چند دوره‌ی آموزشی برای عکاسی، فیلم‌نامه نویسی و مستند سازی برگزار کرده است که حتما در آینده هم تکرار خواهند شد. بنابراین داوران دوره‌ی پنجم بیش از پیش به اصول حرفه‌ای ساخت مستند تصویری و نیز تهیه یک گزارش نوشتاری خوب اهمیت می‌دهند.

مطلب زیر ، بخشی از یادداشتگاهنامه ی ۱۰ انجمن (شهریور ۱۳۸۳) است که از شما دعوت می‌کنیم آن را مطالعه کنید:

گزارش برنامه ها ” (mountaineering accounts ) بخش مهمی از فرهنگ نوشتاری کوه نوردی ( یا کوه نوشته ها : mountaineering literature ) هستند که در آن ها بیش از هر چیز به شرح یک سفر کوه نوردی می پردازند و اجرای برنامه ای را اعلام می کنند . هدف از این اعلام معمولا آگاه ساختن دوستان و دیگر کوه نوردان یا افکار عمومی از انجام یافتن برنامه است.

اما گزارش خوب ، از یک خبر رسانی ساده فراتر می رود ؛ بیان اطلاعات درباره ی منطقه ، اشاره به سابقه ی صعودها ، دشواری های تدارکاتی و فنی ، مسایل مربوط به اخلاقیات کوه نوردی و توصیف لذت های به دست آمده از دیگر ویژگی های گزارش برنامه های دل نشین است.

هریک از این ویژگی ها ، گذشته از آن که به خودی خود ارزش دارد ، می تواند کمک رسان کوه نوردان دیگر ( یا خود گزارش نویس ) در تدوین کوه نوشته های دیگر باشد . بیان اطلاعات درباره ی راه های دسترس ، توپوگرافی و زیست بوم منطقه می تواند به شناخت مفصل تر آن جا و نوشتن کتاب های منطقه شناسی – و از راه شناخت ، به حفاظت منطقه – کمک کند. وصف دقیق مسیر و کیفیت آن ( شیوه ی صعود ، درجه ی سختی، نو بودن یا تکراری) می تواند به تدوین تاریخچه (history) یا کتاب راهنمای منطقه (guidebook) کمک کند. به‌علاوه، شرح دشواری های کار می تواند به نوشتن کتاب های آموزشی یا درس نامه های کوه نوردی (textbooks) کمک کند و در این بخش، بیان کاستی های برنامه و ضعف اجراکنندگان می تواند درس های ارزشمندی برای برنامه روها و برنامه ریزان کوه نوردی داشته باشد .

توصیف هنرمندانه‌ی بهره مندی جان از زیبایی و آرامش کوه وحتی خشونت معصوم آن، جلوه ای از ذوق آدمی را به نمایش می گذارد و خواننده را در لذت برنامه سهیم می سازد. در نهایت ، یک گزارش صادقانه ، فنی و خوش پرداخت که زبان و نقطه گذاری درست هم داشته باشد، با تحسینی که از جانب دیگران بر می انگیزد ، خود نویسنده را به وجد می آورد و لذت برنامه را بازتولید می کند .

لازم نیست که یک گزارش دربرگیرنده ی همه ی جنبه هایی باشد که به آن اشاره شد ؛ گزارش نویس با درنظر داشتن هدف خود از نوشتن ، ممکن است فقط به یکی دو نکته بپردازد – و در هر حال باید توجه داشته باشد که گزارش را برای چه کسانی می نویسد . گزارشی که برای اطلاع رسانی در یک نشریه ی عمومی نوشته می شود، از نظر حجم مطالب، متفاوت است با گزارشی که برای یک مجله ی کوه نوردی نوشته می شود و این با گزارشی که برای یک مجله‌ی زیست محیطی یا مجله ی گردش گری فرستاده می شود، تفاوت دارد. به همین ترتیب ، توصیف ها و آمار و گوناگونی مطالب در گزارشی که با هدف درج در یک کتاب نوشته می شود ، از نظر کمی و کیفی ، با گزارش هایی که برای نشریه های ادواری فراهم می شود ، تفاوت دارد. گاهی ممکن است هدف اصلی یک گزارش ، وصف داستان گونه و احساسی از سفر به کوهستان باشد و در این حال با صحنه پردازی های خیال انگیز و شاهد مثال آوردن از سروده های شاعران آمیخته گردد ؛ چنین گزارشی برای یک مرجع فنی ممکن است نامناسب و حتی خسته کننده باشد . درعین حال ، آشنایی با ادبیات فارسی برای کسی که بخواهد به زبانی رسا و پاکیزه برای گزارش دادن دست یابد لازم است، همچنان که دانستن زبان خارجی ( به ویزه انگلیسی ) برای رسیدن به غنای فنی ضرورت دارد .

Read More →

چیستی کوه‌نوری و نقدی کوتاه بر مقاله‌ی کوه‌نوردی حماسی

مسعود مولانا- کوه نیوز

چیستی کوه‌نوری و نقدی کوتاه بر مقاله‌ی “کوه‌نوردی حماسی” نوشته مهدی فرهادی در روزنامه شرق در تاریخ نهم مردادماه 92

 در جهان امروز، میلیون‌ها نفر در رشته‌های مختلف کوه‌نوردی، همچون: کوه‌گردی، طبیعت‌گردی، صخره‌نوردی، کوه‌نوردی نیمه‌حرفه‌ای، کوه‌نوردی حرفه‌ای، صعودهای بلند، غارنوردی و … به این ورزش می‌پردازند.

 تنوع و جذابیت موجود در این ورزش، طیف وسیعی از قشرهای گوناگون اجتماع را با انگیزه‌های متفاوت، به سوی خود جلب کرده است؛ تحرک و تأمین سلامت، هم‌نشینی با طبیعت، حفاظت از محیط‌های کوهستانی، رشد خودباوری و اعتماد به نفس، ارتقاء سطح توانایی‌های فردی و اجتماعی، پاسخ منطقی به نیازهای ماجراجویانه و … .

 می‌توان گفت که طیف‌ متنوع اجتماعی با انگیزه‌های گوناگون، کوه‌نوردی را به امری ورزشی، فرهنگی، اجتماعی، و به ویژه زیست‌محیطی تبدیل کرده است. اگرچه اهمیت موارد فوق برای همه‌ی کوه‌نوردان یکسان نیست و براساس تفاوت ذهنیت و نیازهای فردی، بخش‌هایی ارحج‌اند، اما تاریخ این ورزش و منشِ کوهنوردان، مؤید آن است که تعادلی تقریبی میان گرایش‌های مختلف برقرار گشته است.

 «بیانیه‌ی تیرول» که در دسامبر 2002 در تیرول اتریش تدوین گردیده، به مثابه منشور جهانی کوه‌نوردان، به نوعی نشانه‌ی چنین تعادلی است.

 

روح این بیانیه شامل احترام به شأن انسانی و درک حضور دیگری، احترام به فرهنگ‌های بومی مناطق کوهستانی، حفظ محیط‌زیست کوهستان، تأکید بر صداقت در اجرای برنامه‌ها، مدیریت مشارکتی در ساختار داخلی سازمان‌های کوه‌نوردی، دست‌یابی به اهداف عالی‌تر در ورزش‌های کوهستانی، همکاری کوه‌نوردان با یکدیگر در شکل‌دهی انجمن‌های صنفی، و تلفیق مناسب از احترام به فردیت افراد و منافع جمعی‌ است.

واقعیت آن است که این ورزش در مجموع از شأن و جایگاه خاصی در میان ورزش‌کاران و در ذهنیت عمومی جامعه برخوردار است. حال می‌پرسم که چگونه ورزش کوه‌نوردی به چنین مرتبه‌ای دست یافته است؟

آیا افراد خاصی با ویژگی‌های منحصر به فرد به این ورزش روی آورده و آن را ارتقاء داده‌اند؟ یا آن که ذات کوه‌نوردی چنان است که انسان‌ها در زلال آن صیقل‌ می‌یابند و از فرازی انسانی‌تر به پیرامون خویش می‌نگرند؟

کدامین نیرو و انگیزه کوه‌نورد را وا می‌دارد تا به محض آگاهی از حادثه‌ای ناگوار، از تهران عازم دیواره‌ی علم کوه گردد و در سیاهی شب، دمای ده درجه زیر صفر، آویزان میان زمین و آسمان، جان کوه‌نوردی را نجات دهد که اصلاً او را نمی‌شناسد؟ به‌راستی کیست این «رند یک لاقبا» که برای بالا کشیدن همنورد زخمی، آرام و باوقار تا اعماق غار دشوار پراو پایین می‌رود؟ چگونه است که کوه‌نوردان در بسیاری از بلاهای طبیعی مانند زلزله، در صف مقدم امدادرسانی قرار دارند؟

اگر چنین منش و مرامی در کوه‌نوردی، امری استثنائی نیست (که نیست) لازم است  از مقوله‌ی «چه کسی» و «کیستی» فراتر رویم و به مفهوم «چیستی» این ورزش بپردازیم و بپرسیم که: چیست این ورزش که  انسان‌ها را این‌گونه متحول می‌کند؟

بی‌گمان عوامل ترکیبی و زیادی در این امر دخیل‌اند، اما یک عامل اساسی وجود دارد و آن، هم‌آمیزی و هم‌آغوشی با روح سرگردان کوهستان است، روحی که ترا به فراز فرامی‌خواند، تا از آن بالا خود را خُرد ببینی.

و اما نقد من به مقاله‌ی آقای فرهادی

1- ایشان کوه‌نوردی را محدود و محصور در یکی از انواع گرایش‌های آن کرده و می‌گویند: «کوه‌نوردی یک ورزش ماجراجویانه است، نه بیشتر و نه کمتر» این‌که بخشی از کوه‌نوردان، این ورزش را فقط و فقط در وجه ماجراجویانه‌اش می‌پسندند و بس، حقیقتی ‌است انکارناپذیر، اما اگر بگوییم کوه‌نوردی فقط در همین گرایش خلاصه می‌شود، آن‌گاه بخش بزرگی از کوه‌نوردان را از زمین این ورزش بیرون کرده‌ایم.

به‌راستی چگونه می‌توان ادعا کرد که تنها فهم درست از این ورزش همان است که من و «مسنر» و عده‌ای چون ما می‌پسندند؟

2- ایشان می‌گوید: «کوه‌نوردی حماسی متولد شده در دهه‌ی اول قرن بیستم که مبدع آن رژیم‌های فاشیستی چون آلمان و ایتالیا بودند …. و با کمال تأسف این رویه‌ی ریاکارانه هنوز در جامعه ما رواج دارد …».

آقای فرهادی می‌تواند با کوه‌نوردی حماسی مخالف باشد،  اما آن را متصل به اندیشه‌های فاشیستی دانستن، و کنشگران چنین گرایشی را افرادی ریاکار نامیدن، آیا خود نشانه‌ای از تصلّب اندیشه و ندیدن گرایش‌های متنوع در این ورزش نیست؟

3- آقای مسنر کوه‌نورد بزرگی ا‌ست، دارای اندیشه‌های خاصی خود و بسیار محترم. اما چگونه به این نتیجه رسیده‌اید که هر چه او گفته است فصل‌الخطاب است؟ اصلاً چرا ورزش کوه‌نوردی باید با نگاه قیم پسندانه، به اندیشه‌های یک نفر متصل باشد؟

4- آقای فرهادی می‌گوید: «آن‌چه یک کوه‌نورد را برای صعود یک قله بر می‌انگیزد، هر هدفی می‌تواند داشته باشد جز قرار دادن پرچم کشور یا گروه یا باشگاهش بر فراز قله، اما با کمال تأسف این رویه‌ی ریاکارانه هنوز در جامعه‌ی ما رواج دارد».

با این برداشت، آقای هیلاری اولین فاتح اورست که پرچم کشورش را برفراز این قله به اهتراز از در آورد، و میلیون‌ها نفر دیگر را که چنین می‌کنند نیز باید در خیل ریاکاران دیگر قرار داد!

توصیه‌ی من به آقای فرهادی این است که تأمل بیشتری داشته باشند، و اندکی بیشتر به  هم‌آمیزی با جامعه‌ی کوه‌نوردی‌ بپردازند. باشد که یکدیگر را بهتر درک کنیم و به عقاید و سلایق متفاوت، بیشتر احترام بگذاریم.

× مسعود مولانا . عضو انجمن کوه‌نوردان ایران و دبیر اجرایی انجمن دوستداران دماوند کوه

 

Read More →

آشپزی و محیط زیست!!

گروه دیده‌بان کوهستان انجمن کوه‌نوردان ایران (دکا)، جلسه‌های هفتگی‌اش را روزهای دوشنبه از ساعت ۱۸ تا ۲۰ در دفتر انجمن برگزار می کند.

 روز دوشنبه ۲۹ مهرماه ۱۳۹۲ در باره‌ی آشپزی و محیط زیست گفتگو می‌کنیم.
در این نشست عباس ثابتیان از تجربه‌ای در یک آشپزخانه‌ی بزرگ در کشور آلمان و چگونگی اجرای پروژه‌های همانند در ایران خواهد گفت.

شرکت در نشست های هفتگی دکا برای همه آزاد است.

Read More →

فاجعه ی برودپیک: نقد دکتر علیرضا بهپور

فاجعه ی برودپیک: نقد دکتر علیرضا بهپور

 

این متن بر اساس دو گزارش در دسترس نوشته شده است. ممکن است در آینده حقایقی آشکار شود که قسمت هایی از این تحلیل مختصر، بی اعتبار گردد؛ اگر چه معتقدم در کلیت قصه تفاوتی حاصل نخواهد شد. فاجعه مرگ 3 جوان ایرانی در برودپیک قلب هر انسانی را به درد می آورد. معتقدم که این فاجعه که خواسته یا ناخواسته ابعاد خبری گسترده‌ای یافت و انعکاس بی‌سابقه ای در میان عموم مردم پیدا کرد؛ وجهه منفی کوه‌نوردی در نزد عموم را منفی‌تر و سیاه‌تر کرد. هر چه هم که گروهی پر سر و صدا برای پاشیدن خاک بر چشم ناظران و نعل وارونه زدن تلاش کنند و سعی در وارونه نشان دادن حقیقت کنند؛ این فاجعه زخمی عمیق بر پیکر این ورزش (یا ماجراجویی!) به جا خواهد گذاشت که تا سال‌ها التیام نخواهد یافت. هر چند که به نظر می‌رسد که گروهی از همین جامعه کذایی کوه نوردی! و تئوریسین های این گونه صعودهای بی‌برنامه و بی‌سرانجام؛ همچنان در نشئه این فاجعه غرق هستند و کماکان با آن صفا می کنند و انگار نه انگار که در این افتخارآفرینی جهانی! جان عزیز سه جوان عزیز ایران عزیز؟ گرفته شده است. شخصاً معتقدم که هیچ کوهی (بخوانید هدفی) ارزش یک انگشت انسان را نیز ندارد چه برسد به جان عزیز جوانانی به این برومندی. به نظر من و متأسفانه در پشت شعار و تفکر فریبنده و جذاب نوآوری و کار جدید در کوه‌نوردی (آن هم به این سبک!) ؛ اندیشه ای به شدت واپسگرایانه و به نوعی طالبانی به چشم می‌خورد: تهییج و ترغیب و قربانی کردن جوانان جویای نام برای برآورده کردن آرزوهای خفته سالیان دور و اهدافی که دیگر توانی و امیدی به برآورده شدنشان نیست و یا احیاناً ازمیدان به در کردن دشمنی قدیمی و تصرف میدانی که فکر می‌کنیم متعلق به ماست و توسط آن دشمن غصب شده است.

در بررسی این صعود از دو روایت موجود کمک گرفته‌ام که یکی مربوط به سرپرستی مستقر در تهران!!!؟؟؟ و دیگری مربوط به سرپرست منطقه است. این دو روایت با داشتن نقاط مشترک دارای ابعادی کاملاً متضاد نیز هستند. البته نقاطی کاملاً تاریک و ناشناخته در مورد این صعود وجود دارد که احتمالاً هیچ گاه نیز آشکار و شفاف نخواهد شد یکی از دلایل این وضعیت، بی بازگشتن سه راوی مستقیم ماجرا برای همیشه است.

در مورد این صعود از سوی هر دو طیف موافق و مخالف نظرات زیادی مطرح شده و ابعاد گوناگون آن از زمینه ها تا نتایج، مورد توجه قرار گرفته است. جنبه‌های مثبت این صعود به اندازه کافی از سوی مشوقان  تئوریسین‌ها و توجیه گران مرگ؛ بازگو و بزرگ نمایی شده ولی نمی توان چشم را بر نادرستی های متعدد این صعود بست. شاید در آینده فرصت و فضای مناسب تری برای نقد مفصل تر فراهم شود.

به نظر من؛ در مرحله نهایی این صعود یک قسمت کلیدی و نقطه عطف وجود دارد که همه حوادث بعدی در نتیجه آن قسمت به وجود آمده است. این مرحله: صعود دیواره سنگی یا یخی به طول 100 تا 150 متر در روز دوم صعود است.

بنا بر اطلاعات موجود: افراد تیم صعود کننده در روز اول به پای این دیواره که در سال 90 تا آنجا صعود کرده بودند می رسند. ارتفاع نقطه از 7050 تا 7350 دبیان شده است. قرار بر این بوده که همان روز اول از این دیواره عبور شود. در روز دوم ( که بر اساس پیش بینی روز صعود قله بوده) و در طی 13 ساعت تلاش؟! فقط همین دیواره صد متری صعود می شود و سه نفر نهایی در ارتفاع 7450 یا 7150 شب دوم بعد از کمپ 3 را سپری می کنند. (در این مرحله تناقضات آشکاری در مورد نفرات صعود کننده، وضعیت افراد و ارتفاع ووو بین دو روایت وجود دارد). با شرایط جدید قرار بر این است که تیم فردای این روز به قله صعود و به کمپ 3 بازگردد. که این امر نیز اتفاق نمی افتد. در این روز تیم تا ارتفاع حدود 8000 متر صعود می کند و قادر به طی 47 یا 147 یا 200 متر یا … باقی مانده نیست. چه برسد به بازگشت به کمپ 3!!! دو روز کامل تأخیر در اجرای پیش بینی. فردای آن روز نیز زمانی بسیار طولانی برخلاف ارزیابی نیم ساعته ؟؟؟!!! (شاید در حدود 10 ساعت؟ چون زمان حرکت در روز صعود قله گفته نشده است) طی می‌شود تا قله صعود شود و اقامت اجباری بعدی جایی در بالاتر از 7700 متر صورت می‌گیرد. بقیه داستان نیز که نیاز به بازگو کردن ندارد.

اما سؤالات: نمی‌دانم اگر تیم در سال 90 به پای آن دیواره رسیده و بر اساس مشاهده مستقیم، چنین ارزیابی نادرستی از زمان لازم برای عبور آن داشته؛ چرا بعد از مواجهه با واقعیت در تصمیم خود تجدید نظر نمی‌کند؟ آیا آقای شجاعی اصلاً از وجود این دیواره یخی و مشکل اطلاع داشته؟ اگر بله چرا در برنامه ریزی انجام شده عبور در روز اول را از آن پیش‌بینی کرده؟ آیا واقعاً هیچ یک از مسؤلان و بزرگان آن تیم به نظرشان نمی‌رسید که صرف زمان بسیار ارزشمندی که قرار بوده تا قله طی شود و فقط برای صعود 100 متر مصرف می‌شود چه تبعاتی خواهد داشت؟؟ آیا تصور نکرده‌اند که وقتی انرژی ارزشمندی که قرار بوده برای چنان صعود دشواری به کار رود فقط برای صعود 100 یا 200 متر به هدر می‌رود؛ به چه نتیجه‌ای در روزهای بعد (که امکان جایگزینی آن انرژی وجود ندارد؛) منجر خواهد شد؟؟ شما که خیلی چیزها را نمی‌دانستید ولی می‌دانستید که فقط برای سه روز آذوقه همراه آن جوانان مومن به شما وجود دارد چرا کماکان دستور به ادامه دادید؟ آیا روش سبک بار و آلپی که این طور از آن دفاع می‌کنید و آن را کوه‌نوردی واقعی می‌دانید؛ این چنین کند و بی‌قاعده اجرا می‌شود؟ از این چراها فقط برای این مرحله فراوان است چه برسد اگر چراها برای مراحل دیگر مطرح شوند.

متأسفانه مرگ این عزیزان از همان روز دوم شروع شده بود.

در هر صورت این مرحله از صعود تیم صعود کننده را وارد مرحله بی‌بازگشت تحلیل و خستگی ارتفاع می‌کند: به دلیل کاهش و کمبود انرژی، کمبود اکسیژن، کم آبی مفرط و… : شما به عنوان یک کوه‌نورد بیشتر و بیشتر مستعد: بیماری‌های ارتفاع، هیپوترمی، سرمازدگی و … می‌شوید. تصمیمات غلطی می‌گیرید؛ قضاوت‌های نادرست می‌کنید و اشتباهات جبران ناپذیری انجام می‌دهید. تا اینکه در نهایت ارتفاع با یکی از روش‌های خاص خودش، شما را می‌کشد و واقعیت ارتفاع به شکل بسیار بی‌رحمی خود را به شما تحمیل می‌کند:

اینجا منطقه مرگ است.

 

پی‌نوشت 1: می‌توان این تیتر را نیز برای این مطلب انتخاب کرد: کوه نوردان ما را علاوه بر ارتفاع: نشناختن ارتفاع نیز؛ می کشد.

پی‌نوشت 2: ضمن عرض تسلیت به خانواده این سه عزیز و دوستان دل سوخته آن ها؛ به کلیه افرادی که به نوعی مسبب این فاجعه و مشوق فعلی آن هستند نیز تبریک می گویم؛ که در کنار همه افتخاراتی که برای خود قائل هستند، می توانند به رکورد بیشترین تلفات ایران در یک برنامه هیمالیانوردی نیز افتخار کنند و البته کارهای نو دیگری که در این برنامه از آن رونمایی کردند.

پی‌نوشت 3: در میان انتقادات متعدد گفته نشده، حیفم می‌آید که به این یکی در اینجا اشاره‌ای نکنم: دوستان نوآور این قدر در مرزبندی های خودساخته و خودی و غیرخودی کردن کوه‌نوردان غرق بودند که حتا به فکرشان نرسید که قبل از صعود تیمشان؛ از کوه‌نوردان غیرخودی که از راه خیلی خیلی بی ارزش نرمال! برودپیک را صعود کرده و به سلامت باز گشته بودند، در مورد وضعیت این مسیر سؤالاتی کنند و احتمالاً عکس های مناسبی ببینند. فقط موقعی به یاد این افراد و چند و چون مسیر برگشت افتادند و به سراغشان رفتند؛ که افراد تیم صعود گم شده بودند و مدیرانشان داشتند دنبال نوشداروی پس ازمرگ سهراب می‌گشتند.

 

دکتر علیرضا بهپور

 

 برداشت از سایت کلاغ ها

 با سپاس از فرامرز نصیری به خاطر تایپ و انتشار این مطلب

نقل از فصل نامه کوه شماره 72

عکس از سایت کوه نیوز

Read More →

Page 18 of 113« First...10...1617181920...304050...Last »