از چهارده آذر هشتادوهفت به بعد اینجا چیزی ننوشتم. چه حسی داره بعد از مدتها سر زدن به وبلاگی که زمان روز به روز بزرگش می کردی. فکر می کنم اول از مدیر گرین بلاگ باید بخوام حداقل فعلا وب لاگ منو از توی گرین بلاگ دربیاره. دلم می خواد بنویسم ولی مطمئن نیستم زیست محیطی باشه. دوستان عزیز، حر منصوری و به خصوص استاد درویش گرامی، معذرت می خوام که دیر پیغام هاتون رو دیدم. ممنون که همچنان بهم سر می زنید. چشم استاد حتما بهتون تلفن خواهم کرد. و اما آنچه که خواهم نوشت... خسته ام؟ متعجبم؟ شوکه ام؟ یا ...
بایگانی مطالب این نویسنده
مدیریت محترم گرین بلاگ، فعلا وبلاگ منو از لیستت خط بزن
طبق معمول غر
کتاب تهوع سارتر رو نخونده ام ولی بیش از همه کتابهایی که خونده ام یادش می افتم. من نمی دونم آیا جنیفر لوپز و بیل گیتس و بورخس هم به همین زشتی و وحشتناکی غذا می خورن که طرفداراشون؟ اگه الان یکی بخواد از روی نحوه غذا خوردن ما ایرانی ها رو در طبقات اجتماعی جا بده فکر کنم نتیجه یه چیزی بشه تو مایه جامعه بی طبقه توحیدی! اون خانم سانتیمانتاله که جلوی رستوران ایتالیایی از پرادو پیاده می شه و این آقای مهندس احتمالا فارغ التحصیل دانشگاه ... که همین الان از پشت منبر سخنرانی علمیشون در کنفرانس ...
گواهینامه حمل و نقل
باید دو جور گواهینامه وجود داشته باشه. یکی برای راننده ها و یکی برای حمل و نقل چی ها. مورد صدور اولی هم فکر نمی کنم توی تمام ایران از انگشت های دو دست و دو پا بیشتر بشه. حمل و نقل چی ها همین هایی هستن که صبح تا شب سوار ماشینشون می شیم، تنها کاری که می کنند جابه جایی شماست از یه نقطه به نقطه دیگه؛ هیچ کیفیتی هم ملاک نیست. با تند رفتن و انحراف به چپ و سبقت از راست جون شما رو به خطر می اندازن، انگار نه انگار که اختیارش دست اونها نیست، ...
تکه پاره های ذهن من
هویتت لباست رو تعیین می کنه، ولی هویت لباس نیست که راحت بتونی بخری یا قرض بگیری و عوضش کنی. برای اینکه نگذارن تو جلوه کنی حتی حاضرن کار خودشون رو خراب کنن. محل کار قبلیم نه مثل خونه ام، که مثل اتاقم می مونه. ماندانا
جیمبو
ساعت چهار صبحه و مدتهاست که یه پاشه نمی گذاره بخوابم - پاشه همون پشه است، با این تفاوت که پشه بر حسب سانتیمتر طراحی و ساخته شده، پاشه برحسب سانتیمتر طراحی شده ولی موقع ساخت برحسب اینچ ساختنش - و ترجیح می دم از زمانم استفاده کنم. شرط می بندم پدر اینترنت شبهای زیادی بی خواب شده بوده. "من فکر می کنم پس هستم"... جای امیر خالی یه تعریف و تحلیل کامل از این حرف و گوینده اش ارائه بده! من نمی دونم توی ذهنش چی می گذشته و چه مفهومی رو می خواسته برسونه، ولی اگه همونیه که من ...
پاورقی
اگه فقط یک نسل از زنان بین پسر و دخترشون فرق نگذارن، در نسل بعد تبعیض جنسیتی در ذهن آدمها جا نداره. گرفتاری دخترها ریشه در رفتار مادرها داره. من هرگز و هرگز و هرگز دوست نداشته و ندارم که بچه ای داشته باشم - خدابانو دیمیتر در من بسیار ضعیف و مهجوره، هرا رفته مرخصی و پرسه فونه گم و گور شده خوشبختانه - اما تعجب می کنم از زنانی که براشون فرق می کنه بچه شون دختر باشه یا پسر. و اگه روزی مردها بتونن آبستن بشن و بچه به دنیا بیارن، دیگه اینقدر به فکر جنگ و ساخت ...
اعدام
داستان ضحاک رو همه می دونیم که پسر یکی از حاکمان عرب بود که با ابلیس عهد بست و اطاعتش کرد و اون هم راه و چاه به دست آوردن حکومت ایران رو بهش یاد داد و بعد هم بلاهایی که به سر ایران و ایرانی آورد. فکر نمی کنم در جامعه ای که مجازات اعدام داره برای چنین موجودی کمتر از صدبار اعدام حکم صادر بشه. ولی به آخر داستان دقت کنیم؛ فریدون وقتی ضحاک رو گرفت نکشت، برد و در دماوند به زنجیر کشیدش. فردوسی اینجا داره به ما می گه که بدی رو نمی شه کشت و ...
شاید جهانی شدن زوایای مثبتی هم داشته باشه
هرگز از جهانی شدن اقتصاد و زندگی آدمها به خاطر ابعادی مثل مصرف زدگی و از بین رفتن خرده فرهنگ ها خوشم نیومده، ولی ظاهرا جهانی شدن دنیا رو داره به جایی می بره که چشم و گوش بشر باز بشه و بفهمه امنیت و خوشبختی منطقه ای نمی شه؛ یا همه در امنیت به سر می برن یا هیچ کس. به هم ریختن اقتصاد کشورهای دنیا یکی به دنبال دیگری، دزدیده شدن نفتکش سعودی های مغرور به پول نفت در سومالی، احساس خطر مردم اروپا و آمریکا از بنیادگراهای این ور دنیا... شاید گسترش داد و ستد و رفت ...
نمای بلاگرهای زیست محیطی از پشت عینک دودی
هرکسی حق داره هرجوری دلش می خواد زندگی کنه، تا جایی که مزاحمتی برای دیگران ایجاد نکرده. هر کسی حق داره هرچی دلش می خواد بپوشه، می تونه حتی شب ها هم با عینک دودی بخوابه و رویاهاشو هم از پشت این عینک ببینه. هرکسی حق داره وبلاگ داشته باشه و هرچی دلش می خواد بنویسه، دیگران هم می تونن برن مطالبش رو بخونن، می تونن هم هرگز کلیک خرجش نکنن. ولی یادمون باشه، ما نه حق و نه توانایی تعیین تکلیف برای مغز و ذهن دیگران نداریم. دیگران حق دارن به ما نگاه کنن و هر تحلیلی که می ...
Encyclopedia Of Censorship
یک کتاب احتمالا جذاب برای مخاطبان گرین بلاگ و مشابه هاشون! Encyclopedia Of Censorship ISBN: 0816044643 698 pages از اینجا دانلودش کنید. http://www.freebooksclub.net/encyclopedia_dictionary/1178-encyclopedia-of-censorship-0816044643.html البته اول باید در این سایت عضو بشین که مجانیه. کتاب خوب زیاد داره، به خصوص کامپیوتری. ماندانا
مرز گل با مواد مخدر
مرزهای آدم ها کجاست؟ چه چیزی این مرزها رو به وجود میاره و نگه می داره؟ یه روزی باید درباره اش عمیق فکر کنم. دوباره در فصل فراغت از روزمرگی ها و همراهی با کتاب ها و افکارم، و شاید با قلم و دوربینم. هربار که توی بساط گل فروش زیر پل سیدخندان دارم دنبال سرحال ترین و هیجان انگیزترین دسته های داوودی می گردم، همزمان دارم فکر می کنم که چه چیزی نمی گذاره این آدم به جای گل، مواد مخدر بفروشه؟ گل کالای حساس و آسیب پذیر و کم مشتری و ارزون و پر زحمت؛ مواد مخدر کالایی ...
تقویم این رد
زمانی که توی کار گرافیک و تبلیغات بودم یکی از فعالیت های شش ماهه دوم سال حتما طراحی و چاپ سررسید و تقویم بود. همیشه از دیدن استخراج حالم بد می شد. از دیدن تقویممون و خیلی از مناسبت هاش معده ام به هم می ریخت. امروز وقتم آزاد بود، تصمیم گرفتم تقویم سال آینده بخش رو درست کنم. تمام دق دلی هامو سر تقویم درآوردم. هر مناسبتی رو که خواستم حذف کردم و فقط اونهایی رو باقی گذاشتم که بهشون اعتقاد و علاقه دارم. خیلی حس خوبی بود. درست مثل این بود که دنیا رو به میل خودت خلق ...
در خلوت من و تو
آزادی؟ حقوق بشر؟ انسانیت؟ کجا دنبال این چیزها می گردی؟ در سطح کلان جامعه و جهان؟ بی خود نگرد، داری اشتباهی می گردی. برگرد بیا این ور، بیا نزدیک، نزدیک تر، از اینترنت بیا بیرون، تلویزیون رو خاموش کن، کتابهای روشنفکران جهان رو به کتابخونه ات برگردون، به هیچ دوستی هم تلفن نکن، بیا بنشین توی اتاقت، توی خلوت خودت، به پوستر "چه" هم زل نزن، برگرد به بدن خودت، فکرت رو از هر چیزی جز بیست و چهار ساعت اخیر خودت جدا کن، فقط به خودت فکر کن و ابتدایی ترین روابطت، خودت با خودت، خودت با افراد خانواده ...
سیصد و یک
خدایا، فکر نمی کنی اگه همه بزغاله ها رو از همون نسل بز آفریده بودی بهتر بود تا از نسل انسان؟ به خودت قسم، اینجوری همه مخلوقاتت راحت تر بودن! ماندانا
بد اندر بد
دیشب رفتم نمایشگاه نرم افزار و مالتی مدیا، مصلای تهران. برای اولین بار رفتم توی این ساختمون. نمایشگاه افتضاح بود! سقف این ساختمونی هم که اینقدر خرجش کردن و هنوز هم تموم نشده، غلیظ ترین فحشی بود که می شد به "معماری ایران در دوران بعد از اسلام" داد. ماندانا
یک فرصت؟؟؟
با کمی هماهنگی و برنامه ریزی فردی یا دسته جمعی می شه این امکان رو به یک فرصت تبدیل کرد. با ارسال مکرر حرفهای منطقی و پیشنهاد و انتقاد:
امکان ارسال شکایات مردمی به ریاست جمهوری
همزمان با حماسه سوم تیر و ولادت با سعادت حضرت فاطمة زهرا(س) سامانه پیام کوتاه مرکز رسیدگی به شکایات مردمی ریاست جمهوری راهاندازی شد.
به گزارش دفتر امور رسانههای ریاست جمهوری، این سامانه از شب گذشته (دوشنبه شب) با شماره 60006133 به صورت شبانهروزی آماده دریافت شکایات، انتقادات، پیشنهادات و نظرات مردم از طریق ارسال پیام کوتاه با تلفن همراه است.
خوش فکرهاش بشتابند.
ماندانا
می دونید که دولت با ساخت میان گذر تالاب انزلی موافقت کرد!
اگه شکستن شاخه درخت مانند شکستن بال فرشته ای باشه، ساختن میان گذر تالاب انزلی حتما مثل بمباران اتمی هفت طبقه بهشته! خانمها و آقایون خیالتون راحت باشه که به بهشت نخواهید رفت. شما بهشتتون رو با دست خودتون به هوا فرستادید! جای شما بودم حداقل می رفتم تا سه گانه بهشت، برزخ، دوزخ دانته از این هم کمیاب تر نشده می خریدم و عکسهای بهشتش رو نگاه می کردم که بهشت ندیده به دوزخ نیفتم. متنش رو هم بی خیال شین، عمرا ...!!! ماندانا
سالی که قرار بود شکوفا شویم
در سال نوآوری و شکوفایی، تنها در محلی که من کار می کنم به دلیل قطع برق هر هفته حداقل پونصد ششصد نفر-ساعت کار پروژه های مملکت داره عقب می افته و ضرر می کنه. مشتی که نمونه خرواره. ماندانا
با عرض پوزش به خاطر تاخیر
می دونم امروز هجدهم خرداد هست نه شونزدهم، اما به خدا نرسیدم شونزدهم برای محیط زیست بنویسم. ماهی رو هروقت که از آب بگیری من نگاه نمی کنم! دل دیدن پرپر زدنش رو ندارم. نه، نمی خوام بگم باید برگردیم به روزگار حافظ تا دوباره آدمهای فهمیده ای بشیم و با جهان آفرینش و طبیعت آشتی کنیم تا زندگی بهتری داشته باشیم. می خوام بگم دوره این حافظی که الان مقبره اش زیارتگاه اهل دله، عین روزگار خودمون بوده، یعنی همون موقع هم مالی نبوده ایم و همین جناب ئامن وفا رو دق مرگ کرده ایم؛ ...
کوری
نقاش محبوبم که زمان زیادی رو با نقاشی هاش زندگی کردم سالهاست که دیگه نقاشی نمی کنه. بخشی از وجودم سترون شده. بخشی که توی نقاشی های اون به دنیا می اومد و زندگی می کرد؛ حالا در ناکجا آباد رهاست. ولی اون می تونست حالا حالاها در اوج خودش باشه. راستی، نقاشی که نقاشی نکنه، چی ازش می مونه؟ صد حیف و افسوس. توی ایران زندگی جریان نداره، نمی دونم اسم این چیزی که درجریانه چیه، ولی زندگی نیست، کیفیت نداره، پویا نیست، هنر ول معطله، بازار شیادان و دودوزه بازهاست که داغه، قفسیه برای روحی که به پرواز درمیاد، ...

