بایگانی مطالب این نویسنده

سارا باقری

شادی های کوچک زندگی – ۱۳

...

۱۳۸۹,۰۲,۲۴ | سارا باقری |

سارا باقری

بیچاره جشنواره‌ای که “طلا و مس” جزء سه فیلم برترش باشد!

مدت‌ها بود منتظر اکران فیلم طلا و مس بودم و درباره‌اش تعریف‌های خوبی شنیده بود. حتی نگران بودم که چرا علی رغم تبلیغات و تیزرهای تلویزیونی نوبت اکرانش فرا نمی‌رسد و نکند توقیف شده باشد!! (یعنی در این حد چشم انتظار بودم‌ها!) فیلم را دیدم.... ناراضی‌ام از فیلم! خیلی ناراضی‌ام. افتضاح نیست اما اصلا فیلم خوبی نیست! نمی‌دانم کسانی که معتقدند فیلم به درد بخوری بوده، به چه چیزش دل خوش کرده‌اند؟ بازی‌ها که چندان خوب نبود... دو تا صحنه درخشان دارد که به نظرم اگر تمشک طلایی به آن اهدا نشود در حقش ظلم... ...

۱۳۸۹,۰۲,۲۴ | سارا باقری |

سارا باقری

این شغل تلخ واجب!

nامین جلسه‌ای است که برای بررسی این طرح تشکیل شده و دومین جلسه‌ای است که من در آن حضور دارم. این را از همکاران دیگر شنیده‌ام که طی 2-3 سال گذشته دائم مسئولین و نمایندگان دستگاه‌ها تغییر کرده‌اند و در نتیجه در هر جلسه یک بازگشت به عقب داشته‌ایم و پیشرفت کار بسیار کند بوده است. این جلسه جزء نهایی‌ترین جلسات است و انتظار می‌رود که امروز یا در جلسه بعد طرح تصویب شود و برود برای اجرا. * * * سمت و جایگاهش چیزی است که قاعدتا نمایندگی مردم را به عهده دارد اما دیدگاهش... بعد از 2 سال رفت و آمد ...

۱۳۸۹,۰۲,۲۲ | سارا باقری | ۱ نظر

سارا باقری

اشتیاق کوچک و خزنده تولد

کمتر از یک هفته دیگر مانده تا اولین سال از ربع قرن دوم زندگی‌ام را به پایان برسانم. امسال حس عجیبی به این تولد دارم. اصلا این حس عجیب را به خود همین امسال دارم. این حس را نه در لحظه سال تحویل -که آن لحظه در حال و روز شگفت‌انگیزی در گوشه شگفت‌انگیزی از دنیا بودم- اما درست از وقتی که سال کاری جدید شروع شد پیدا کردم. امسال سال عجیب و متفاوتی است. حس می‌کنم پر از اتفاق‌های به درد بخور یا نقطه عطف‌های تعیین‌کننده به درد بخور است. امسال را با حس عجیبی دوست دارم و به آن ...

۱۳۸۹,۰۲,۱۳ | سارا باقری |

سارا باقری

حسرت

بهار است و باد است و باران است و بوی نم و سرخوشی و طرب.... آن  وقت اتاق آدم هیچ پنجره‌ای به کوچه یا حیاط ندارد، ظالمانه نیست واقعا؟ ...

۱۳۸۹,۰۲,۰۵ | سارا باقری |

سارا باقری

دغدغه ۱۵

 دوست و برادر عزیز! جناب آقای حافظ! ملتفت هستید که وقتی در آن حال و روز بهتان مراجعه می‌کنم و شما می‌فرمایید: مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد                     هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد و بعد هنوز خواندن غرل را به انتها نرسانده‌ام اس ام اسی می‌‌رسد، چه بر سر من می آید دیگر؟ ملتفت هستید که من از همزمانی این اتفاق‌ها و حال و روز خودم چه برداشتی می‌کنم دیگر؟ ملتفت هستید که من به این برداشتی که کرده‌ام دل می‌بندم دیگر؟ مباد که دخترک ساده‌دلی را به اشتباه انداخته باشیدها! گفتم که حواستان... ...

۱۳۸۹,۰۱,۲۷ | سارا باقری |

سارا باقری

بهار دلکش؟!

این بهار چه‌اش شده است یا من در این بهارم چه‌ام شده است که دیگر از این باران‌ها کیفور نمی‌شوم؟ الان آسمان دارد مثل سیل می‌بارد و من ترس برم داشته است! احساس می‌کنم هر لحظه ممکن است اتفاق ناگواری در اثر این باران شدید رخ دهد! برق قطع شود، یا شیشه پنجره خرد شود، یا سیل بیاید داخل خانه، یا حتی مثل فیلم "طهران تهران" سقف روی سرمان خراب شود! منطق هم سرم نمی‌شود که آخر 3 طبقه دیگر روی سر خانه ما هستند و طبیعتا اتفاقی شبیه آن فیلم نشدنی است! نشدنی است واقعا؟! باران‌های این یکی دو روز بیشتر ...

۱۳۸۹,۰۱,۲۰ | سارا باقری |

سارا باقری

دلتنگی‌های کوچک زندگی یا واقعیت‌های بزرگ زندگی

از امروز جزیی از وسایل خانه‌مان شده است و با آمدنش واقعیت‌های بزرگی را یادآوری می‌کند. واقعیت‌هایی که در تمام این سال‌ها کم‌کم پیدا شده‌اند و هر از گاهی هم خودشان را در چشم فرو کرده‌اند، اما انگار مغز دلش نخواسته ببیندشان یا باورشان کند. سرعتش تغییر کرده است. بچه که بودم برای راه رفتن در کنار هم سرعتش را کم  می‌کرد تا به پایش برسم. بزرگ‌تر که شدم دیگر سرعتش را کم نمی‌کرد، من قدم‌هایم را بلندتر و سریع‌تر برمی‌داشتم تا عقب نیفتم؛ و این اتفاق حتی تا همین اواخر، -تا دوره دبیرستان- هم وجود داشت.... ...

۱۳۸۹,۰۱,۱۹ | سارا باقری |

سارا باقری

شادی‌های کوچک زندگی – ۱۲

  در ایستگاه منتظر رسیدن متروام که متوجه حضورشان می‌شوم. دو دختر 10- 9 ساله که همراه پدرشان ایستاده‌اند. از فرم چهره‌شان حدس می‌زنم که اهل همان سرزمین باشند. چشمشان که به من می‌افتد در گوش هم چیزی می‌گویند و زیرزیرکی می‌خندند. من را شناسایی کرده‌اند! نگاه‌ها و خنده‌هایشان ادامه دارد... احتمالا برایشان عجیب و خنده‌دار است که یک خانم لباس مردانه افغانی را به جای مانتو تنش کرده است! این‌ دخترک‌ها اولین کسانی هستند که این قدر سریع شناسایی‌ام کرده‌اند! شادم از این شناسایی... ...

۱۳۸۹,۰۱,۱۶ | سارا باقری |

سارا باقری

وطن…

شب است. بچه‌ها رفته‌اند برای خرید شام و کارهای دیگر. در جمع کوچک‌تری نشسته‌ایم به گپ و گفت. از خاطرات سفرش می‌گوید که بحث می‌رسد به این روزگار و حال و روز ما در این روزگار. می‌پرسد: الان دوران طلایی نیست؟ جواب می‌دهم: نه! اصلا! با لحنی متعجب، جوری که می‌خواهد حرفم را رد کند می‌پرسد: چرا؟! حرف می‌زنیم... از برگشت به عقب حرف می‌زنیم... از مقایسه خودمان با گذشته‌مان... از چیزهایی که از دست داده‌ایم... از روزگاری که می‌گذرانیم... وادارم می‌کند مایوس نباشم... وادارم می‌کند وضعیت را مقایسه کنم و... ...

۱۳۸۹,۰۱,۱۰ | سارا باقری |

سارا باقری

انداحوالات یک سفر عجیب غریب! – ۱۱

این جا تهران است! شهری که نیمه شب هم بیدار و زنده است! الان در خانه هستم و از آن‌جا وبلاگ می‌نویسم. امروز (دوشنبه) ساعت 2:30 بامداد به وقت تهران (که حالا دیگر به خاطر جلو کشیدن ساعت‌ها با وقت کابل یکی است!) رسیدیم تهران. طبق معمول خیلی از روزهای این سفر یکشنبه صبح ساعت 4 از خواب بیدار شدیم تا بتوانیم خودمان را اول وقت لب مرز برسانیم و به قطار 12 ظهرمان در شهر خواف برسیم. جاده هرات تا اسلام قلعه (آخرین قریه لب مرز در افغانستان) جاده بسیار خوبی است. روز اول که وارد این کشور شده بودم چندان ...

۱۳۸۹,۰۱,۰۹ | سارا باقری |

سارا باقری

اندراحوالات یک سفر عجیب غریب! – ۱۰

شام آخر امشب آخرین شبی است که در افغانستان حضور داریم و دیگر داریم به روزهای عادی زندگی تهران فکر می کنیم. از دیروز صبح کم کم کارهای باقی مانده روزهای آتی جلوی چشمم رژه می رود و دارم به زمانبندی روزهای پایانی تعطیلات فکر می کنم. امروز صبح قصد داشتیم در یک برنامه فشرده از موزه ملی کابل بازدید کنیم و بعد هم سریع خودمان را به فرودگاه برسانیم تا ساعت ۱۲ ظهر پرواز کنیم به سمت هرات و راه برگشت در پیش بگیریم. قرار بود موزه ساعت ۸ باز شود اما وقتی رسیدیم جلوی در سربازهای امنیتی اش گفتند که تا ...

۱۳۸۹,۰۱,۰۷ | سارا باقری |

سارا باقری

اندراحوالات یک سفر عجیب غریب! – ۹

غروب جمعه در یک پایتخت دچار حس غروب جمعه شهرهای بزرگ شده ام. جمعه بودن از سر و روی شهر می بارید امروز. شهر خلوت و تعطیل بود تقریبا. البته برخی مغازه ها و بازارها باز بودند اما خیلی خوب می شد جمعه بودن را در سراسر شهر حس کرد. الان هم دقیقا فضای غروب جمعه بر من مستولی شده است و بی حوصله ام. امروز دلمان نمی خواست به بناهای تاریخی کابل سر بزنیم. از بس که یا معلوم نیست کجا هستند یا معلوم نیست باز هستند یا خیر و یا بهمان گفتند حسابی بیر و بار است آن جا (یعنی ...

۱۳۸۹,۰۱,۰۶ | سارا باقری |

سارا باقری

اندراحوالات یک سفر عجیب غریب! – ۸

این جا کابل است... یک پایتخت واقعی! - قسمت دوم فضای کابل چندان ایرانی نشناس نیست. از این نظر تقریبا شبیه هرات است. خیلی ها را می بینی که ایران بوده اند. کف مدت حضورشان در ایران هم ۵ سال است و تا ۸ سال هم می رسد. یا فامیل و آشنایی در ایران دارند که سال هاست آن جا زندگی میکند. همین تجربه حضور در ایران باعث شده تجربه برخوردهای نامطلوب از طرف ایرانی ها را هم داشته باشند. کسانی که به این مسئله اشاره می کنند دیگر آن مهربانی هراتی ها را ندارند که بگویند نان و نمک ایران ...

۱۳۸۹,۰۱,۰۶ | سارا باقری |

سارا باقری

اندراحوالات یک سفر عجیب غریب! – ۷

این جا کابل است... یک پایتخت واقعی! - قسمت اول دیروز ساعت ۴ بعد از ظهر بعد از یک سفر زمینی سخت رسیدیم کابل. ۵ صبح از مزار شریف راه افتاده بودیم و یک جاده کوهستانی پیچ در پیچ را طی کردیم تا برسیم به کابل. گمان کنم خطرناک ترین تجربه ما در این سرزمین همین سفر زمینی بود. پیچ های جاده چالوس را تصور کنید در حالی که مناظر اطراف تان شبیه گردنه حیران است و ارتفاع برف در اطراف جاده تا ۲ متر هم می رسد. بعد این جاده پر از چاله و دست انداز است و یک جاهایی هم ...

۱۳۸۹,۰۱,۰۵ | سارا باقری |

سارا باقری

اندراحوالات یک سفر عجیب غریب! – ۶

و تو چه میدانی که بی حس شدن عضلات از شدت لذت چیست؟ الان روز شنبه 1 فروردین 89 (یا به رسم این جا 1 حوت 89) ساعت 4 بعد از ظهر به وقت افغانستان است. در محل اقامت مان در شهر مزار شریف پیش دوستان مان هستیم و از اینترنت دفتر کارشان وصل شده ام. الان قصد ندارم مطلب تازه ای بنویسم و این کار را در فرصتی دیگر، سر صبر و با استفاده از اینترنت غیرمجانی یک کافی نت انجام خواهم داد (زحمت دادن به میزبان هم حدی دارد آخر!). فقط همین قدر بدانید که لبریز از لذتیم.... لبریز....از ...

۱۳۸۹,۰۱,۰۱ | سارا باقری |

سارا باقری

اندراحوالات یک سفر عجیب غریب! – ۵

و این جا همچنان هرات است... حتی اگر دلمان مزار بخواهد! دیروز ساعت ۵ و نیم بعد از ظهر قرار بود با هواپیما برویم مزار اما پرواز کنسل شد و ما همچنان در هراتیم. پروازمان به امروز (شنبه ۲۹ اسفند) موکول شده است و در فاصله ای که تا پرواز ۱۲ ظهر داریم آمده ایم کافی نتی به اسم والنتاین در یکی از خیابان های اصلی شهر نزدیک چوک گلها (میدان گلها). این یکی کافی نت اوضاع بدی دارد و صفحه کلیدهایش جا به جاست و شیفتش بعضا کار نمیکند و خلاصه تایپ کردن مصیبتی است! صبح دیروز همراه دوستمان خلیل رفتیم ...

۱۳۸۸,۱۲,۲۹ | سارا باقری |

سارا باقری

اندراحوالات یک سفر عجیب غریب! – ۴

این جا هرات می باشد! هرات خوب می باشد! رسیده ایم هرات. یک شهر دوست داشتنی و بسیار ایرانی-هندی! خیابان هایش به شدت من را به یاد تصاویری که از هند در ذهن داریم می اندازد.  پر از آدم و دستفروش و موتور سه چرخه است! این جا تاکسی هایش همان موتورهای سه چرخه اند که اتاق دار شده اند و پر از رنگ و روبان و تزیین اند. تقریبا به هر وسیله نقلیه ای که می بینی یک روبان رنگی وصل شده است و در باد تکان می خورد. خطرناک ترین پدیده این جا به نظرم عبور از خیابان است. نه ...

۱۳۸۸,۱۲,۲۷ | سارا باقری |

سارا باقری

اندراحوالات یک سفر عجیب غریب! – ۳

تعجب‌ها، نگرانی‌ها، بدبینی‌ها و حمایت‌ها یکی از جذابیت‌هایی که این سفر تا به حال داشته (در حالی که هنوز شروع نشده!) دیدن واکنش آدم‌ها نسبت به اعلام مقصد سفر است. چند ماه پیش که هنوز وضعیت سفر قطعی نبود کمی ابا داشتم از گفتن برنامه نوروزی‌ام به دیگران، اما هر چه به سفر نزدیک‌تر شدیم این اعلام کردن برایم راحت‌تر و حتی این اواخر جذاب‌تر شد. این قدر در این مدت واکنش‌های متفاوت، جذاب و بعضا عجیب و غریب دیده‌ام که کم‌کم اعلام مقصد سفر نوروزی تبدیل به یک بازی شد برای این که واکنش آدم‌ها را ببینی و... ...

۱۳۸۸,۱۲,۲۵ | سارا باقری |

سارا باقری

اندراحوالات یک سفر عجیب غریب! – ۲

ویزه‌، هیاهوی بسیار برای هیچ! در لهجه‌شان به ویزا می‌گویند ویزه، و حالا ما دنبال گرفتن ویزه برای سفر به کشورشان هستیم. این طور که در فرم‌ها و اطلاعیه‌ها مشخص کرده‌اند باید اجازه رسمی از ولی شرعی‌مان داشته باشیم تا بهمان ویزه بدهند، اما ما (که بعضا ترجیح می‌دهیم خانواده را در جریان مقصد دقیق و جزییات سفر نگذاریم) اهل گرفتن اجازه رسمی و این‌ها نیستیم و می‌خواهیم هر طور هست این شرط را بپیچانیم! قرار می‌شود دو نفر بروند دم سفارت که هم ته و توی سوالات و ابهاماتی را که داریم در بیاورند و هم چانه‌هایی... ...

۱۳۸۸,۱۲,۲۴ | سارا باقری |

Page 1 of 71234567


درباره نویسنده

سارا باقری

آرشیو مطالب

شهریور ۱۳۸۹
ش ی د س چ پ ج
« مرداد    
 ۱۲۳۴۵
۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱  

آرشیو ماهانه