مهشید

“واحد ۲۹″

مهشید

    پسرک صدای بچه ها رو از کوچه می شنید. فکر کرد هنوز ادامه خوابشه ولی نه، بیدار شده بود. به محض اینکه چشماشو باز کرد قلبش شروع به تپیدن کرد. هیجان دیروز دوباره همه وجودشو فرا گرفت. با خودش گفت یعنی می شه نرفته باشه؟ دیگه تحمل نداشت. دستاشو از تخت آویزون کرد و سردی عصا رو احساس کرد. دوتا عصای فلزی رو به سمت خودش کشید. به سختی لب تخت نشست. عصا رو زیر بغل گرفت. درد زیر بغلش براش عادی شد. از یادش رفت. نفهمید فاصله در آپارتمان تا پارکینگ مجتمع رو چطوری عصا زده. رنوی قرمز خاک گرفته هنوز سرجاش... ...

۱۳۸۸,۱۰,۱۰ | ادامه مطلب | مهشید


درباره نویسنده

مهشید

آخرین نظرات

  • آرشیو مطالب

    شهریور ۱۳۸۹
    ش ی د س چ پ ج
    « مرداد    
     ۱۲۳۴۵
    ۶۷۸۹۱۰۱۱۱۲
    ۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹
    ۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶
    ۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱  

    Most Recent Posts