دومین کابوس : بامدادان قلبت را هدف قرار دادم!
صبح خیلی زود حوالی همون ساعاتی که خواب تو را می بینم باز از وحشت صحنه ای که دیدم بیدار شدم ! در نبردی سخت در کوهستانی ناآشنا بودیم. نه در یک جبهه که روی در روی هم! خبر آمد که ان قریب می آیی. همه آرایش های منطقه به هم ریخت. من هم به کمینت نشستم. آمدی یک تنه و درو کنان. در تنگه ای سنگی دورت زدم از پشت سر صدایت زدم. عباس! برگشتی و من قلبت را نشانه گرفتم. صدای سوزناک گلوله که تمام شد نگاهم بر دوربین و تک پایه ات که در دست داشتی خیره ...

