گرین بلاگ – تازه‌ترین مطالب وبلاگستان محیط زیست

SURFIRAN is an Iranian tour operator and Iran travel agency in offers Iran tour packages | Iran Tours - Iran DestinationsEvents

سفر گاندو – 6

27.

پنج‌شنبه 8 فروردین 92 / 9:20

دخترها نشسته‌اند زیر درخت آن طرف باغچه و تق تق روی سنگ‌های ایکی بیکی‌شان (یه قل دو قل) می‌کوبند تا صاف و مناسب بازی شود. قبلش با هم درباره اینکه فلان چیز در فارسی این می‌شود و در بلوچی آن، حرف می‌زدیم و من می‌نوشتم. یک حروف و مخارج زبانی را ما نداریم و سخت است نوشتنش یا حتی تلفظ کردنش. مثلا همین کلمه گاندو که تا قبل از این فکر می‌کردم Gando باشد، در اصل Gandoo است و د هم در واقع شبیه فارسی نیست و یک جور دیگری تلفظ می‌شود.

در کل برداشتم این است که بلوچ‌ها خیلی تندتر از فارس‌ها حرف می‌زنند، مثل پاکستانی‌ها و هندی‌ها. البته حرکات دست و بدن شدید آن‌ها موقع حرف زدن را ندارند. یک برداشت قاعدتا سطحی دیگر هم کرده‌ام. یعنی برداشتی که تنها در عرض یک هفته به دست آمده و می‌تواند اشتباه باشد. اینکه در حرف زدن تند و تیزند. یعنی پر کنایه حرف می‌زنند و حرف زدن عادی‌شان شبیه یکی به دو است و آدم فکر می‌کند دارند دعوا می‌کنند. اگر طرف مخاطب‌شان غریبه باشد که خیلی زود آدم مطمئن می‌شود که این یکی به دو دیگر عادی نیست و به دعوای کلامی تبدیل شده. چه عواملی روی این ویژگی‌های زبان تاثیرگذار است؟

28.

پنج‌شنبه 8 فروردین 92 / 13:10

بخشدار منطقه، روحانی منطقه و هیئت ده پانزده نفری همراهش آمده بودند بازدید. بیشتر حرفمان حول ماجرای تعارض گاندوها و مردم روستاها گذشت. اینکه تعارض و حمله گاندو به احشام در حال زیاد شدن است و این ماجرا دلیلش چیست و چطور باید دو طرف ماجرا را دید. اینکه تنها نباید گاندو را مقصر دانست و فکر کرد که تنها راه حل حذف و کشتن این جانور است و خب البته که مردم هم حق دارند نگران همین دو سه تا بزی که دارند باشند … به نظر می‌آمد پایان بازدید همه راضی و خوشحالند، اما من مطمئن نیستم که باید چه‌جور حسی داشته باشم.

29.

پنج‌شنبه 8 فروردین 92 / 15:45

خسته‌ام و بیزار. از اینکه مجبورم نقش مبصر داشته باشم بیزارم. ملت سنگ پران امروز خیلی بیشتر از روزهای قبل بودند. می‌آیند گاندوها را بی‌حرکت می‌بینند و احساس می‌کنند یک طوری باید تکانشان بدهند. یک گروهی حتی روی یکی از گاندوها که نزدیک فنس آفتاب می‌گرفت، تف کرده‌اند و تف قرمز رنگشان (نوعی ماده مخدر است که در این منطقه به وفور می‌جوند و این طرف و آن طرف تف می‌کنند)، روی بدن گاندوی بنده خدا مانده. از همه بیشتر خانواده‌هایی آزارم می‌دهند که خود بزرگ‌ترها سنگ پرانی را شروع می‌کنند و خیلی طبیعی است که بچه‌ها هم ادامه بدهند و وقتی بهشان می‌گویی لطفا نکنید تقصیر را گردن بچه بنده خدا می‌اندازند. اصلا هم این طور نیست که فقط جوانک‌های محلی سنگ‌پران باشند، نه! پسرک‌ها خیلی‌هاشان می‌آیند یک دوری می‌زنند و فوقش از فنس‌ها بالا می‌روند که بهتر ببینند و بعد می‌روند. مسافرهای با دبدبه و کبکبه با ماشین‌های مدل بالا هستند که حرص آدم را در می‌آورند. آدم دلش می‌خواهد اینجا مثلا هندوستان بود که توریست حق نداشت پایش را از ماشین سافاری زمین بگذارد و اگر می‌گذاشت چهار هزار دلار جریمه می‌شد تا حالش جا بیاید. آرام و مودب بودن حین تذکر دادن و در دل بیزار و خشمگین بودن خیلی به آدم فشار می‌آورد.

30.

پنج‌شنبه 8 فروردین 92 / 19:20

 کلا این چند روز که من اینجا هستم، انگار که خیالشان راحت شده باشد یکی هست، حتی نگهبان‌ها هم گه گداری سر می‌زنند که ببینند چه خبر است! خب از یک طرف می‌شود حس خوبی داشت که مورد اعتماد هستم، اما بیشتر حس بدی دارم. اینکه من آمده‌ام کمک یک آدم‌هایی که اینجا هستند، نه اینکه همه کاره اینجا بشوم که!

سرپرست منطقه، این بار با لباس بلوچی سفید آمده است ایستگاه. کمی درباره خوبی بودن یک راهنمای بلوچی در کنار من حرف زدیم. البته بعید می‌دانم به نتیجه عملی خاصی برسد. امروز بازارمان کساد بود و تازه آخر وقت یک گروه از مسافرها درخواست کردند برایشان مرغ بگیریم تا بروند داخل و غذا خوردن گاندوها را ببینند. رابطه سرپرست منطقه و گاندوها خیلی جالب است. انگار که بچه‌هایش باشند. یک آرامش و راحتی خاصی کنارشان دارد. وقتی هست فضای اینجا و رابطه با مسافرها و تجربه‌شان از دیدن گاندوها کلی فرق می‌کند با زمان نبودنش. سرپرست منطقه آمده بود تا بعد خلوت شدن ایستگاه، آب حوضچه بچه گاندوها را عوض کند. غیر کثیف شدن تدریجی طبیعی‌اش، آشغال‌هایی که ملت داخلش می‌اندازند هم باعث شده بود به تمیزکاری فکر کنیم. وقت غذای بچه‌ها هم شده. برایشان جگر مرغ گذاشتیم. امروز از سرپرست منطقه روش فهمیدن سن گاندو، از روی پلاک‌های دمش را یاد گرفتم. البته یک ریزه کاری‌هایی دارد که باید بیشتر درباره‌اش بخوانم تا خوب سر در بیاورم. هنوز سرپرست منطقه و آقای نگهبان مشغول تمیزکاری و کارهای دیگر بودند که ما با بچه‌ها راه افتادیم سمت خانه.

31.

پنج‌شنبه 8 فروردین 92 / 20:35

با رشیده و رضیه خانم آمده‌ایم دیدن زائو. مادر 16 سالش است و دخترکش 6 روز است که در خانه و با کمک مامای محلی دنیا آمده است. خودشان با هم حرف می‌زنند. من هم سعی کردم کمی خوش و بش کنم و مهمان نمونه‌ای باشم. اما آدمی که در زندگی عادی خودش هم از فامیل بازی فراری است، کلا این جور وقت‌ها هم تخم دو زرده‌ای از آب در نمی‌آید! یک دلیل موجه کمکم کرد تا زیاد ناشیگری و بی‌حرفی‌ام معلوم نشود. یک چند تایی از دوستان که دو روز گذشته‌شان را در صعود به تفتان گذرانده بودند، قرار بود شب بیایند پیش ما و بعد به طرف چابهار بروند. قرار شد دخترهای گروه بیایند پیش من در خانه رشیده بمانند و پسرها هم بروند مسافرخانه. اولش که می‌گفتند مسافرخانه منظورشان را متوجه نمی‌شدم. فکر می‌کردم اینجا مسافرخانه با همان تعریف ما دارد و به مسافرها کرایه می‌دهند. اما نازیه توضیح داد که اینجا را همین‌طوری برای مسافرها ساخته‌اند و بدون اینکه هزینه‌ای بگیرند، ملت می‌آیند و اینجا ساکن می‌شوند. بعد هم یک طور متعجبی از من پرسید که مگر در تهران اگر بخواهند به مسافر جا بدهند پول می‌گیرند؟؟! مسافرخانه یک اتاق تقریبا بزرگ است با کلی امکانات، مثل تلویزیون ال سی و دی و ماهواره، که حتی در خانه‌های خودشان هم پیدا نمی‌شود و بوی تریاک سوخته می‌دهد! کلا دریافت من از اینجا تنها به خانم‌ها و دختران خانه محدود شده است، اگر مثلا دو نفر بودیم و یکی‌مان مرد بود، آن وقت می‌شد این دنیا را کامل‌تر شناخت. مثلا می‌شد فهمید که مردها واقعا از مسافرخانه برای چه چیزی استفاده می‌کنند.

رفتیم کنار جاده ایستادیم تا مهمان‌ها ما را پیدا کنند. بیشتر از اینکه حس نزدیکی به مسافرهای در راه داشته باشم، حس میزبان دارم، درست مثل رشیده و رضیه خانم.

32.

پنج‌شنبه 8 فروردین 92 / 23:00

شام بت ماش خوردیم. رشیده برایمان پخته بود. بت یعنی پلو. اگر پلو سفید باشد، می‌شود بت اسپید و اگر با یک چیز دیگر قاطی باشد، مثلا می‌شود همین بت ماش. یک سس تند قرمز شگفت انگیزی هم دارد که می‌ریزی روی برنج و ماش پخته شده و له شده و می‌خوری. در شکمم عروسی است! هنوز از اینجا نرفته‌ام دلم برای غذاهایش تنگ شده، این‌قدر که شبیه منند. امشب به خاطر مهمان‌ها، نهضت بی‌قاشقی نادیده گرفته شد! بعد شام با مهمان‌ها در مسافرخانه دور هم نشستیم و مهمان‌ها کمی از سفرشان حرف زدند، برنامه‌شان را مرور کردند و قرار شد فردا صبح جاده سد پیشین را ببینند و بعد گاندوها و بعد هم به سمت چابهار بروند. من یک جور حس خوش نزدیک به شیفتگی به این منطقه دارم که نمی‌توانم خودم را نگه دارم و درباره‌اش حرف نزنم. بعد یک وقت‌ها دچار این حس می‌شوم که لزوما همه حال من نسبت به این منطقه و اینکه چرا این‌طور است را درک نمی‌کنند. بعد از این همه حرف زدن، به‌خصوص حرف زدن از چیزی که داخل مخم می‌گذرد، حس بدی پیدا می‌کنم.

مهمانان اصرار کردند که صبح من هم باهاشان بروم؛ البته با قول اینکه تا قبل از شروع ساعت کاری‌ام که خودم به خودم قول داده‌ام برگردیم.

دسته‌بندی شده در: م.م یک معلم محیط‌ زیست, مغز مشغولی‌ها در سفر, مغزمشغولی‌های سبز (محیط‌زیستی)

Tagged →

About صفورا زواران‌حسینی

یک معلم محیط زیست، از سال 81 تا امروز، در حال تجربه و آموختن ...

View all posts by صفورا زواران‌حسینی →

SURFIRAN is an Iranian tour operator and Iran travel agency in offers Iran tour packages | Iran Tours - Iran DestinationsEvents

پاسخی بگذارید